«پشت درخت توت» در قیاس با رمان «دو قدم اینور خط» تکنیک روایی سادهتر و سرراستتری دارد، در رمان «دو قدم اینور خط» تکنیک تا حدی نمایانتر است و پیچیدهتر. چه شد که در «پشت درخت توت» تغییر شیوه دادید؟
در هیچکدام از این رمانها روی تکنیک کار زیادی نکردهام. نوع روایت خیلی بهضرورت موضوع داستان ساخته میشود. اتفاقاً خودم فکر میکنم «پشت درخت توت» روایت از نظر تکنیکی پیچیدهتری نسبت به «دو قدم اینور خط» دارد.
«دو قدم اینور خط»، لابیرنتهای روایی پیچیدهتری نسبت به «پشت درخت توت» دارد. در «دو قدم اینور خط» شما با توسل به یک فانتزی آلیسوار ما را میبرید به لنینگراد ١٩۴٧ و پیوند میدهید به شخصیتهایی که کمک میکنند راوی نامهای را به دست آخماتوا برساند و به این بهانه بستر اجتماعی و سیاسی لنینگراد ١٩۴٧ را میبینیم و تأثیر آرمانهای سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی بر شاعران و نویسندگان را. و طبعاً نظرگاههای مختلفی را هم که از زبان کاراکترها در این راستا طرح میشوند. در «پشت درخت توت» هم راوی-نویسنده برای مدتی سفر میکند به خانه پدری تا رمانش را بنویسد. گویی جستوجو در پی پاسخِ برخی پرسشها اغلب در قالب یک سفر خیالی یا واقعی رخ میدهد. در ضرورت این تغییر مکانها و لغزیدنها به اینور خط یا آنور خط چه میبینید؟ میشود قدری دراینباره صحبت کنید؟
این نوع سؤالها معمولاً مواردی را مطرح میکنند که نویسنده چنان آگاه به آنها نیست. تازه بعد از سؤال شما به این نتیجه رسیدم که پیش از آنکه به تغییر در مکان و سفر فکر کنم به فانتزی در هر دو رمان میاندیشیدم. پیشتر هم گفتهام فانتزی از دیربازترین اشکال تعبیر و تفسیر هستی انسانها بوده و همواره برای بشر با آمیختن عناصر واقعی و غیرواقعی پدیدهای لذتبخش حساب شده است. متأسفانه در آثار امروزه عبوسی صرفاً واقعگرایانه یکسویه باعث شده که از فانتزی استفادهی کمتری شود و در نتیجه اثر هنری لذتبخشی کمتری داشته باشد. من در این دو رمان فانتزی را یکی از ابزار ضروری دانستهام و سعی کردهام استفادهی خوبی از آن بکنم. حالا در هر دو رمان شباهتی بین این فانتزیها اگر بوده خارج از آگاهیام میباشد.
جورج اورول در مقالهای با عنوان «چرا مینویسم» اعتراف میکند که: «نقطه شروع من همواره حسی چریکی، حسی از بیعدالتی است.» در رمان «دو قدم اینور خط»، راوی ـ احمدِ مترجم – با همسرش گیتی که فعال سیاسی و اجتماعی است سالهاست بر سر یک چیز اختلافنظر دارند. احمد استدلال میکند که هنر در بطن خود سیاسیترین فعالیت انسان است اما گیتی عقیده دارد هنرمند اگر از دنیای پیرامونش آگاهی سیاسی و تاریخی نداشته باشد مجبور است به تولید آثار بیبو و بیخاصیت بپردازد. نقطه عزیمت شما برای نوشتن چیست؟
در هر دو رمان که گفتید ضرورتاً بهسبب استفادهای که از مکان و زمان ویژه کردهام مجبور شدم شخصیتها را از دالان سیاست و تاریخ عبور دهم. اینکه میگویم مجبور، درواقع گریزی هم نداشتم؛ چون مثلاً شما اگر در سال ١٣٢۶ گذارتان به تبریز میافتاد وضعیت شهر را که حکومت یکساله شکستخورده و دشمنان آن حکومت قدرت را به دست گرفتهاند کاملاً سیاسی و غیرعادی میبینید. خلاصه بگویم در هیچکدام از این دو رمان نقطه عزیمت من سیاسی نبود و اگر هم سخنی از سیاست بود اقتضای زندگی واقعی بود.
آیا گزینش این مکان و زمان تاریخی اقتضای رمان بوده یا نه؟
دقیقاً. البته این را باید بگویم که توجه خاص من به شرایط سیاسی زمان هر دو رمان باعث شده که اوضاع سیاسی را پررنگتر نشان دهم. ولی همانگونه که گفتم قصد نوشتن رمان سیاسی نبود این داستان رمان بود که باید از دالان سیاستِ آن روزها عبور میکرد.
در رمان «دو قدم اینور خط» نثر ساده و روان است اما نثر رمان «پشت درخت توت» بسیار شاعرانه است و گمانم بیشترین تأثیری را که بر خواننده میگذارد وامدار همان نثر است. تا حدی گویی در پشت درخت توت از نثر آشناییزدایی کردهاید اما این آشناییزدایی میان متن و خواننده فاصله ایجاد نمیکند بلکه بیشتر موجب همدلی خواننده با اثر میشود. میشود قدری دراینباره صحبت کنید؟
اگر چنین تفاوتی باشد احتمالاً به فضا و بافت رمانها برمیگردد. دو قدم اینور خط تقریباً یک روایت بود. مثل یک سفرنامه و در نتیجه نثری سرراست و مستقیم میخواست اما پشت درخت توت سرشار از صحنههای عاطفی و سرشار از حس بود که نثری متفاوت میطلبید. اصولاً هم آنگونه که گفتم آرایههای رمان را محتوا، فضا و موقعیت آن تعیین میکند.
در هر دو رمان شما میبینیم نویسنده افزون بر خلق نوعی روایت سینمایی لذتبخش، نامحسوس حول یک سری دغدغههای فکری نیز میگردد که خب باعث ماندگاری دو اثر شده. فکر میکنید امروز ادبیات میتواند بر دنیای واقعی تأثیر بگذارد و از مرز صرفاً سرگرمی بگذرد؟ آیا نویسندهی امروز میتواند بیآنکه نویسندهای ایدئولوژیک شود، خود را درگیر کند و سعی کند از طریق نوشتن در مورد هر چیزی که در دنیای واقعی به خطا میرود، دست به کاری بزند؟
درمورد بخش اول سؤالتان میگویم که روایت سینمایی، روایت ایدهآل من است که در آن اجزای تشکیلدهندهی یک صحنه تصویر میشوند و خواننده را یاری میکنند آن را در ذهن بهصورت بصری ببیند. این نوع روایت را که کاملاً با روایت توصیفی کلاسیک فرق میکند دوست دارم. اما بخش دوم سؤالتان که آیا ادبیات توان افزودن چیزی به جهان و ایجاد تأثیر در روند حیات اجتماعی دارد یا نه، باید بگویم تاریخ هنر چنین تأثیری را هرچند بهصورت پیچیده و غیرمستقیم نشان داده که طبیعی است ادبیات نیز میتواند چنین نیرویی داشته باشد. البته منظور، ادبیات شعارگونه نیست که بلافاصله مخاطب را برخیزاند. این نوع ادبیات در عمل شعارهای زیبایی بودهاند با تاریخ مصرف کوتاه. اما اینکه ادبیات باید دغدغهی بهروزی انسان را داشته باشد شکی ندارم و خود با این هدف مینویسم حال تا چه اندازه به هدفم رسیده باشم مقولهی دیگری است.
ممکن است روزی با توسل به روایت سینمایی خاص خود، به یک یوتوپیا یا مکانی لامکان ـ آپوکالیپتیک بلغزید و تصویر شگفتانگیزی از نقش ایدئولوژی حاکم بر آنجا را رسم کنید؟
احتمالاً این سوژه را شما پیشنهاد میکنید. من چنین قصدی ندارم اما معمولاً رمان چندان هم با قصد قبلی نوشته نمیشود. این را حداقل در مورد خودم میگویم. نمیدانم در آینده چه خواهد شد اما این را میدانم که اگر مهلت عمر باشد بیشتر رمان خواهم نوشت تا ترجمه.
آیا از ساعتهایی که صرف نوشتن میکنید لذت میبرید؟ مثلاً چه موقعی کار میکنید؟ برنامهی تنظیمشده و معینی دارید؟ در کارتان حین نوشتن دست میبرید یا این دوبارهخوانی را موکول میکنید به آخرِ کار؟
اگر نوشتن داستان و رمان باشد بیشترین لذت را از صرف زمان میبرم. برای اینکه درحین نوشتن از همهچیز میبُرید و در دنیایی دیگر زندگی میکنید. من تنها در نوشتن رمان است که انضباط سختی را بر خود تحمیل میکنم. نزدیک ساعت ٩:٣٠ در اتاق کارم را میبندم و تلفن موبایل و دفتر را خاموش میکنم. تا ساعت یک بعدازظهر بیوقفه مینویسم و از ساعت دو بعدازظهر به بعد به کارهای دیگر از جمله ترجمه و تدریس میپردازم. معمولاً پیش از آنکه از نوشتن دست بردارم نوشته آن روز را ویراستاری میکنم. و فردایش پیش از آغاز کار دوباره آن را میخوانم.
موقع نوشتن تحتتأثیر خواندههاتان قرار میگیرید؟
نه. ترجیح میدهم بگویم هنگام نوشتن برخی از آنها را پیش رویم حس میکنم و از وجودشان آگاهم.
از پیشگامان ادبی و هنری از چه کسانی بیشترین چیزها را یاد گرفتهاید؟
تقریباً از همه البته تا جایی که میتوانستم. اما در نوشتن رمان احمد محمود معلم من حساب میشود.
آیا تابهحال تجربهای را در دو رمانتان توصیف کردهاید که بهطور مستقیم درگیر آن نبودهاید؟
حتماً. قرار نیست همه تجربیات را بهطور دست اول خودم هم از سر گذارنده باشم اما بیشتر اتفاقات به صورتی هستند که خودم تا حدی مستقیم یا غیرمستقیم تجربهشان کردهام.
آیا فقدان امنیت، ثبات عاطفی و مالی یا حتی موفقیت میتواند در خلاقیت نویسنده اختلال ایجاد کند؟
هر نوع فقدان تسهیلات زندگی روزمره اختلال در زندگی هنری ایجاد میکند. امنیت اجتماعی و مالی بستری است که نویسنده بهتر در آن به خلاقیت میپردازد. فقدان ثبات عاطفی هم کم از دیگر فقدانها نیست. هر چه باشد برای آفرینش هنری عاطفه حرف اول را میزند.
چهارچوب رمانی را که میخواهید بنویسید تا چه اندازه در ذهن شما مشخص است؟ آیا تمامی طرح را قبل از نوشتن آماده میکنید و پس از شروع به آن وفادار میمانید یا نه، حین نوشتن، طرح، تم و شخصیتها را عوض میکنید؟
شاید این واژه چهارچوب که به کار بردهاید مناسبترین باشد. بله درواقع اول همان چهارچوب شکل میگیرد. بعد شخصیتهای اصلی ظهور میکنند و بعد دیگر کاغذ سفید است و هلدادن شخصیتها که به محض راه افتادن بازیگوشی میکنند و تو را جایی میبرند که اصلا در برنامهات نبود. حتی گاه به تناسب حرکتشان دیگران را هم که اصلاً در لیست ورود تو به داستان نبودند به درون حوادث دعوت میکنند.
برای شما چه چیزی جرقهی رمان را میزند؟ تصویر، ایده یا موضوع؟
باز ممنون که واژهی خوبی را به کار بردید. بله همان جرقه. مثلا جرقه دو قدم اینور خط در مهمانی یک ایرانی در لندن که در آن خانم تاجیکش داشت از آخماتوا حرف میزد زده شد. او از آیزایا برلین گفت و این که هیچوقت نتوانست به خاطر سنتهای انگلیسی عشقش را به آخماتوا ابراز کند. این کافی بود تا توسن خیال یال بر باد دهد و خیز بردارد. باقی همانگونه شد که در جواب سوال پیش گفتم.
آیا معتقدید که نویسنده باید کاملاً بیرحم باشد، چه در زندگی فردیاش، چه در مقابل هنرش؟
احتمالاً منظور شما را از بیرحم فهمیده باشم. همان که فالکنر هم در آن مصاحبهی معروفش با پاریس ریویو گفت. بله بیرحمی نویسنده شامل حال همهی آن اتفاقات و یا موانعی است که او را از نوشتن بازمیدارند. شورش نویسنده به ابتداییترین وظایفش در قبال حتی خانواده و توجیه او در تسلیمنشدن به وسوسههای امرار معاش حتی اگر در نظر دیگران مذموم باشد در دادگاه هنر تبرئهپذیر است. فالکنر در آن مصاحبه به مشاغل خود که صرفاً برای سد جوع بود اشاره میکند. برخی از شغلهای او حتی از طرف روشنفکران هم قابل پذیرش نبود اما او بیاعتنا به همهی این قضاوتها رمانهای خود را نوشت و بر تارک ادبیات چلچراغهایی آویخت.
چه مقدار از نوشتههای شما مبتنی بر تجربههای شخصیتان است؟
شاید در همهی آنچه که تا امروز نوشتهام جای پای بسیاری از تجربههایم را بشود یافت. گریزی نیست. به جرات میتوانم بگویم همهی نویسندگان حداقل در آثار اولیهشان اثر قابل رویت از تجربههای شخصیشان را گذاشتهاند به این اعتبار دو رمان من هم نمیتواند استثنا باشد.
فکر میکنید موسیقی در نوشتن شما تأثیری داشته است؟ تا حالا شده بخواهید ریتم موسیقایی نثرتان را طبق موسیقی خاصی پیش ببرید؟
گاهی اوقات موسیقی نقش پررنگی در نوشتن دارد. بگذارید مثال تازه از تنور آمدهای بزنم. الان در حال نوشتن سومین رمانم هستم. صبح جمعه را برای استراحت گذاشته بودم. در گشت و گذار اینترنتیام برخوردم به نوکتورن شمارهی ۲۰ شوپن که مدتی بود نشنیده بودم. پیوند این موسیقی با آن فصلی که میخواستم بنویسم چنان نزدیک بود که عهد شکستم و آن فصل را نوشتم. گاهی هم پیش آمده یک قطعه موسیقی را که احساس میکنم همفضا با رمانم است به حالت لوپ یا تکرار میگذارم که همچنان تا پایان آن فصل یا حداقل آن مقدار که مینویسم بنوازد.
نظرتان راجع به وضع ادبیات حاضر ما چیست؟
پاسخ به این سؤال ساده نیست حداقل برای من که همهی ادبیات جهان را زیر ذرهبین ندارم. اما خیلی دم دستی میشود گفت ادبیات دارد تعریف دیگری میگیرد. شبکههای اجتماعی شکل و محتوای متفاوتی به نوشتار دادهاند که طبیعتاً نگرش ریزبینانه به آن اولاً در استطاعت من نیست در ثانی وقت و زمان مفصلتری میخواهد.
به نویسندگان جوان و جوانانی که میخواهند نویسنده شوند چه توصیهای میکنید؟
سخت است کسی که خود منتظر توصیه است راه نشان دهد. اما این را نه بهعنوان ریشسفید بلکه کسی که تجربه کرده است میگویم. برای بهتر نوشتن باید زیاد خواند و زیاد نوشت. بعدها آن نوشتهها را بیرحمانه غربال کرد. تا به نوشتهی راضیکننده دستیابی.
منبع شرق










