پیرمرد گفت : – این مردمی که من میشناسم همیشه همینجوری بودند . غم و غصه تا مغز ِ استخوانشان رفته . از بس ظلم دیدن و زور شنیدن .
حمامی گفت : – گرفتارند . گرفتار ِ درآوردن یک لقمهی نان . از قدیم گفتهاند که گریه سر و چشم میخواهد و خنده ، دل ِ خوش .
– سیر هم که باشند روحیهی خندیدن و شاد بودن ندارند . توو همین بازار این همه گدا هست که ناله و گریه و التماس میکنند و شعرهای غمناک میخوانند ، مردم به آنها پول میدهند و کاریاشان ندارند . اما اگر کسی بیاید چیزی بگوید که بخندند یا آوازی بخواند و بشکنی بزند ، مسخرهاش میکنند . میگویند دیوانه است . بچهها بهاش سنگ میزنند . کاسبها از میدان و بازار میاندازنش بیرون .
– “ولی دیوونه” یادت هست ؟ صبح به صبح یک نخود میگذاشت کف ِ دستش ، توو بازار راه میرفت و میگفت : “یک نخود ا ن ص ا ف م ی خ و ا م .”










