روزی که ممنوعیت ورود اتباع هفت کشور عمدتاً مسلمان به ایالات متحده آمریکا اعمال شد، کاوه اکبر با انتشار شعری در توییتر به این مساله واکنش نشان داد. ممنوعیت یعنی شاعران و نویسندگان برای بیان سرودهها و نوشتههای خود نمیتوانند به آمریکا بیایند؛ ممنوعیت یعنی مردم بیگناهی که هر روز از جنگ و خونریزی و عامل اصلی مرگ و میر در فرارند، تنها مانده و صدایشان شنیده نخواهد شد؛ ممنوعیت یعنی به دانشجوها، دانشمندان، سیاستمداران و کودکان گرفتار در جنگ پشت کنیم.
قویاً توصیه میکنم نگاهی به اشعار کاوه بیندازید. این کشورها از تاریخ و فرهنگ ادبی غنی و میلیونها مردمی برخوردارند که بدون جنگ و خشونت زندگی و کار میکنند و کودکان خود را بزرگ میکنند.
به قول بهزاد زرینپور شاعر ایرانی، ما در داخل آمریکا با ترس از حملات تروریستی زندگی میکنیم، اما هستند مادربزرگهایی، علیالخصوص مادربزرگ خود او، که هر روز با وحشت واقعی دست و پنجه نرم میکنند:
باد مشام شهر را پر از بوی انهدام کرده است
هیچ کس از ملامت آفتاب
به ملایمت بیاعتبار دیوارها پناه نمیبرد
سفرههای بی تعارف
وعدههای توخالی
شکمهایی که به جای نان گلوله میخورند
و نمکیهای ورشکستهای
که گونیهای شان را برای ساختن سنگر به جبهه فرستادند
وحشت زبان مادربزرگ را چنان گرفته بود
که نمازهای ناخواندهاش را درست به جا نمیآورد …
امیدوارم در این عصر دلمشغولیها و ناملایمات، لحظاتی را برای پیوند دوباره با این صداها کنار بگذاریم تا نه تنها قطعاتی درباره جنگ، وحشت و گرفتاریهای سیاسی خوانده باشیم، بلکه شعرهای عاشقانه و علمی تخیلی هم بخوانیم؛ اشعاری مملو از تصورات آدمی و به همان حس غریبی برگردیم که آدونیس شاعر سوری در شعر «سرآغاز تردید» به آن پرداخته:
من زاده میشوم
در جست وجوی مردم
من شیفته این سیاحت هستم، این فضا.
من شیفته این غباری هستم که بر ابروها مینشیند. من روشن شدهام.










