کتاب «زندگی در پیشرو»، نوشته رومن گاری از آن کتابهایی است که حالتان را خوب میکند.
کتاب «زندگی در پیشرو»، نوشته رومن گاری آنقدر کتاب خوبی است که حتی خواندن یک صفحه از آن هم میتواند به تقویت روحیهتان کمک کند. این کتاب را نشر ثالث در سال 93 با ترجمه خوب لیلی گلستان روانه بازار کرد. یک صفحه از این کتاب را بخوانید.
داشتم سیرک را میدیدم و کیف میکردم که دستی روی شانهام حس کردم. بلافاصله برگشتم چون فورا به فکر پلیس افتادم. اما دختر جوانی بود، حداکثر بیست و پنج ساله. پر بدک نبود، موهای طلایی بلندی داشت که بوی خوش و با طراوتی میداد.
چرا گریه میکنی؟
من گریه نمیکنم.
به گونهام دست کشید.
پس این چیه؟ اشک نیست؟
نه. نمیدانم از کجا آمده.
خب شاید اشتباه کردهام. چقدر این سیرک قشنگ است.
از تمام سیرکهایی که دیدهام بهتر است.
تو این جاها زندگی میکنی؟
نه من فرانسوی نیستم، باید الجزیرهای باشم. در بل ویل زندگی میکنیم.
اسمت چیه؟
مومو.
نفهمیدم چرا داشت برایم تور میانداخت. با وجود این که عرب بودم بازهم هنوز به هیچ دردی نمیخوردم. دستش هنوز به گونهام بود. کمی خودم را عقب کشیدم. باید احتیاط میکردم. شاید این را ندانید، اما هستند مددکاران اجتماعیای که قیافهشان چیزی نشان میدهد اما بعد برایتان اخطاریه بازجویی میفرستند. هیچ چیز از این بازجویی بدتر نیست. رزا خانم وقتی به فکرش میافتاد، دیگر زنده نبود. کمی عقبتر کشیدم، اما نه زیاد، فقط به اندازهای که اگر حس میکردم قصد ناجوری دارد بتوانم فلنگ را ببندم. اما او خیلی خوشگل بود و اگر میخواست میتوانست حسابی پولدار شود.
زد زیر خنده.
نباید بترسی.
چه حرفها، «نباید بترسی» مزخرف میگفت. آقای هامیل میگفت ترس مطمئنتریرن متحد ماست و بدون آن خدا میداند چه به سرمان میآید؛ «تجربه کهنه مرا باور کنید.»










