وحشت همه جایم را مادرانه به آغوش کشیده بود و تو کودکانه بادبادکت را هوا کرده بودی و ایضا روسری گلبهی ات را باد داشت می برد انگار … سرم را پایین می اندازم … تنها برای لحظه ای … چند ثانیه چشمانم بسته می ماند… این صحنه چه قدر تکراری است … در خواب […]

وحشت همه جایم را مادرانه به آغوش کشیده بود و تو کودکانه بادبادکت را هوا کرده بودی و ایضا روسری گلبهی ات را باد داشت می برد انگار …
سرم را پایین می اندازم … تنها برای لحظه ای … چند ثانیه چشمانم بسته می ماند… این صحنه چه قدر تکراری است … در خواب دیده ام یا بیداری …چشمانم را باز می کنم … مردم دور تو جمع شده اند … سرت به اندازه ی یک کشتارگاه خونریزی دارد …
به آغوش می کشمت … این صحنه چه قدر تکراری است ….
تو را بو می کنم … تمام روحم پاره می شود … جهان سکوت می کند … چشمانت بسته می شود …این صحنه چه قدر تکراری است…
سیاه جامه ات سرخ می شود  … گذشته، حال و آینده گم می شود …  جان ما گرفته می شود جانا … جسم من تووی این اکوسیستم لعنتی  باقی می ماند …
آینده زودتر از موعد فرا می رسد … راننده ترن بوق آخر را می کشد … لطفا همه سوار شوند … ایستگاه بعدی سراب می شود  … و جسم من  تمام می شود …
رویا فرا می رسد …
تو کودکانه بادبادکت را هوا کرده ای …. تو را بو می کنم … جهان به احترام ما سکوت می کند … چشمانم بسته می شود …
این صحنه چه قدر تکراری است.

 محمدرضا دورودیان