سقراط بر این باور بود که ذات کمدی و تراژدی یکی است. در وهله نخست این باور عجیب بهنظر میرسد، حتی اریستوفان کمدینویس مشهور یونانی و از شاگردان سقراط نیز نمیتوانست دریابد که کمدیهایش میتواند تراژیک باشد. بعدها چخوف این استدلال سقراطی درباره یگانگی نهانی درامِ تراژدی و کمدی را به بهترین شکل در نمایشها و داستانهای خود نشان میدهد. از نظر چخوف زندگی به همان اندازه که غمانگیز است، خندهدار نیز است و هرگاه عمیقتر شویم درمییابیم که درنهایت فرم تراژدی بدون وجود طنزی مستقیم در آن ممکن نیست. چخوف استاد نمایش طنز در زندگی روزمره است، زندگیای که چخوف آن را توصیف میکند، زندگی سادهای است که همه آن را تجربه کرده و میکنند، زندگیای چنان ساده که در آن نه قهرمانی وجود دارد، نه تجربهای طوفانی و نه اتفاق تکاندهندهای که احیانا احساسی را شدیدا برانگیزاند. بااینحال در درون همین زندگی، به تعبیر چخوف، ارتشی از آدمها وجود دارند که با تجربههایی مشابه، تجربههای متفاوت و گاه متضاد زندگی را نمایان میسازند. شخصیتهای چخوفی عمدتا بیانگر درماندگی و استیصالاند، شاید ازآنرو که چخوف زندگی را در اساس نوعی استیصال میپندارد اما این به هیچرو از طنز و کمدی نهفته در آن نمیکاهد، اساسا از نظر چخوف موقعیتهای استیصال میتوانند عمیقا خندهدار باشند. گواینکه غمانگیزی کمدی نیز هیچ کمتر از تراژدی نیست.
نمایشنامه «دایی وانیا»، نمونهای از ایده سقراطی یگانگی درامِ تراژدی و کمدی است. وانیا که تا مدتها فریب ژستهای شوهرخواهر خود پروفسور الکساندر سربریاکوف را خورده بود تنها در آخر کار درمییابد که تا چه حد اغفال شده است. پروفسور که به واسطه تلاش شبانهروزی همسر مرحومش و همینطور برادر همسرش وانیا صاحب موقعیت، مکنت و رفاه شده است کماکان میخواهد زندگی بیدغدغهاش را به ازای جانکندن دیگران ادامه دهد. وی که در لفاظی ید طولایی دارد میخواهد اطرافیان را مرعوب استدلالهای علمی و شأن علمی خود کند. سربریاکوف با این کار فیالواقع میخواهد نوعی فانتزی از خود ارائه دهد و از آن پس تمامی تلاشش آن میشود که به فانتزیاش خدشهای وارد نیاید. فانتزی پروفسور همچون تمام فانتزیها شأنی است غیرواقعی که او از خود ارائه میدهد.
چخوف با خلق شخصیت پروفسور سربریاکوف نمونهای تیپیک از زرنگی ریشهدار روسی ارائه میدهد که فراورده مناسبات دنیای جدید است. این نمونه اجتماعی که عمدتا در املاک اعیانی دور از مسکو و پطرزبورگ امکان ترکتازی مییابد و نمونههای آن را در آثار گنچاروف و گوگول و دیگر نوشتههای چخوف پیدا میکنیم به تنها چیزی که توجه میکند منافع شخصی خود است. سربریاکوف نمونهای به اصطلاح «علمی» از چنین تیپی است که دقیقا میداند چه میخواهد. پروفسور بعد از فوت همسر وفادارش تصمیم به ازدواج مجدد میگیرد اما نه با زنی در سنوسال خود بلکه با دختری جوان و زیبا به نام یلنا که از مسکو به آنجا آمده است. یلنا که از قضا مورد عشق شدید وانیا و همینطور دکتر آستروف قرار دارد درنهایت فریب «فانتزی» پروفسور را میخورد و عشق تصنعی پروفسور جای عشق واقعی را میگیرد. بعدها خود یلنا نیز درمییابد که احساساتش نسبت به پروفسور نه برخاسته از عشقی واقعی بلکه متأثر از نمایشهای دانشمندمآبانه پروفسور بوده است، یلنا این را به سونیا دختر همسر خود، پروفسور سربریاکوف، میگوید: «… دانشمندی و شهرت او مرا جلب کرد، احساس من عشق نبود، میفهمم، تصنعی بود.»١
شکست عشقی اگرچه برای وانیا مهم و حتی مهمترین واقعه زندگیاش به شمار میرود اما این تمام ناکامیهای وانیا نیست. وانیا در چهلوهفتسالگی درمییابد که در زندگیاش به هیچجا نرسیده است، او نهتنها یلنا را از دست داده بلکه آرزوها و آرمانهای دیگرش نیز تماما بر باد رفته است. پایان نمایش درماندگی و پشیمانی است که وانیا را فرامیگیرد. وانیا با خود میاندیشد که اگر عمرش را به پای پروفسوری چنین میانمایه و خودخواه تلف نکرده بود چهبسا میتوانست به جای پروفسور همسر یلنا شده باشد و حتی میتوانست به خاطر استعدادش در سطح بزرگان اندیشه و ادب قرار گیرد.
«ووینیتسکی (وانیا): زندگیام تباه شد… من استعداد داشتم، شهامت داشتم، من صاحب هوش و فراست بودم، اگر زندگی عادی کرده بودم ممکن بود شوپنهاور بشوم داستایوسکی بشوم… دارم مثل آدمهای ابله حرف میزنم… دارم دیوانه میشوم مادر، درماندهام، نمیدانم چه کنم! مادر!»٢
وانیا مستأصل است. او پروفسور را عامل نابودی زندگی خویش میداند و تصمیم میگیرد او را بکشد. وانیا پیش خود میاندیشد که کشتن پروفسور لااقل به قلب رنجور و پارهپارهاش التیام میبخشد. اما در اینجا نیز بخت با او همراه نیست. وانیا، پروفسور را در حین انجام عمل سوءقصد گم میکند. اما اگر وانیا پروفسور را گم نمیکرد و تیر تپانچهاش به هدف میخورد باز تغییری در وضع وی به وجود نمیآمد. سوءقصد نهتنها به خاطر هدفگیری ناجورش تراژدی- کمیک به حساب میآمد که حتی اگر موفق هم میشد بیشتر مورد استهزا قرار میگرفت و موقعیتش به همان میزان تراژیک، کمیکتر میشد. درهرحال سرنوشت وانیا ناکامی است. حتی در سوءقصد نیز برنده واقعی پروفسور میشود. پروفسور که از قبل خیال خریدن ویلایی در فنلاند را در ذهن داشت، سوءقصد نافرجام خود را بهانه میکند و تصمیم میگیرد که به اتفاق یلنا برای همیشه آنجا را ترک کند. با این حال پروفسور هیچ فراموش نمیکند که رسالت خود را به هنگام ترک آنجا بهجا بیاورد. او وظیفه خود میداند که تجربههای ذیقیمت خود را در قالب نطقی پدرانه در اختیار دیگران قرار دهد. فانتزی پروفسور کماکان ادامه مییابد. «سربریاکوف: (دخترش را میبوسد) خداحافظ، خداحافظ همه (با آستروف دست میدهد) مصاحبت شما مسرتانگیز بود متشکرم. من برای طرز فکر شما، احساسات و جدیت و علایق شما در زندگی احترام قائلم. اما اجازه بدهید که پدرانه پندی را به پیام خداحافظی خودم اضافه کنم. دوستان من، از کار روگردان نباشید. کار کنید (به همه تعظیم میکند)، خوشبختی همه شما را آرزو میکنم.»٣
چخوف اصرار دارد که عنوان آخرین نمایشنامه خود «باغ آلبالو» (١٩٠۴) را کمدی در چهار پرده معرفی کند و حتی آن را کمیکترین اثر خود معرفی کند اما «باغ آلبالو» در نگاه اول به هیچرو خندهدار به نظر نمیآید. «باغ آلبالو» نمایشنامهای رئالیستی است که مشابه وقایع آن ممکن است در زندگی روزانه همه رخ دهد. مادام رانوسکی صاحب ملکی که باغ آلبالوی آن بسیار پرآوازه است بعد از پنج سال زندگی در خارج از روسیه به سر املاک خود بازمیگردد و متوجه میشود که باغ آلبالوی پرآوازهاش به گرو رفته و به حراج گذارده میشود. مادام رانوسکی که به خاطر ولخرجیهایش دیگر پولی ندارد تا مانع ازدستدادن باغ آلبالو شود، رتقوفتق امور را به لوپاخین، رعیت سابق خود، میسپارد. لوپاخین، کشاورزِ اینک بازرگانشده در جلیقه سفید و کفشهای خرمایی روشن، نمونه استحالهیافته زرنگ روسی است که چخوف ارائه میدهد. لوپاخین که از قبل موقعیت باغ آلبالو را دریافته درصدد است با خریدن آن، درختهای پرآوازهاش را قطعهقطعه کند تا در آن ویلاهایی تابستانی به قطعاتی کوچکتر بسازد.
درنهایت نیز مادام رانوسکی پیشنهاد لوپاخین را میپذیرد بیآنکه درباره کموکیف آن تحقیق کند. در این شرایط لوپاخین صاحب املاک ارباب سابق خود میشود. واریا- دخترخوانده مادام رانوسکی- که زمانی صومعهنشینشدن را بر اظهار عشق به لوپاخین ترجیح میداد به انتظار پیشنهاد ازدواج لوپاخین میماند اما لوپاخین به واریا فکر نمیکند. مادام رانوسکی واسطه میشود و علایق پیشین لوپاخین به واریا را به وی یادآوری میکند.
«مادام رانوسکی: فکر میکردم واریا زن شما میشود، قرائن هم اینطور نشان میداد که شما دوتا زن و شوهر هم میشوید. او شما را دوست دارد. شما هم از او خوشتان میآید و من تعجب میکنم که شما طوری با هم تا میکنید که انگار از هم رم میکنید.
لوپاخین: من خودم هم نمیفهمم، راستش را بخواهید خیلی عجیب به نظر میآید. اگر هنوز هم وقت باقی است من حالا هم راضیام و حرفی ندارم، بگذارید کلک کار را بکنیم و راحت بشویم اما بدون شما من نمیتوانم از او خواستگاری بکنم.»۴
اگرچه مادام رانوسکی آن دو را تنها میگذارد تا درباره ازدواج صحبت کنند اما آنها در تنهایی جز ده، دوازده جمله کوتاه بیربط، درباره آب و هوا و سردی آن سال چیز دیگری نمیگویند. لحظه به گونهای سریع سپری میشود و هنگامی که صدایی لوپاخین را از بیرون فرا میخواند او شتابان میرود مثل اینکه از مدتی پیش در انتظار این صدا بود. لوپاخین سرانجام از خواستگاری طفره میرود و آنها ازدواج نمیکنند و واریا بهناچار خدمتکار میشود.
«باغ آلبالو پایانی که توام با اوجگیری باشد ندارد، ملک فروخته شده است، خریدار ملک رعیت سابق لوپاخین است و صاحبان ملک حالا باید ملکشان را ترک کنند و بروند بنابراین تمامی مواد و مصالح لازم برای اوجی تراژیک مهیا و فراهم است اما چنین اوجی هرگز پیش نمیآید.»۵ اگرچه موضوع «باغ آلبالو» میتواند تراژیک باشد اما اوج تراژیک پیش نمیآید، زیرا آدمهای نمایش و در رأسشان مادام رانوسکی موقعیت را تراژیک نمیبینند. آنان در قبال ازدستدادن املاک و زندگیهای خود چنانکه انتظار میرود واکنش نشان نمیدهند و به دنبال دلمشغولیهای خود میروند. دلمشغولیهای «لحظهای» که به هیچ هدف و غایتی منتهی نمیشود. موقعیت تراژیک – کمدی «باغ آلبالو» آن است که «کودک»* در موقعیت «بزرگسال» قرار گرفته است.
پینوشتها:
* مقصود از کودک، خلقوخوی کودکی است. جز این در داستانها و نمایشهای چخوف کودک وجود ندارد زیرا چخوف نیازی به کودک ندارد. بیشتر شخصیتهای داستانهای وی کودکانی واقعیاند.
١، ٢، ٣،) دایی وانیا، چخوف، از نمایشنامههای چخوف
۴) باغ آلبالو، چخوف، از نمایشنامههای چخوف
۵) چخوف، وینر، خشایار دیهیمی








