رضا کیانیان برای نخستینبار در عمر حرفهای خود تصمیم به کارگردانی تئاتر گرفت. تجربهای که حتی در دوران دانشجوییاش رخ نداد و چنان که در اظهاراتش بیان میکند «هر زمان به آن سوی ماجرا – جایی که کارگردان قرار داشت- میرفتم همه فکرم روی صحنه بود.» پس باید کارگردانی نمایش را به فهرست فعالیتهای هنری متعدد کیانیان از جمله عکاسی، مجسمهسازی، طراحی صحنه و بازیگری افزود. متولد میدان خراسان تهران بعدها همراه خانواده به خراسان ایران رفت و همانجا بود که علاوه بر پایان تحصیلات دوره دبیرستان در حوزه علمیه مشهد به تحصیل دروس فقهی و اسلامی هم پرداخت. بنابراین او اصطلاحا پا در کفش خیلیها کرده و با در نظر گرفتن عقاید پیش از انقلابش مجموعهای گرانبها از تجربههای فکری و هنری را به عنوان اندوخته پشت سر گذاشته است. خطمشی جالبی که نام رضا کیانیان را در فهرست معدود هنرمندان چند وجهی ایران قرار میدهد؛ چهرههایی نمونه در میان همنسلان خود و حتی نسل جدید. نمایش «حرفهای» نوشته دوشان کواچویچ تا حدی بستری فراهم میآورد تا کیانیان تجربههای فکری و هنری پیش و پس از انقلاب خود را در قاب آن پیش روی تماشاگر قرار بدهد. از مجادله یک طرفدار نظام استالینیستی با نماینده مخالفان رسیده به قدرت تا ارایه ایدههایی در طراحی صحنه و به رخ کشیدن توانایی یک بازیگر صاحب سبک. مجموعه همین ویژگیهاست که نخستین تجربه کارگردانی رضا کیانیان را دیدنی میکند. گفتوگو با او در ادامه میآید.
چرا بعد از 12 سال تصمیم به اجرای دوباره نمایش «حرفهای» گرفتید؟ چه چیزی از آن دوران باقیمانده بود؟
سالها از آن زمان میگذرد. من به این متن علاقه زیادی دارم و در 12 سال گذشته مداوم به آنچه در متن وجود دارد فکر کردهام. آن زمان اوایل حضور احمدینژاد بود و بعضی حرفهای سیاسی که این روزها بسیار کم ارزش به نظر میرسد رواج داشت. مثلا اگر در اجرا تکه پرانی خطاب به رییسجمهور اتفاق میافتاد با استقبال تماشاگر همراه میشد. حرفهایی که امروز دیگر خریدار ندارد. در اجرای قبل تاکید بر موارد اینچنینی زیاد بود و به نظرم میرسید نمایشنامه عمق بسیار بیشتری دارد. بنابراین در اجرای جدید بر همین عمق تاکید کردهام. اصلا کاری به شرایط ایران ندارم که سریع بگویند منظور کارگردان، فلانی بود. حقیقت این است که اصلا هیچ فلانیای وجود ندارد و تیتو و هاول بهانه هستند که بگوییم هیچ چیز در این جهان تغییر بنیادین نمیکند و اگر میخواهید تغییری به وجود بیاورید باید از خودتان شروع کنید. یا اینکه پای حرفی که میزنید بایستید و در هر شغلی هستید، سعی کنید حرفهای باشید. گفتمانی که غالب جامعه امروز است و عمده روشنفکران ما هم به نتیجه رسیدهاند تغییر به وجود نمیآید، مگر اینکه مردم از خودشان آغاز کنند.
در سالهای اخیر بر این نکته تاکید میکنید که نباید مدام نوک پیکان انتقاد را به سوی دولت و نظام حاکم بگیریم و نیاز است خودانتقادی هم داشته باشیم.
من پیش از انقلاب و سالهای ابتدایی تغییر نظام سیاسی ایران، انقلابی دو آتشهای بودم. ولی سال 60 تحول عجیبی در من رخ داد. با خودم میگفتم اگر جای این افراد، تو به قدرت رسیده بودی چه میکردی؟ از خودم میپرسیدم و در واقع به این نتیجه میرسیدم اگر من جای صاحبان قدرت بودم بدتر عمل میکردم. آن زمان تفکرات خشنتر و انقلابیتری وجود داشت که اگر آنها قدرت را به دست میگرفتند جوی خون به راه میافتاد. به عنوان نمونه اگر مجاهدین خلق (منافقین) قدرت را به دست میگرفتند ایران را به کره شمالی یا عراق صدام حسین تبدیل میکردند.
رفتاری که بعدا در کمپ اشرف اتفاق افتاد.
شما فکر کنید آن زمان که به قدرت نرسیده بودند ترور میکردند، اگر به قدرت میرسیدند چه اتفاقی میافتاد. بنابراین از همان دوران معتقد بودم باید دوربین را به سوی خودمان برگردانیم و مدام به افراد مختلف انتقاد نکنیم. در کشور ما بعضی هنوز منتظر یک قهرمان هستند که بیاید و نجاتشان دهد اما اگر از آنها بپرسید خودتان چه کار میکنید؟ هیچ پاسخی ندارند. میگویند همهچیز دست دیگران است! اما وقتی دوباره بپرسید دقیقا چه چیزهایی دست آنهاست؟ و به این پرسشها ادامه دهید به این نتیجه میرسند تغییر را باید از خودشان آغاز کنند. این فکر سال به سال در من قوت بیشتری میگیرد و خوشبختانه حالا به یکی از گفتمانهای جاری کشور تبدیل شده است. مثل اینکه بعضی میگویند فلانی برود، هرکس بیاید بهتر است. خب این چه حرف ابلهانهای است؟ ما چندبار باید چنین چیزی را تجربه کنیم؟ در دوره اصلاحات تجربه کردیم، بعد در دوره احمدینژاد و این روند همچنان ادامه دارد. بنابراین باید یک زمان بیاموزیم که بهجای طرح آنچه نمیخواهیم، بگوییم دقیقا چه میخواهیم؟ یعنی دقیقا موارد مورد تاکید در نمایشنامه؛ اصلا هم مهم نیست در چه کشوری میگذرد. مارشال تیتو و کمونیسم بهانههای طرح ایده مورد نظر هستند. چون کمونیسم یک ایدئولوژی توتالیتر آمرانه از بالا به پایین است و ما به این بهانه میتوانیم ایده مورد نظر را پروبال و رشد دهیم.
شاید برای مخاطب جالب باشد به بهانه اجرای دوباره این نمایش بداند از 12 سال قبل تا امروز چه تفاوتی در جریان شرایط تئاتر و مواردی مثل ممیزی و برخورد مسوولان به وجود آمده است؟
آن زمان گفتند نمایش اجرا نشود. بهانه چه بود؟ اینکه شخصیتها مشروب میخورند. خب تصور کنیم در «چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد» داستان درباره جمعی است که مشروب میخورند و دقیقا به همین دلیل از حالت عادی خارج میشوند و حرفهایی بیان میکنند که در حالت عادی ممکن نبود بر زبان بیاورند. اصلا کلیت داستان بر این اساس ساخته میشود. در بخشی از نمایش ما هم همین اتفاق میافتد و شخصیتها حرفهایی میزنند که در حالت عادی نمیگویند. خب ما بیاییم بگوییم گلاب میخورند؟ آنوقت چنین حرفهایی مطرح نمیشود و کاراکترها سریع خداحافظی میکنند. اصلا نمایشی شکل نمیگیرد. اما در دوره جدید مسوولان آنقدر آگاه بودند که متوجه شوند شخصیتهای نمایش ما در یوگسلاوی سابق مشروب میخورند نه در ایران و از طرفی اصل نمایش چیز دیگری است. گذشته از این، امروز شرایط تئاتر نسبت به قبل بسیار متفاوت شده و برخلاف سال پایانی دولت احمدینژاد که حداکثر هر شب 20 نمایش روی صحنه میرفت؛ الان فقط در تهران شبی بیش از 100 نمایش روی صحنه میرود. چنین رشدی به ویژه در شرایطی که دولت سالن تئاتر نساخته بسیار قابل تامل است. یعنی سرمایه خصوصی مردم وارد این حوزه شده و اگر در مقابل این حرکت بایستیم قطعا در زیرزمین خانهها به کار خود ادامه میدهد.
چرا از همبازیهای قبلی دعوت نکردید؟
با احمد ساعتچیان و مریم سعادت که در اجرای قبل کنار یکدیگر بودیم مشکلی نداشتم و ما دوستان خوبی هستیم. البته این خطر هم وجود داشت برای تماشاگر این فکر پیش بیاید که قرار است دوباره با همان خوانش و همان سبک و سیاق مواجه شود. برای فرار از تداعی تکرار لحظات گذشته بهتر بود با چهرههای دیگری کار کنم چون حرف جدید با بازیگران جدید راحتتر بیان میشود.
اجرای قدیم به نظر شما کیفیت خوبی داشت؟
بله برای آن زمان نمایش خوبی بود.
در گذشته تئاتر خوب با نمایشنامه یا نام نویسندهاش معنا میشد. یعنی اگر متنی از غلامحسین ساعدی، برشت یا شکسپیر بود این تلقی به وجود میآمد که نمایش حرفی برای گفتن دارد. ولی تئاتر ایران مدتی است مسیر متفاوتی را آغاز کرده و کیفیت اجرا معیارهای تازهای دارد.
بله، نمایش گروههای جوان را دنبال میکنم و متوجه این موضوع هستم. البته کواچویچ در ایران هنوز ناشناخته مانده اما در کشورهای اروپایی و امریکا آثارش بارها اجرا شده و فیلم «زیرزمین» بین سینمادوستان جهان معروف است. من آشنایی با این نویسنده را مدیون بابک محمدی هستم که نخستین بار متن را از آلمانی به فارسی ترجمه کرد. بعد به دلیل رویکرد مورد نظرم به متن انگلیسی رجوع کردم که برای اجرا در امریکا ترجمه شده بود. نمایش «حرفهای» در برادوی هم روی صحنه رفته و ما آن متن را اجرا میکنیم. در متن آلمانی با روایت خطی مواجه هستیم ولی اینجا پیچشی اتفاق افتاده و شما از پایان وارد ماجرا میشوید.
زمان دانشجویی یا بعد از آن هیچوقت کارگردانی نمایش را تجربه کردید؟
نه، چون از زمان دانشجویی هروقت پیش آمد کارگردانی کنم، متوجه شدم به سوی دیگر صحنه تمایل بیشتری دارم. به همین دلیل دنبال کارگردانی نرفتم و تمام توجهم به بازیگری معطوف شد. الان هم که میبینید هر دو طرف هستم.
دقیقا به همین دلیل پرسیدم که بگویم وقتی قرار است بازیگر حرفهای کارگردانی را تجربه کند کار بسیار سخت میشود. به ویژه وقتی همزمان روی صحنه است. قیچی هرس کند خواهد شد، چون ناچار است تعلق خاطر به بعضی موارد را کنار بگذارد و از دید کارگردان بیرحمانه با اجرا مواجه شود. چقدر فکر میکنید موفق شدهاید؟
خب به نظرم این چیزی است که شما باید بگویید.
به نظرم بعد بازیگری کار پررنگتر از کارگردانیاش شده، به ویژه وقتی به حضور شما در نمایش میرسیم پررنگتر هم میشود. تا جایی که گاهی حس کردم هدایت هاشمی به سختی و البته کاملا غیرارادی تلاش میکرد تا کاراکتر خودش دیده شود. البته متوجه این نکته هم هستم که اصولا کاراکتر در نمایشنامه هم پررنگ است.
نقشی که بهاره رهنما برعهده دارد خیلی کوتاه است و شاید اگر به بازیگر دیگری میگفتم نمیپذیرفت؛ به همین دلیل خیلی از او سپاسگزارم. ولی هدایت هاشمی توانایی زیادی دارد چون سالهای زیادی است که او را دنبال میکنم. ولی نمایشنامه قدرت را در اختیار شخصیت لوک لاون قرار میدهد که من برعهده دارم. حالا تصور کنید اگر بازیگر مقابل توان ارایه نقش را نداشته باشد، هیج چیز دیده نمیشود. پس اگر حرف نویسنده و متن به تماشاگر منتقل شده به این معنا است که بازیگر مقابل کارش را درست انجام داده است. شخصیت جاسوس قبلا له شده و حالا قرار است نویسنده له شود. پس در مواقعی به دست و پا زدن میافتد. اگر این اتفاق افتاده، همان چیزی است که متن ایجاب میکرده رخ داده است.
من این دست و پا زدن را به تلاش برای همشانه شدن دو شخصیت تعبیر کردم.
نه، اصلا اینطور نیست و متن میطلبد که نویسنده برای دفاع از خودش دست و پا بزند. نویسنده تمام باورها و تکیه گاههایش را از دست میدهد البته تا جایی مقاومت میکند و کار حتی به عصبانیت و پرخاش هم میرسد. ولی در نهایت به بچه حرفشنویی تبدیل میشود که مینشیند و داستانش را مینویسد. بارها در سینما یا تلویزیون پیش آمده که بازیگران جوان نگران بودند در مقابل من دیده نشوند. ولی تعریف من از بازیگری با این نگاه تفاوت دارد. ببینید! وقتی ما دو بازیگر در برابر هم دیالوگ داریم، با اینکه دوربین بسته شما را میگیرد ولی همان لحظه مخاطب از زاویه بازی نقش و دیالوگ شما در حال شناختن من است. همین روند در مقابل هم تکرار میشود و باید به واسطه بیان دیالوگ و بازی خوب کاری کنم که شما درست معرفی یا به قولی دیده شوید. بنابراین هرچه شما بهتر بازی کنید، من بهتر دیده میشوم و هرقدر من بهتر بازی کنم، شما بهتر دیده میشوید. به بیان کاسبکارانه: «من هرقدر کمک کنم بازیگر مقابلم دیده شود به نفع خودم است.» پس با تمام توان کوشش میکنم بهترین نمایش را ارایه دهد. البته بعضی آثار هم وجود دارد که میطلبد افراد بیشتر دیده شوند. مثل فیلمهای چهرهمحور که همه اجزا به نفع یک بازیگر خوشقیافه یا خوشاندام در حاشیه قرار میگیرند. ولی کارهای من جنس متفاوتی دارد و شخصیتمحور هستند؛ در آنها اتفاق مهم است نه بازیگر! پس همه باید کاری کنند که شاهد اتفاق باشیم.
همان طور که از صحبتها برمیآید حضور شما و هدایت هاشمی روی صحنه عوامل دیگر را تحت تاثیر قرار میدهد. بنابراین حضور کاراکترهای حاشیهای مثل چند نفری که در اداره مشغول رفت و آمد هستند چه ضرورتی دارد؟
معتقدم وجود یک بکگراند متن را تقویت میکند. چون دکور ما به صورت اغراق شده پرسپکتیو ساخته است و رفت و آمد افراد در این فضا جذابیت بصری دارد. البته حضور اینها عامل نمایشی است و کارکرد هم دارد، چون ماجرا در یک اداره میگذرد و به دلیل وجود کاراکتر منشی خانم و نوع ارتباطش با نویسنده باید فضایی باورپذیر بسازیم. کل نمایش ما یک ساعت است ولی داستان نمایشنامه در یک روز کاری اتفاق میافتد، بنابراین تمام عناصر موجود، تمهید ما برای به نمایش گذاشتن این گذر زمان محسوب میشود. قصد داریم بگوییم آنها کارمندان هستند، وقتی اداره تعطیل میشود، میروند و این حضور همچنان ادامه دارد و به صورت کولیها و کارتنخوابها در انتهای صحنه دیده میشوند، بعد در این شرایط شعار دادن شخصیت نویسنده شروع میشود. کاراکتر مقابل میگوید: «طوری صحبت میکنی انگار شماها از یک کشور دیگر آمدید. تو مثل من هستی؛ بنابراین چه تفاوتی دارد حکومت دست ما باشد یا شما؟»
این دیالوگها توسط شما اضافه شد؟
ببینید این دو شخصیت مانند بازیگر و تماشاگری هستند که بدون یکدیگر معنا نمیشوند. مثل اتفاقی که اوایل انقلاب افتاد و تعداد زیادی از روشنفکران ما مهاجرت کردند. غلامحسین ساعدی یکی از این چهرههای مورد علاقه من بود که در ذهنم جایگاه ویژهای داشت و دارد. میدانید وقتی رفت چه اتفاقی افتاد؟ خلاقیتش خشکید. چرا؟ چون دیگر از شاه و ساواک خبری نبود. در این نمایش شخصیت لوک از بس جاسوسی نویسنده را کرده نسبت به جریان سیاسی مخالف هم به شناخت رسیده است. این ماجرا بلوغی به وجود آورده که موجب میشود بگوید «خبری از تغییر جهان هستی نیست. خودت را عوض کن.» ما هم قصد داریم همین حرف ساده را بگوییم، نه بیشتر.
و البته در نمایش بر نوشتن تاکید زیادی میکنید.
بله به این دلیل که اگر در زمینه آگاهی تاریخی کمبودی وجود دارد از همین ننوشتنها نشات میگیرد. در عرض پنج سال میتوانند تاریخ را برای ما وارونه کنند. گرچه این نقص با انقلاب دیجیتال کمرنگتر میشود ولی به هرحال وجود دارد و ما باید آنچه بیان میکنیم را بنویسیم. آقای هاشمیرفسنجانی جزو سیاستمداران مثالزدنی در این زمینه بود که با نگارش خاطرات روزانه امکان شناخت بهتر و آگاهی نسبت به گذشته را به وجود آورد.
سالها قبل پاسخ شما به منتقدان عکاسیتان این بود که «به اندازه چند هزار فریم عکس جلوی دوربین سینما و تلویزیون بودهام و با عکاسی غریبه نیستم» استدلال شما در کارگردانی نمایش هم همین است؟
سالها در سینما بازیگردانی را تجربه کردم، یا در تئاتر به دراماتورژی پرداختم و بهنوعی دستیاری کارگردان را تجربه کردهام. حالا تصمیم گرفتم کارگردانی کنم و حتی طراحی صحنه نمایش را هم برعهده گرفتم چون در این زمینه هم تجربه دارم و بارها دستیار طراح صحنه بودم. ماجرای علاقه به عکاسی هم مربوط به چندسال اخیر نمیشود و از علایق دوران کودکی من است. ولی بعد از مدتی تصمیم گرفتم عکسهایم را به دوستان همنسل خودم مثل سیفالله صمدیان، محمد فرنود یا جمشید بایرامی و رضا نبوی که از عکاسان بنام ایران هستند، نشان بدهم و نظرشان درباره برگزاری یک نمایشگاه را جویا شوم. بعد از دریافت نظر مساعد عکاسان باتجربه و شناخته شده بود که نمایشگاه را برگزار کردم. در همان نمایشگاه با نصرالله کسراییان آشنا شدم که بعد از احوالپرسی گفت: «از بس به تو فحش میدهند آمدم ببینم واقعا عکاس هستی یا نه؟» خلاصه مشغول تماشای عکسها شد و بعد از پایان کار آمد روی شانهام زد و گفت: «عموجان شما عکاس هستی؛ ادامه بده و به حرف جماعت توجه نکن!» آقای کیارستمی هم همینطور بود و کار خودش را انجام میداد. همیشه میگویم مشغول زندگی خودم هستم، حالا اگر از کارهای من لذت میبرید فبها، اگر نمیبرید کفها! سلیقه و علایق متفاوت است و ایراد ندارد. همه که نباید شکل هم باشند.
این علاقه به چند وجهی بودن از کجا ناشی میشود؟
لزومی ندارد همه چند وجهی باشند و تاکید دارم بازیگر، باید به کار خودش بپردازد و لزومی ندارد منتقد هم باشد؛ ولی من هستم. مثلا پنج کتاب درباره بازیگری دارم و خودم را منتقد بازیگری میدانم. تجربه دستیاری کارگردانی و طراحی صحنه دارم، خب چهکار کنم.
روانشناسی جامعه ما طوری است که وقتی در چند زمینه فعالیت کنید، میگویند «ای بابا همه جا هست!» تنزل پیدا کرده.
بارها این جملهها را شنیدهام. حتی میگویند فلانی پیشنهاد بازی در فیلم ندارد، زده به محیط زیست که خودش را مطرح کند. ایرادی ندارد و اجازه میدهم از افکارشان لذت ببرند چون همین امسال دوازده فیلمنامه پیشنهادی را دوست نداشتهام. الان به جایی رسیدم که میخواهم در آرامش زندگی کنم و عجلهای برای فتح قلهها ندارم. وقتی 60 ساله شدم تصمیمی گرفتم. به خودم گفتم تا امروز سهتا 20 سال زندگی کردهای و اگر زور بزنی فقط یک 20 سال باقی مانده؛ آنهم در این آلودگی هوا، پارازیت، محصولات شیمیایی و موارد مشابه. پس حداقل این بیست سال باقیمانده را رک و راست ادامه بده و دروغ نگو. به همین دلیل حالا وقتی پیشنهاد بازی در فیلم مطرح میشود و از فیلمنامه خوشم نمیآید رک میگویم. قبلا بهانه دستوپا میکردم، جالب اینکه طرف مقابل هم میدانست بهانه است و ناراحت نمیشد. اما الان که راست میگویم دلخور میشوند. از طرفی میدانید چه افرادی همواره مشغول ایراد گرفتن هستند؟ افراد بیکار. این جمله هم از آقای کیارستمی است. چون معتقد بود اگر این افراد سرگرم کار خودشان باشند دیگر فرصتی برای سرک کشیدن به زندگی دیگران پیدا نمیکنند. مثل زمانی که آقای مشایخی به عنوان چهره تبلیغاتی یک کمپانی انتخاب شد و همه انتقاد کردند. همان دوران من در حمایت از ایشان یادداشتی نوشتم و معتقد بودم هیچ ایرادی ندارد و در تمام جهان مرسوم است.
مشکل چیست؟ شاید مردم جایگاه خاصی برای هنرمند قایل هستند.
در آن یادداشت به نکتهای اشاره کردم و معتقد بودم آنها که از این کار بدشان میآید هنوز چپی هستند. آنهم چپ از نوع قدیمی منسوخ که همچنان با سرمایهدار مخالفت میکنند و اگر تصویر شما در راه سرمایه دیگری هزینه شود میگویند طرف به مردم خیانت کرده! و خودش را فروخته است. درحالی که مگر با سرمایه همین شخص برای صدها نفر شغل ایجاد نمیشود و مگر همین ایجاد شغل رفاه اجتماعی به وجود نمیآورد؟ خب تمام سرمایهداران ایران هم که جیب مردم را نزدهاند، بسیاری از آنها سرمایه را با تلاش خودشان به دست آوردهاند یا میراث زحمات پدرانشان بوده. حالا ما همش بگوییم مرگ بر سرمایهدار، چه اتفاقی میافتد؟
ولی از یاد نبریم زمانی خودتان طرفدار دیدگاههای نظری چپ بودید. البته آنچه در گذشته وجود داشته دقیق نبوده است.
انکار نمیکنم و براساس تجربه شخصی میگویم نباید اینطور با سرمایه دشمنی کنیم. البته من پیش از انقلاب طرفدار این نگاه بودم و ابتدای مصاحبه اشاره کردم که اوایل انقلاب به نتیجه رسیدم اگر خودم جای حکومت بودم چطور رفتار میکردم؟ از طرفی اینکه نیروی کار توسط سرمایه استثمار میشود هم حرف درستی است. اما آیا با ایجاد سندیکا و نهادهای مدنی نمیتوان در برابر زیادهخواهی سرمایهدار ایستاد و محدودش کرد؟
ولی در ایجاد صنف و تفکر صنفی هم با مشکل مواجه هستیم.
دلیلش وجود همین تفکر دشمنی با سرمایه است. همینطور بیدلیل از یک نفر که پولدار باشد بدمان میآید. درحالی که افزایش رفاه ایرادی ندارد، نباید از رفاه کنار دستی خودمان ناراحت شویم. دزدی، اختلاس و مال مردم خوری است که باید بدمان بیاید و ایراد دارد.
سرمایهدارسازی با پول مردم و اختلاس بحران به وجود میآورد و به دشمنیها دامن میزند.
بله، سرمایهداری دولتی همیشه فسادآفرین بوده و تجربه کشورهای متعدد طرفدار دولتی شدن سرمایه بیانگر گسترش فساد مالی است. هنوز در کشور دو شکل نگاه وجود دارد. عدهای طرفدار سرمایه دولتی هستند و بعضی هم از سرمایه خصوصی حمایت میکنند. به نظرم در نهایت پیروزی با سرمایه خصوصی است و سرمایه دولتی دوام ندارد. مثل هنر دولتی که در هیچ کشوری ماندگار نشد و چین و شوروی نمونههای شکست این نگاه هستند. هرچیز در آزادی و رقابت سالم معنا پیدا میکند.
ولی قطعا تایید میکنید که حمایت از ورود سرمایه خصوصی به تئاتر و کنار کشیدن دولت نتیجه مثبتی ندارد.
از یاد نبریم که در مرحله گذار به سر میبریم و همیشه در این مرحله اشتباههایی وجود دارد اما به مرور برطرف خواهد شد. الان سه سال است که ما در حال تجربه تئاتر خصوصی هستیم.
اجازه میخواهم مخالفت کنم.
حتما، هیچ اشکالی ندارد.
چون در دولت دهم کفگیرها به ته دیگ رسیده بود و حساب خالی وزارت ارشاد موجب شد به ورود سرمایههای خصوصی چراغ سبز نشان دهند. همزمان عدهای از مدیران تئاتری و هنرمندان هم ماجرا را تئوریزه کردند.
از این منظر، کاهش حمایت دولت از تئاتر حتی به پیش از دولت احمدینژاد بازمیگردد اما چون در دولت احمدینژاد بگیر و ببند زیاد بود گروههای تئاتری کارشان را طور دیگری و به دور از چشم مجرایی رسمی پی گرفتند. بعضی نمایشها به داخل خانهها و به پارکینگها رفت و جوانه تئاتر خصوصی به نوعی شکل گرفت. در سینما هم وجود داشت چون آقایان شمقدری و احمدینژاد میگفتند ما پول میدهیم پس ما میگوییم باید چه محصولی خلق شود. خب اصلا پول ندهید، رخشان بنیاعتماد در همین شرایط فیلم ساخت، جعفر پناهی، علیرضا داودنژاد و هنرمندان دیگر کارشان را انجام دادند و نیازی به پول دولت نداشتند. شکلگیری نوع متفاوتی از اجرای نمایش و ساخت فیلمها عکسالعمل و واکنش هنرمندان به افزایش چنین فشارهایی بود. اینجاست که گفتمان تازه در کشور پدید میآید و مثلا بحث فیلمسازی خصوصی و تئاتر خصوصی به میان میآید. جریانی است که بخواهیم یا نخواهیم راه میافتد و وقتی نوبت به دولت آقای روحانی رسید ادامه پیدا کرد. فقط یک تفاوت وجود داشت، اینکه برخلاف گذشته دولت سد راه نشد و کاری به هنرمندان و سرمایهگذاران نداشت. اتفاقا معتقدم همین که کاری نداشت خوب شد. نگاه امیدواری دارم و به نظرم همهچیز رو به پیش در حرکت است. تئاتر قبل از انقلاب دولتی بود و آرامآرام به سوی خصوصی شدن میرفت که با وقوع انقلاب به تاخیر افتاد. حالا دوباره به مسیر بازگشته و دارد دوباره شکل میگیرد.
ولی بین مضامین موجود در نمایشنامه کواچویچ و شرایط حاکم بر امروز ایران مشابهتهایی وجود دارد. این به معنی اختراع دوباره چرخ و درجا زدن نیست؟
نه به این دلیل که 12 سال قبل گفتمان «تغییر را از خودت آغاز کن» در جامعه وجود نداشت اما امروز وجود دارد. این یعنی پیشرفت و حرکت رو به پیش. این اتفاق آغاز شده و من این نکته را در ذات نمایشنامه دیدم. نمایشنامه از این ظرفیت برخوردار است که در حد یک طنز سطحی سیاسی اجرا شود و اتفاقا تماشاگر هم میپذیرد و خوشش هم میآید ولی ما سعی کردیم از چنین فضایی فاصله بگیریم. طنز عمیق وجود دارد و بلافاصله حرف جدی هم بیان میشود. میان خنده و گریه فضایی ایجاد میکنیم و اجازه نمیدهیم مخاطب به همین راحتی از سالن خارج شود.
منبع اعتماد









