بهار در چشمهایش موج میزد. یک جفت چشم سبز درخشان داشت مثل تیله. به چشمانش که نگاه میکردی انگار دو گوی تیلهای غلتانِ خوش رنگ به این طرف و آن طرف میروند. اولین وجه تفاوتش با دیگر آدمهایی که میدیدم همین بود.
موهایش وسط سرش کمپشت و تنک بود. یک بار گفته بود هنوز به چهل سالگی نرسیده است ولی مثل چهل سالهها پخته رفتار میکرد. با دیگر راننده تاکسیهایی که دیده بودم فرق داشت. از آن آدمهای باکاراکتر بود که جهانبینی مخصوص به خودش را داشت.
بعد از چند بار سوار شدن ماشینش با هم آشنا شده بودیم. از مترو که بیرون میآمدم چشم میانداختم به خیابان تا شاید تاکسی سمند زرد رنگش را ببینم. یکجورهایی هم را میشناختیم. یکسری عادتهای خوب داشت که در خیلی از راننده تاکسیها نمیدیدم. مثلا زمانی که پول خرد نداشت برای رند کردن کرایه همیشه از حق خودش میگذشت. همیشه روی خوشی به مسافران نشان میداد. کی عادت دیگر هم داشت که خیلی خوب نبود. عادت داشت همیشه از مسیر خط ویژه عبور کند. میگفت اگر از مسیر عبور اتوبوسها نگیرم سردرد میگیرم. روزم ناقص میشود.








