حنیف قریشی: طبقه متوسط بریتانیا از هر زمان دیگری نژادپرست‌تر هستند

عصری که حنیف قریشی را ملاقات کردم ظاهری بدشگون داشت؛ آسمان تیره بود و باد تندی می‌وزید گویی انعکاسی از جو سیاسی بود. در وست‌مینیستر، ترزا می ‌در حال آماده‌سازی مقدمات اجرای ماده ۵٠ است و سرنوشت مردم بریتانیا را رقم می‌زند. در همین اوضاع و احوال من و قریشی در غرب لندن در رستورانی که مبلمان چوبی آن برق می‌زند روی سرامیک‌هایی که صفحه شطرنج را در ذهن می‌‌آورد، نشسته‌ایم. برخلاف روزی که داشتم، در این صحنه مایه‌هایی اروپایی هست.

قریشی هم خصوصیتی دارد که با شرایط این روزها همخوانی دارد؛ کم‌حرف است و رفتاری خشک دارد؛ رفتاری که میان جدیت و شوخی‌های بی‌ملاحظه در نوسان است. در انتهای حرف‌های‌مان وقتی پرسیدم حرفی مانده که بخواهد بیشتر توضیح دهد، دقیق و متمرکز شد و گفت فکر می‌کند نژاد چیزی است که بیشتر از هر موضوع دیگری او را نگران می‌کند. به بریتانیایی که در جوانی‌اش و آغاز میانسالی‌اش دیده بود، اشاره کرد. این بریتانیا را در نخستین آثارش مثل «رختشوی‌خانه زیبای من» و «بودای حومه‌نشینان» به تصویر کشیده است.
پدرش در ٢٠ سالگی از هند و از راه پاکستان به این کشور آمد و با زنی انگلیسی به نام آئدری ازدواج کرد و در بروملی، جنوب لندن صاحب دو فرزند شدند. قریشی در خاطره‌نامه «گوش من در قلب او» (٢٠٠۴) رابطه‌ آنها را ثبت کرده است. او حالا می‌گوید: «ایده مهاجری که به اینجا می‌آید این است که از شما سود ببرند، زن‌های‌تان را بگیرند، بیکار بچرخند، تلویزیون ببینند و… » اما او حرف‌های پدرش را به خاطر می‌آورد: «همیشه پدرم به من می‌گفت مهاجران سختکوش‌ترین مردم هستند و حالا هر روز این حرف را به فرزندان خودم می‌گویم، اینجا نیامده‌ایم تا بنشینیم و تماشا کنیم، آمده‌ایم تا زندگی بسازیم، به این کشور خدمت کنیم، کار کنیم. حالا مهاجرت برای من شوکه‌آور و مایوس‌کننده شده و ناراحتم می‌کند.»
قریشی فقط مایوس نشده است؛ از فقدان تصدیق نقشی که جوامع مهاجر پسااستعماری بازی می‌کند، خشمگین است. می‌گوید: «ثروت بریتانیا از امپراتوری‌اش آمده و همه ما به اینجا، برادفورد، سرویس سلامت عمومی، به سیستم حمل و نقل، آمده‌ایم و چطور کشورهای مشترک‌المنافع و امپراتوری سابق ثروت این کشور را ساخته است و وقتی نفرتی را می‌بینم که علیه ما و بر مبنای نژادپرستی روا می‌دارند، آزرده می‌شوم، در صورتی که واقعیت این است که ما به این کشور خدمت کرده‌ایم. پدرم شهروند بریتانیا بود؛ پدرم از اینکه مردم او را مهاجر بدانند، متنفر بود. او از کشور دیگری نبود، او‌ زاده هند بود که بخشی از امپراتوری بریتانیا به شمار می‌رفت. قدرنشناسی یا درک تاریخی که ثروت این شهر بزرگ، یکی از بهترین شهرهای دنیا، از دل روابط بریتانیا با کشورهای دنیا بیرون آمده است، برای من هولناک است.»
کشوری که او فکر می‌کرد سرزمین بردباری است حالا فضایی برای نژادپرستی‌ای که «تصورات غلط، نابجا و زننده در آن جریان دارد» فراهم کرده است، نژادپرستی که «دیگری» تبدیل به اهریمن می‌شود، مسلمان‌ها را «عقب‌مانده، ضدزن، متعصب» می‌دانند، نژادپرستی که از دهه ١٩٣٠ شبیه آن را ندیده بودیم. اما  او تاکید می‌کند که «فکر نمی‌کنم نژادپرست‌ها از طبقه کارگر باشند. مردم می‌گویند از طبقه کارگر هستند که بعد از مدت‌ها محروم ماندن حالا از جای خود به قیام برخاسته‌اند و می‌گویند: «اینها لهستانی‌ها و پاکستانی‌ها هستند.» فکر نمی‌کنم این‌طور باشد. فکر می‌کنم بخش گسترده‌تری از طبقه متوسط که حقیقتا جایگاه خود را از دست داده‌اند، نژادپرست هستند. آنها نژادپرست‌تر از هر زمان دیگری شده‌اند.»
گرچه این موضوع، بحثی ضروری بود اما ما راجع به چیزهای دیگر هم صحبت کردیم: نوشتن و تماشای تلویزیون. او با پسران دوقلوی ٢٣ ساله‌اش، کارلو و ساچین روی پروژه‌های تلویزیونی کار می‌کنند؛ و درباره میراث دهه ١٩۶٠ صحبت کردیم. در واقع هدف اصلی ما از این ملاقات بحث درباره تازه‌ترین و هفتمین رمان او «هیچ» بود اما از طرفی سه مجموعه داستان کوتاه، نمایشنامه و فیلمنامه و آثار غیرداستانی هم موضوع صحبت‌های ما شد. «هیچ» حکایتی تکان‌دهنده و نگران‌کننده داستان فیلمسازی میانسال به نام والدو است که به خاطر ضعف جسمانی در خانه محبوس شده است و فرشته مرگ در نزدیکی‌های او پرسه می‌زند. در این حین والدو به شرح مفصل فراموش کردن رابطه همسر جوانش با مردی لاابالی می‌پردازد.
وقتی بحث را سمت کتاب تازه‌اش می‌برم، قریشی می‌گوید: «شروع کن، پوستم را بکن!»
پاسخ می‌دهم: «اما من از این کتاب لذت بردم. » انگار که درباره فیلم درجه «ب» صحبت می‌کند گفت: «واقعا؟ خوبه.» گفت که فیلم‌های نوآر زیادی دیده است، «گانگستری، فیلم‌هایی با شخصیت‌های فریبکار، جوآن کرافورد، بت دیویس، ریتا هی‌وورث و همه این‌ فیلم‌هایی که این بازیگران در آنها بازی کرده‌اند» را دیده است و ژرژ سیمنون می‌خواند، نویسنده‌ای بلژیکی که عاشقش است.
پرتره‌ای هراس‌آور از ناسازگاری‌های خانوادگی، بی‌جان شدن زندگی، ضعیف شدن نیروی جنسی و خلاقیت و انرژی تعاملات اجتماعی. قریشی می‌گوید: «همین‌طور که سن‌ات بالا می‌رود و دوستان‌ات هم سن‌شان بالاتر می‌رود و ضعیف‌تر می‌شوید، حس رفتن به آدم دست می‌دهد و خود فرد حس ترک این دنیا را دارد. » همچنین در این رمان مزاحمی به نام ادی هم توصیف می‌شود، او فردی قابل شناسایی است: سوءاستفاده‌گر، حقیر و رقت‌انگیز. همان‌طور که والدو می‌گوید همیشه اول از همه به مهمانی می‌رسد تا سر میز همه هجوم ببرد.
اما از نظر قریشی، ادی شخصیتی فراتر از یک عشرت‌طلب مفت‌خور است. ادی حکایت از تجربه حقیقی نویسنده و کلاهی است که حسابدارش بر سر او می‌گذارد. کسی که قریشی او را در مقاله‌ای که سال ٢٠١۴ «یک سارق؛ مرد حقه‌باز من» نوشت، توصیف می‌کند. نوشته بود: «طبیعتا من را با این مرد حقه‌باز یکی می‌دانند و تسلط او بر زندگی دیگران را مانند من می‌دانند، آنها من را قربانی او نمی‌دانند. اما در این مورد من قربانی او بودم؛ من فریب‌خورده ماجرا بودم. جف چندلر (قریشی در این مقاله حسابدارش را با این نام می‌خواند) خودش را مهمان پول‌های من کرده است و بیشتر از اینها از من دزدیده است؛ او رابطه‌ من با حقیقت را هم دزدید و وقتی این رابطه را از دست دادم، ناراحتی، سرافکندگی، گیجی و غیرقابل کنترل بودن با من است. او من را در هم شکست و از پای درآورد.»
او به فیلمنامه‌هایش هم اشاره کرد، مثل همکاری‌اش با راجر میچل در «آخرهفته.» اما می‌گوید: «حالا داستانی برای کودکان می‌نویسم» منظورش سریال تلویزیونی شش‌ ساعته است که با ساچین روی آن کار می‌کند و داستان پناهنده جوان سوری را دنبال می‌کند که در شهر ناتینگ‌هیل راننده یک ستاره راک می‌شود. او درباره پسرش، ساچین می‌گوید: «بیشتر کار را او انجام داده است.»
کارلو، برادر ساچین، هم در این پروژه همکاری می‌کند. «گفتم، گوش کنید بچه‌ها، توجه زیادی روی شما هست. حتما خیلی خوش‌شانس بوده‌‌اید چون چنین شانسی در دانشگاه نخواهید داشت. » قریشی این فعالیت تلویزیونی را هدیه‌ای برای هر دو پسرش می‌داند، یک نوع رهایی از جریانات پر فراز و نشیب بازار استخدام. او می‌گوید: «آنها مثل هر کارآموز دیگری کار می‌کنند، چای درست می‌کنند و بعد در کافه‌ای کار می‌کنند که برای هر یک ساعت کار شش پوند می‌گیرند، بعد در خانه بیکار می‌نشستند، به همین خاطر به آنها گفتم بیایید فیلمنامه بنویسیم.»
گرچه او زبان احساساتی خود را کنترل می‌کند اما همین زبان به صحبت‌های او جان می‌بخشد: «هرگز نتوانستم در میانسالی رابطه‌ای با پدر و مادرم داشته باشم. در ١٧ یا ١٨ سالگی وقتی خانه را ترک کردم و به لندن آمدم هرگز پشت سرم را هم نگاه نکردم. معلوم است که به دیدن آنها می‌رفتم، با آنها تماس می‌گرفتم اما هرگز بدین شکل با هم کار نکردیم، هرگز در مسیری تازه با یکدیگر همکار نبودیم. بنابراین فیلمنامه‌نویسی با پسرانم یک تجربه است، همانطور حسی که از دوستی با فرزندان خودتان می‌گیرید هم تجربه است.»
کنترل انرژی فرزندانش راهی برای وسیع کردن کارنامه‌ سینمایی‌اش نیز محسوب می‌شود؛ خودش می‌گوید: «آنقدر ایده و انرژی ندارم که بتوانم سریال شش ساعته به تنهایی بنویسم.» و با این وجود مدیوم سینما به خصوص تلویزیون امریکا را کانونی برای جذب نوآوری و تخیل می‌داند و درباره مخاطبان این مدیوم می‌گوید: «همه تلویزیون تماشا می‌کنند، برای مهمانی یا شب‌نشینی به خانه هرکسی بروید، به شما می‌گویند چه سریالی می‌بینند و منتظر هستند به خانه بازگردید تا تماشای سریال را ادامه بدهند.»
درباره این موضوع بحث کردیم که آیا رمان‌ها باعث به وجود آمدن چنین فضای فرهنگی شده است و قریشی از زمانه‌ای صحبت کرد که همه ایتالو کالوینو، میلان کوندرا و گابریل گارسیا مارکز می‌خواندند: «اگر نمی‌دانستی ژان پل سارتر کیست نمی‌توانستی به مهمانی بروی. » این فضا ناپدید شده است؟ قریشی می‌گوید: «نمی‌دانم [تلویزیون] جای آن را گرفته است یا نه. [اگر گرفته باشد] مایه شرمساری است.»
قریشی نخستین سال‌های کار در رویال کورت، ریورساید، و بی‌بی‌سی را با وقفه‌ها و با توجه و مهربانی که دیگران به او داشتند، همراه می‌داند. یکی از نکاتی که او مشتاق در میان گذاشتن با پسرانش است این است که هزاران نکته باید در مورد نوشتن بدانید اما شاید یکی از مهم‌ترین آنها توانایی سروکار داشتن با وحشت و کسلی آن است، مخصوصا در دنیای بازنویسی‌های تلویزیونی. می‌گوید ساچین از او پرسیده است همیشه بدین شکل است، یعنی باید همه‌چیز را بارها و بارها بنویسیم. «من گفتم بله و به همین خاطر است که رمان می‌نویسم چرا که وقتی رمان می‌نویسی هیچ‌کس وقتت را تلف نمی‌کند. تو می‌نویسی و آنها منتشر می‌کنند.»