محمد مساوات از جمله کارگردانهای جوان تئاتر به شمار میرود که مشابه معدودی از همنسلانش یک ویژگی بارز دارد. دست به قلم است و نمایشنامه مینویسد. تا به حال متن خارجی کار نکرده و همواره حاصل تجربه و دریافت شخصیاش از جهان و جامعه پیرامون را روی صحنه برده است. گرچه! یکی دیگر از ویژگیهای مساوات اتفاقا تغییر رویکردهای مداومش هنگام اجراست. یک روز نمایش خود را مبتنی بر متنی با دیالوگهای زیاد و میزانسنهای بسیار، حتی سرسامآور مثل «قیاسالدین معالفارق» کارگردانی میکند، زمانی هم تجربهای بهشدت مبتنی بر فیزیک بازیگر و کمدیالوگ مانند «خانه وا ده» اما فصل مشترک تمام این آثار چیست؟ فروپاشی جایگاه پدر مقتدر و پایین آمدن از مرکب سنتیاش در خانواده ایرانی، تا آنجا که «قصه ظهر جمعه» پدری را به تصویر میکشد که از ابتدا تا پایان اجرا انتهای صحنه دراز به دراز افتاده است. تا این روزها که اصولا نمایش «بیپدر» به صحنه رفته است. با او درباره ویژگی نمایشها و فصل مشترک همه آنها به گفتوگو نشستهایم که در ادامه میخوانید.
نمایش «بیپدر» به ویژه در حوزه زبان در مقایسه با نمایشهای دیالوگمحور قبلی شما تجربهای متفاوت محسوب میشود. کمی درباره نگارش متن این نمایش و اینکه اصولا تغییر رویکردها بر چه اساس اتفاق میافتند، توضیح دهید.
در اثنای اجرای نمایش «خانه وا ده» بودم که با خودم گفتم شاید جالب باشد قصه شنگول و منگول هم به اجرا تبدیل شود. بیشتر یک شیطنت بود تا تصمیم آنچنان فکر شده از قبل، چون گاهی پیش میآید مثلا از اسمی مثل «پیرزن» خوشم میآید و سریع برایش پوستر طراحی میکنم. بعد در فضای مجازی مینویسم «نمایش پیرزن کاری از محمد مساوات به زودی!» بیآنکه اصلا بحث اجرا در میان باشد. شوخی میکنم ولی منظورم این است که شاید اینجا به وجود آمدن همین اشتیاق برای نوشتن و کارگردانی موضوع اصلی باشد. اینکه چطور میشود از مرزهای یک قصه عامیانه مثل شنگول و منگول عبور کنیم و جهان بزرگتری پیش روی تماشاگران قرار بدهیم. فکر به اینکه یک قصه بارها شنیده شده در دوران کودکی چطور به یک فاجعه عظیم تبدیل شود. اساسا قرار نبود «بیپدر» تا این حد سیاه باشد و ابتدا همهچیز برایم بیشتر فانتزی بود تا سیاه، حتی شبیه کارهای کودک تالار هنر میدیدم که خونآشام هم داشت ولی هر چه پیش رفتیم متوجه شدم کار به سمت و سوی متفاوتی سوق پیدا کرده و باید طور دیگری اجرا شود. بعد از دو سال ایدههای ابتدایی جای خودشان را به ایدههای بعدی دادند. به ویژه برای شخصی مثل من که نمیخواهد و علاقه ندارد با مراجعه به کتابخانه یک نمایشنامه برای اجرا انتخاب کند و مدام در حال کلنجار رفتن با ایدههای اولیه خودش است.
اما متن «بیپدر» فرم اجرایی میطلبید که بهطور طبیعی با کارهای قبلی شما تفاوت داشت. این تغییر رویکردها از کار اول تا امروز بر چه مبنا رخ داده است؟
واقعیت برای توضیح اینکه چطور از «بازیخانه قیاسالدین معالفارق»، «راست پنجگاه»، «این روبان سیاه» به
«خانه وا ده» و امروز «بیپدر» رسیدهام باید بگویم اگر قرار باشد روزی نمایش «هارونالرشید در دربارِ کمالالدین بهزاد» را هم کار کنم دیگر به سراغ آن شیوه از دیالوگنویسی نخواهم رفت. به این دلیل که وقتی دیالوگهایی مملو از آرایههای ادبی مینویسید خیلی مورد توجه و استقبال قرار میگیرید. مدام میگویند «عجب نویسندهای هستی» یا «اگر به همین مسیر ادامه بدهی از بهرام بیضایی هم فراتر خواهی رفت» و عبارتهایی از این دست که من زیاد شنیدهام و به قولی گول این حرفها را هم خوردهام. اما بعدها که کمی تجربه نگارشیام بیشتر شد اینطور نتیجه گرفتم که سادهترین راه مواجهه با یک متن اتفاقا نوشتن یک نمایشنامه دیالوگمحور با استفاده از صناعت ادبی است. بنابراین احساس کردم اصلا نمیخواهم چنین کاری انجام بدهم؛ همان شیوهای که در نمایش «بیضایی» اتفاق افتاد و آنقدر در زبان آرکاییک برساخته بهرام بیضایی مبالغه کردم که به هجو زبان انجامید. مثلا برای واژهای به نام «هوس» معادل «مهراهرمنسری» را ابداع کردم و واژههای دیگر. در نهایت احساس کردم نمایشی میتواند اثرگذار باشد که با اندیشه و خرد تماشاگر مواجه شود و از نظر من «خانه وا ده» و «بیپدر» بیشتر از این ویژگی برخوردار هستند. از طرفی دیگر نمیخواستم آن شیوه نگارشی که یک بار تجربه کرده بودم را دوباره تکرار کنم.
ولی تعریف و تمجیدها میخواست به شیوه «قیاسالدین…» کار کنید. اینها چه تاثیری بر روند فعالیت شما داشت؟
اینجا از یک جنگ بزرگ صحبت میکنیم. جنگ بین آنچه شما از خودتان توقع دارید و چیزی که اصرار دیگران است. همه میخواهند من دوباره «قیاسالدین معالفارق» بنویسم و از همینجا به بعد کلنجار درونی آغاز میشود. ولی همیشه در برابر خواسته دیگران مقاومت کردم و آنچه خودم در نظر داشتم را پیش بردم.
متوجه فریب موجود در این تمجیدها شدید؟
بله، فریب این تعریف و تمجیدها را خوردهام. اتفاقا وقتی نمایش «یافتآباد» را روی صحنه داشتم به یک سرخوشی رسیده بودم که موجب میشد ابدا به تعریفها دقت نکنم. به همین دلیل برخلاف نمایشهای گذشته اصلا به گروه بازیگران یا صحنه سخت نگرفتم تا آنجا که حتی بعد از چند اجرا شکل صحنه به کلی تغییر کرد. دلم میخواست خودم باشم چون معتقدم یک هنرمند اجازه خلق اثر بد را هم دارد و این حق نباید از کسی سلب شود. ولی متاسفانه فضای پیرامونی ما طوری است که در برابر امکان بروز این حقوق اساسی افراد نیز ایستادگی میکند و همین عامل موجب میشود ما مداوم با نگرانی مضاعف کار کنیم. بنابراین از زمانی به بعد بیشتر همان چیزی را پیمیگیرم که خودم میپسندم و دوست دارم. شاید یکی از دلایل استمرار تفاوت در شیوه اجرایی کارهای من همین باشد. به این ترتیب مدام تماشاگر را با چالش مواجه میکنم و باید تاکید کنم اینجا از مخاطب به آن معنا که برای بعضی کارگردانها عنوان میشود خبری نیست. یعنی مخاطب خاص خودم را ندارم چون مدام تغییر شیوه رخ میدهد. یک روز عدهای از تماشای «قیاسالدین…» راضی بیرون میآیند و همان عده بعد از دیدن نمایش «خانه وا ده» احساس کاملا برعکس دارند. اینجا با طیفهای متفاوت از تماشاگر مواجه هستیم که همواره در حال امیدوار و ناامید شدن است. فکر میکنم همیشه در حال از دست دادن تماشاگران ثابت خودم هستم و اتفاقا این نکته برایم جذاب است.
چرا؟
چون به این ترتیب شجاعانهتر وارد عمل میشود.
دقیقا! رویکردی که بعضی تماشاگران را بین دو شیوه تئاتری سردرگم میکند.
بعضی عنوان میکنند مساوات در «خانه وا ده» به سمت تئاتر تجربی حرکت کرد در حالی که من فقط رویکرد تئاتر تجربی دارم و بیشتر به متن قایل هستم. درحقیقت کارهایم در فاصله بین تئاتر تجربی و تئاتر مرسوم قرار میگیرند. «قیاسالدین…»، «بیضایی» و «خا نه وا ده» برایم از یکدیگر جدا هستند و من در کارگردانی تلاش میکنم بین متن و اجرا تناسب برقرار شود.
با توجه به تجربههای گذشته انتظاری جز این نیست چون شیوههای متفاوت نگارش متن و کارگردانی را تجربه کردهاید، اما آیا این تناسب در نمایش «بیپدر» برقرار شد؟
در حقیقت ایده ابتدایی و نسبت کاراکترها به حدی بغرنج بود که برقراری نسبت خیلی سخت به نظر میرسید اما حالا کار روی صحنه آمده و فکر میکنم خیلی به آنچه مد نظر داشتم نزدیک شده است. حتی بیش از آنچه توقع داشتم شکل گرفته تا جایی که خیالم راحت است و این روزها بیشتر به نمایش بعدی فکر میکنم. حالا میخواهم به نقد شما برگردم. معتقدم رویکرد تجربی مورد نظرم دقیقا در همان نقطه مورد اشاره کامل میشود و قوام مییابد. البته نقدهای مشابهی از طرف دوستان دیگر دریافت کردهام که اعتقاد داشتند اجرا از مقطعی به بعد بین رویکرد تجربی و غیر تجربی دچار شکاف میشود. این هم طبیعی به نظر میرسد چون من رویکرد تجربی صرف ندارم ولی شما ببینید اتمسفری که بازیگران در بخش قتل ساختهاند نفسگیر است. آن هم درحالی که اصلا بازیگران حرفهای نیستند ولی گروه فوقالعادهای هستند و من قبلا اصلا چنین تجربهای نداشتهام. میخواهم بگویم شاید در این بین به چیزی دست پیدا نکردم ولی همچنان نمیدانم آن چیز چیست؟ به ویژه که نظر مخاطب بسیار برای من اهمیت دارد به حدی که گاهی مواردی را اعمال میکنم اما درباره مقطع مورد نظر همچنان نمیدانم چرا بعضی معتقدند نمایش دچار مشکل میشود. شاید به دلیل دگرگونی در ساحت روایی متن و اجرا باشد.
از اینجا بحث کشش داستان دو خطی نمایش، یعنی قصه شنگول و منگول مطرح میشود و اینکه شاید رمق متن تا جایی است و اجرا از مقطعی به بعد با گسست مواجه میشود.
اتفاقا نمیخواستم این اتفاق –کشش بیشتر متن- بیفتد. مثال میزنم: در نمایش «قیاسالدین معالفارق» با متنی و داستانی مواجه هستیم که گویی پایان ندارد. تماشاگر ٩٠ دقیقه در سالن با حجم زیاد قصه مواجه بود به حدی که میتوانست سردرد بگیرد ولی اینجا میخواستم با ماجرا سادهتر برخورد کنم. بیشتر مبتنی بر فضاسازی پیش بروم که اتفاقا با شکل و شیوه اجرا نیز منطبق بود. چون در نمایش «بیپدر» خیلی با قصهگویی به معنای رایج مواجه نیستیم. میخواستم همهچیز به سوی یک وضعیت بیمارگونه حرکت کند و کانسبت این است: کاراکترهای در حال رنج از مرگ شنگول در نهایت به نقطهای میرسند که خودشان به پیکرش حمله میکنند. غیر از این متن اصلا برایم جذابیت چندانی پیدا نمیکرد. همین نقطه محل چالش من بین متن و اجرا قرار میگیرد.
بله، نمایش تا جایی از داستانگویی سر راست کلاسیک مبتنی بر دیالوگ پیروی میکند اما از مقطعی به بعد بیشتر شاهد فضاسازی و کاهش دیالوگ هستیم. فاصلهای که اجرا را با دوگانه مواجه میکند.
باید به یک نکته اشاره کنم. اینکه نمایش «بیپدر» از نظر خودم ادامه یا شکل دیگر نمایش «خا نه و اده» است و خب در اجرا طبیعتا تفاوتهای آشکاری دارند. شاید فقط ادبیات موجود در هر دو متن کمی به یکدیگر نزدیک باشد و آن ادبیات موسوم به ترجمه است. ادبیات ساده و همه فهمی که تا حدی جامعالاطراف است و با مسائل جامعه شناختی، روانشناختی، فلسفه، سیاست و غیره نسبت برقرار میکند. از طرفی میدانید که چندان به تفکیک ژنریک اجرا قایل نیستم و شاید کاری روی صحنه بیاورم که ژانرهای متفاوت را شامل شود. راستش بیشتر به تلفیق ژانرها علاقهمندم.
ولی اصولا تئاتر به معنای هنری که از غرب وام گرفتهایم معمولا شاهد چنین رویکردی نبوده است. یعنی کارگردان سالها در مسیر مشخصی گام برمیدارد، دست به پژوهش میزند، کتاب چاپ میکند تا به تکوین شیوه مورد نظرش برسد. به این ترتیب قابل بررسی میشود.
البته در تاریخ تئاتر ماکس راینهارت هم شیوهها و نگرههای گوناگون را تجربه کرده است. من که از راینهارت کار ندیدهام (با خنده) ولی چون به شکلی از تئاتر آماتوری قایل هستم ابدا نمیخواهم در شیوه اکسپرسیونیستی یا تئاتر تجربی استاد شوم. اساسا قرار نیست در تئاتر به یک کارگردان حرفهای تبدیل شوم از این حیث چون به ترکیب تئاتر آماتوری و رویکرد تجربی قایلم، تلاش میکنم با ولگردی در گونههای متفاوت تئاتر به چیزی شبیه به یک شهربازی دست پیدا کنم. بستهای که احساس کنم همچنان جایی برای تمرین و تجربه یک نادانسته بزرگ را فراهم میآورد. به همین دلیل هم نگران نیستم مخاطب من را با کدام نمایش میشناسد، «بیضایی» یا «خانه وا ده» بلکه سعی میکنم از مرزهای یک شیوه خاص عبور کنم. مثل آنچه در نمایش «قصه ظهر جمعه» رخ داد و ارایه جزییات تا حدی پیش رفت که به ناتورالیسم نزدیک شد. دیگر دلم نمیخواهد به آن شیوه برگردم و دوست دارم به آنچه امروز هستم شناخته شوم نه چیزی که دیروز بودم و گذشت.
این سرگردانی به چه دلیل رخ میدهد؟ دنبال چه میگردید؟
رویکردم چیزی شبیه به یک توریست است. تا وقتی در تئاتر دغدغه کاسبی نداشته باشید و رد یا تایید کسی برایتان اهمیت نداشته باشد جرات سرک کشیدن به شیوههای متفاوت را پیدا میکنید. راستش این روزها نکته مهم برایم این است که امکان کارگردانی چند نمایش دیگر را خواهم داشت. آیا ناچارم برای فروش کار بعد سراغ چهره سینمایی بروم؟ اتفاقی که برای بعضی هنرمندان نسل پیش از من افتاد و بعد از پشت سر گذاشتن یک دوره درخشان دچار رکودی ناامیدکننده شدهاند. هر روز به این فکر میکنم که چه زمان قرار است به (آقای ایکس) مورد علاقهام تبدیل شوم. فعلا که با چنگ و دندان خودمان را نگه داشتهایم؛ به هرحال کار بسیار سختی است. فراموش نکنیم این شکل تئاتر کار کردن، بیماری، افسردگی و معده درد دارد. مثلا ما برآورد کرده بودیم در بهترین حالت ٣٠ میلیون تومان فروش خواهیم داشت و من با قرض هم شده تلاش کردم از کاغذ بروشور گرفته تا لباس و دکور کیفیت خوبی داشته باشد. بازیگران نمایش و مدیریت تئاترشهر بسیار صمیمانه همراهی کردند و اینها موهبتهایی است که باید قدرش را بدانم. بنابراین شما در نظر بگیرید باتوجه به صرف این هزینه قرار است گروه چقدر درآمد به دست بیاورد.
در گفتوگویی از وجود بعضی عقدهها گفته بودید. میخواهم مشخصا توضیح بدهید چیست که بعضا به این پیچیدگیها منجر میشود؟
مشخصا نمیدانم چیست ولی معتقدم عقده اصلا چیز بدی نیست که با آن مشکل داشته باشیم. به هرحال همه ما و به طور خاص انسان دچار مسائل روحی خودش است. من از طرف خودم میگویم که هیچ مشکلی در برخورد با این عقدهها ندارم، منتها یکی از دلایکی که اجراها مدام دچار تغییر میشوند همین است که خودم همواره درحال تغییرم. گاهی جمله مشابهی از دوستانم میشنوم که میگویند «چقدر عوض شدهای» و این تغییر آگاهانه در من رخ میدهد. برای مثال در نمایش «بیضایی» با گروه بازیگران به سختی دعوا کردم تا آنجا که نزدیک بود اجرا تعطیل شود. اما در نمایش «یافتآباد» یک سرخوشی گروهی وجود داشت. فکر میکنم مجموعه این تغییرپذیری موجب میشود عقدهها لزوما شکل ابتدایی خودشان را نداشته باشند چرا؟ چون وقتی تئاتر کار میکنم با خصومت سراغ عقدهها نمیروم، حتی شاید در زندگی معمول وضعیت بسامانی نداشته باشم اما صحنه تئاتر مشروعیتی ایجاد میکند که یاد آن جمله مشهور میافتم که «انسان برای فرار از کابوسهای زندگی به تئاتر پناه میآورد. » درواقع تئاتر برای من چنین جایگاهی ایجاد میکند. گرچه شاید اینها مشخصا پاسخ پرسش شما نبود.
در نمایشهای «قصه ظهر جمعه»، «خانه وا ده» و «بیپدر» یک ویژگی روشن وجود دارد. فقدان «پدر» یا «پدر دیکتاتور» تا به حال فکر کردهاید که این ویژگی تکرار شونده چطور وارد کارهایتان میشود؟
با وجود اینکه چندان به توضیح درباره مفاهیم و نمادهای موجود در کار علاقه ندارم اما باید بگویم از دورهای به بعد خیلی مفهومی فکر میکردم. اینکه من چرا باید تئاتر کار کنم؟ چه نمایشنامهای باید بنویسم؟ از دورهای خیالم راحت شد چون به این نتیجه رسیدم کاری که انجام میدهم بازتابدهنده تمام ترسهای من است. اگر در نمایش «خانه وا ده» یا «قصه ظهر جمعه» و دیگر کارها یک حلقه اتصال به چشم میخورد همه آن چیزی است که در اطرافم جریان دارد. مثلا در این نمایش آخر ذهنم خیلی حول رد صلاحیت رییسجمهور سابق میچرخید. ردصلاحیتی که ما به سادگی از کنار آن عبور میکنیم و نباید اینطور باشد. به نظرم این تغییر نسبتهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی خیلی ترسناک است چون به ملغمهای تبدیل میشود که نمیتوان از آنها دریافت روشنی داشت. من نمایشنامهای به اسم «راست پنجگاه» دارم که ماجرای ساخت یک حسینیه درست دیوار به دیوار یک امامزاده را روایت میکند و در نهایت وضعیتی مشابه آنچه در این نمایش شاهد هستیم پدید میآید؛ اتفاق پیچیدهای که توضیحش بسیار دشوار است. شاید وجود همین شرایط در جامعه امروز ما موجب نگارش و اجرای نمایشهایی که نام بردید باشد. وضعیتی که اتفاقا کمتر به آن میپردازیم. زمانی شما یک آنتاگونیست و پروتاگونیست دارید پس تکلیف روشن است. ولی وقتی دو آنتاگونیست وجود دارد تکلیف چیست؟ اینجا ما کجای کار قرار میگیریم؟ ببینید! مهمترین وضعیتی که در نمایش «بیپدر» رخ میدهد این است: تماشاگر نه با گرگ همراه میشود و نه با بز؛ و من به عنوان نویسنده و کارگردان تلاش کردم تماشاگر از فضای سمپاتی با یکی از اینها دور بماند.
بله و در نهایت این آمیختگی جایی موجب میشود که کاراکتر مادر زبانش را فراموش کند. ولی از یاد نبریم شما زمانی تجربههای نگارشی داشتید که در صورت ادامه میتوانست به اتفاق قابل تاملتری منجر شود. مثلا ادامه توجه به تعزیه و دیگرگونههای نمایشی ایرانی.
واقعیت این است که متوقف نشده و همچنان جزو علایق من است. حتی میخواهم بگویم همچنان به نوشتن نمایشنامههایی با رویکرد مذهبی هم علاقه دارم، کمااینکه نمایشنامه «این روبان سیاه» نیز در همین حال و هوا نوشته شد ولی یک مشکل به وجود میآید. منتظر فرصتی هستم که اجرای یک نمایش مذهبی از قبل بار معنایی خاصی به اجرا متصل نکند و تماشاگر بدون پیش زمینه ذهنی با کار مواجه شود. به همین دلیل با وجود میل باطنی تا حدی از نگارش و کارگردانی نمایشهایی با رویکرد مذهب، متافیزیک و آن شیوه که تا حدی با تزکیه نفس توام است را رها کردهام ولی همچنان مسالهام است. اتفاقا امکان دارد یکی از نگارههای کمالالدین بهزاد را به نمایشنامه تبدیل کنم چون معتقدم متاسفانه مردم او را کمتر از فرشچیان میشناسند در حالی که اگر روشنگرانه دربارهاش بحث و گفتوگو میشد اتفاق دیگری میافتاد. متاسفانه جامعه امروز ما ونگوگ را بیشتر از کمالالدین بهزاد میشناسد. البته خیلی رسالتی بر خودم قایل نیستم ولی استفاده از نقاشی و شیوه نمایشهای ایرانی همچنان برایم اهمیت دارد. منتظرم ببینم جرقه کجا اتفاق میافتد؛ جرقهای که با رویکردهای سنگلجی هم متفاوت باشد. وقتی از تعزیه صحبت میکنیم قرار نیست با یک شیوه کلیشهای ملالآور که ۴ ساعت روی صحنه است مواجه شویم. قرار نیست با اینگونهها و حتی آثار برشت برخورد موزهای داشته باشیم و به نظرم باید به اینها دستبرد بزنیم!
گفتید علاقه ندارید نمایشنامهای از کتابخانه بیرون بیاورید و کار کنید. ولی احتمالا هر کارگردانی رویای اجرای شکسپیر در سر دارد.
من هم خیلی به اجرای آثار شکسپیر علاقهمندم ولی سراغش نمیروم چون هرکاری کنم شخصیتهایش را نمیشناسم. من جان و جک را نمیشناسم و به همین دلیل هیچوقت متن خارجی کار نکردم. یک نکته هم در مورد متن «بیپدر» بگویم. اگر در یک جامعه با معیارهای عرفی متفاوت زندگی میکردم این نمایش عجیبتر از کار درمیآمد. به عنوان نمونه من تمام بازیگران مرد حاضر در صحنه پایانی اجرا را برهنه و غرق در خون میبینم و تاکید دارم ضربه اصلی به مخاطب با این تصویر اتفاق میافتد اما راهی نیست و هنرمند باید مطابق با ویژگیهای عرفی جامعهاش پیش برود. میخواهم بگویم به هرحال من فرزند کشوری در حال توسعه هستم.
جایی اشاره کرده بودید که هیچوقت با ممیزی مشکل پیدا نکردید. این اتفاق از خودسانسوری نشات میگیرد یا آنها که سانسور میشوند خیلی گل درشت عمل میکنند؟
اصغر فرهادی هم هیچوقت به ممیزی برنمیخورد.
البته مشخصا فیلم «فروشنده» ممیزی داشت.
خیلی اتفاق ویژهای که به فیلم لطمه اساسی وارد کند نبوده و فرهادی همیشه آنقدر باهوش مینویسد و میسازد که از ممیزی میگذرد. درست است که هیچوقت به ممیزی برنخوردم ولی از چیزی که قرار بود برای نمایش «بیپدر» رخ دهد، میترسیدم. اول سر ماجرای عنوان نمایشنامه به اصطکاکی مبنی بر تغییر اسم کار برخوردیم ولی در نهایت آنهم اتفاق نیفتاد. تحلیلم این است «طلا که پاک است چه منت به خاک» من درباره کسی صحبت نمیکنم که نگران باشم. من حتی همان دوران که بعضی کارگردانها و بازیگران در نمایشهایشان ادای احمدینژاد را درمیآوردند هم مخالف این شکل از مواجهه تئاتر با مسائل سیاسی بودم. این چه مسخرهبازی است که یک بازیگر شناختهشده تئاتر ادای احمدینژاد دربیاورد و تماشاگر بخندد؟ از طرفی ابدا قایل به نقد منطقهای و جغرافیایی نیستم. اساسا جامعه خودم را نقد نمیکنم و نکتهای کلانتر را میبینم. به نظرم نگاه ائتلافی به ماجرا بسیار مضحک و مسخره است. حتی وقتی چند سال قبل اتفاقهای سیاسی پرتنشی در کشور رخ داد هم سعی کردم با فاصله مواجه شوم و از بالا همهچیز را زیرنظر بگیرم. من زمان اجرای نمایش «قیاسالدین معالفارق» هم خیلی نگران بودم دقیقا بعد از اتفاقهای سال ٨٨ روی صحنه رفت. نگرانیام از این بابت بود که نمایش به روایت یک کاراکتر میپرداخت و من نمیخواستم تماشاگر احساس کند به شخص خاصی اشاره شده است. نمایش «خانه وا ده» هم که اصولا در دولت دهم روی صحنه رفت و دقیقا احتمال داشت همین برداشت به وجود بیاید. به نظرم شأن هنر تئاتر و منزلت صحنه اجل بر اشارات تنگنظرانه نسبت یک شخص سیاسی است. احمدینژاد محصول یک تفکر فراتر از خودش است. فراموش نکنیم ما با یک احمدینژاد طرف نیستیم، بلکه با تفکر احمدینژادیسم مواجهیم. به همین دلیل از اشاره مستقیم بیزارم و فکر میکنم در چنین کارهایی اساسا هنر اتفاق نمیافتد. هنرمند وقتی نگاه و تحلیل درست خواهد داشت که با فاصله از مسائل سیاسی دست به تحلیل بزند و این بهترین راه مواجهه با رویدادها و تفکرات متفاوت سیاسی است. مثل چیزی که در فیلم «dawnfall» وجود دارد؛ کارگردان از هیتلر یک قهرمان میسازد و به این ترتیب مخاطب را با جنبه متفاوتی مواجه میکند.
در نهایت بین افکت صوتی بازی کامپیوتری قارچخور و اجرا چه نسبتی وجود دارد؟ طرح بازی کامپیوتری در بروشور هم دیده میشود.
طراحی پوستر به همان شیوهای که گفتم پیش رفت. یعنی هنوز قرار بر اجرای کار نبود که از قبل پوسترش را طراحی کرده بودم. ایده طراحی صدای بازی کامپیوتری هم از شکل گرافیک بروشور به ذهنم رسید و ابتدا اصلا قرار نبود از چنین ایدهای استفاده کنم. بعدا احساس کردم بینسبت هم نیست و مثلا راه پله شبیه به بازی دزد و پلیس است. ولی به طور کل این موارد خیلی اتفاقی شکل گرفتند و همان شیطنت کودکانه بیشتر در کار دخیل شد.
منبع/ اعتماد









