«ایستاده در غبار» نخستین تجربه حضور هادی حجازیفر در سینما نیست؛ او سالهای ابتدایی دهه ٨٠ نخستین بار در فیلم «مزرعه پدری» رسول ملاقلیپور با سینما مواجه شد؛ مواجههای که برای او چندان خوشایند نبود و بعد از آن بازیگری در سینما را به مدت ١١ سال بوسید و کنار گذاشت.
جذابیتهای نقش احمد متوسلیان و شیوه خلاقانه محمدحسین مهدویان در روایت واقعهای تاریخی اما، بعدها حجازیفر را مجاب کرد بار دیگر به پرده نقرهای با تمام تشکیلاتش اعتماد کند. اگرچه کنار آمدن با زرق و برقهای رایج در سینما برای بازیگر و کارگردانی که از دل تئاتر آمده، کمی سخت بود اما همکاری با مهدویان او را به سینما دلگرم کرد و ماحصل دو سال حضورش در سینما، پنج فیلم سینمایی و یک سریال شد. «نفس» به کارگردانی جلیل سامان، با موضوع گروهک مجاهدین خلق، شبهای ماه رمضان از تلویزیون پخش شد، دو فیلم «ایستاده در غبار» و «ماجرای نیمروز» هم بخشی از تاریخ دهه ۶٠ را بازخوانی میکنند. تمایل حجازیفر به نقشآفرینی در این فیلمها و همچنین «به وقت شام» ابراهیم حاتمیکیا با موضوع وقایع سوریه و مدافعان حرم، از علاقه او به تاریخ و سیاست حکایت دارد؛ علاقهای که به دل گفتوگوی ما هم رخنه کرد و رنگ و بوی سیاسی به آن داد.
جایی گفته بودید «بازیگری در سینما بهترین کار دنیاست و به خاطر سینما وارد هنرهای نمایشی شدید. » پس چرا اینقدر دیر وارد سینما شدید؟
حضورم در تئاتر شاید در ابتدا از سرناچاری و در دسترس نبودن سینما بوده باشد، اما حالا همهچیز برعکس شده است. در این روزهای شلوغ کاری، مدام منتظر فرصت مناسبم که به تئاتر برگردم. به جایی که با اطمینان میگویم بیشتر به آن تعلق دارم. تئاتر و تجربههای من در طول این بیست و پنج سال جهانبینی شناختی به من داده است که تمام تغییرات و شکلگیری مجددم را و صد البته منِ الان را مدیون آن هستم. میدانم اگر کسی از دور و با کمی گارد به این حرفها نگاه کند، میگوید شبیه سخنرانی است (میخندد). اما این واقعیت زندگیام است، بی کم و کاست. بزرگترین آموزش و تجربه تو در تئاتر، شناخت مخاطب است و طبعا هر چه تجربه بیشتری از مواجهه با مخاطب داشته باشی این شناخت قویتر میشود. برای من هم همین است و به طرز بیرحمانهای همه آنچه از تئاتر آموختهام را با خودم به سینما و جهان نقشهایم آوردهام.
و همچنان فکر میکنید بازیگری در سینما بهترین شغل دنیاست؟
ببینید شما نمیتوانید یک جواب قطعی از من بگیرید. یعنی امیدوارم نتوانید. در دنیایی که نسبیت شاکله فلسفه و هنر و سیاست را تشکیل داده صحبت از قطعیت همانقدر شوخی است که قهرمانی یک دونده وطنی در دوی صد متر المپیک. بازیگری از کار در معدن حتما راحتتر است (میخندد) در سینمای ایران از بازیگر کار محیرالعقولی نمیخواهند. کارگران تصویر ذهنیای از کاراکتر دارد و از او میخواهد این تصویر را پیاده کند. حالا هی شما راجع به جهان نقش، حافظه عاطفی، تجربه زیست کاراکتر حرف بزن. فایدهای ندارد. در واقع بسیاری اوقات بازیگر همچون سایرعوامل سینما تبدیل به اپراتور میشود. با این همه من شانس این را داشتم که با محمدحسین مهدویان شروع کنم و در ادامه با کارگردانهای خوبی همکاری کنم. اما واقعیت این است حالا قدر همکاری با مهدویان و پشت صحنه کارهایش را بیشتر میدانم. در فضایی که همهچیز سعی در واقعنمایی دارد بازیگر و حتی میزانسن هم نباید فارغ از این مهم باشد و این یک موهبت است برای بازیگری که دوست ندارد به معنای عامش بازی کند!
قبلتر از این هم سال ٨٢ با رسول ملاقلیپور در فیلم «مزرعه پدری» همکاری داشتید. چرا بعد از آن فیلم، از سینما فاصله گرفتید؟
آن زمان سنم کم بود. با همه احترامی که برای زندهیاد رسول ملاقلیپور و آثار او قایلم، یکی از دلایلی که باعث شد بعد از آن بازی نکنم، همین فیلم و تجربه پشت صحنهاش بود. کارگردان حاکم بلامنازع بود و با وجود حمایت و مهربانی ملاقلی پور نوع مواجههاش با بازیگر را دوست نداشتم. همانجا فهمیدم دوست دارم در پشت صحنه یک تیم نفر اول باشم و جستوجو برای یادگیری و کشف آنچه یک کارگردان به عنوان خالق و صاحب اثر انجام میدهد، شروع شد. خیلی زود قید بازیگری را زدم؛ با وجود همه جذابیتهایش. اتفاقا بعد از آن به خیلی از کارها دعوت شدم و نرفتم. یادم هست بچههای دانشکده باور نمیکردند. تصمیم عجیب و غریبی هم بود و همین حالا هم نمیتوانم باور کنم در آن سن چطور سر تصمیمام ماندم.
پس سودای کارگردانی سینما را دارید.
بله، صد در صد کارگردان بهتری هستم تا بازیگر. فکر میکنم بازیگری بیشتر راه رسیدنم به کارگردانی را هموار میکند، هر چند بازیگری تجربه شگفتانگیزی است اما هیچوقت هم به بازیگری به چشم شغل نگاه نمیکنم. تلاش میکنم از انتخابهایم لذت ببرم. لذت بازی در فیلم برای بسیاری از بازیگران تازه بعد از پایان فیلمبرداری شروع میشود؛ همان زمان که قرار است فیلم اکران شود و بازیگر در مواجهه با مخاطب قرار گیرد. اما من وقتی فیلمبرداری تمام میشد، لذتم را از کار برده بودم. یعنی اصلا برایم مهم نبود بعد از آن چه اتفاقی میافتد. طبعا اتفاقهای بعد از فیلمبرداری و زمان اکران، لذت مضاعف است، اینکه ببینی کار در گیشه موفق و برای منتقدان با هر تفکری محترم است. به خاطر دلبستگی به فضای آثار مهدویان هم بعد از «ایستاده در غبار» چند پیشنهاد خوب را رد کردم. اما خب بعد از «ماجرای نیمروز» ترجیح دادم بیشتر در بازیگری تجربه کنم و فضای حاکم بر آن را بشناسم. نتیجهاش هم بازی در چهار فیلم سینمایی و یک سریال شد. از وقتی بازی میکنم، رابطهام با بازیگران کارهایی که کارگردانی میکنم بهتر شده است. الان به این نتیجه رسیدم با بعضی کارگردانها نباید کار کرد. باید ایستاد و از دور قربان صدقهشان رفت و دوستشان داشت، همین. چون جهانی برای خودشان دارند که تو باید بدون هیچ مقاومتی فقط جذب آن شوی و تقریبا اجازه نمیدهند چیزی با خودت به آن جهان ببری و به کار اضافه کنی.
لزوما همه نقشهایی هم که بازی کردید، نقش اول و بلند نبوده است.
پیشنهادهای مختلفی داشتم اما فیلمنامه بعضی از این فیلمها را دوست نداشتم. مثلا در دو فیلم «دارکوب» و «آستیگمات» حدود سه، چهار سکانس بازی داشتم. همه اینها به معنی اندوختن است. دوست دارم تجربه کنم و حتی اشتباه. واقعیت این است پیش از بازی در این پنج فیلم، نسبت به فضای سینما خیلی خوشبین بودم اما حالا تمام آن خوشبینی را ندارم.
شما به بهانه کارگردانی در سینما وارد هنر شدید اما کارتان را با تئاتر آغاز کردید و حالا هم در حوزه بازیگری فعالیت میکنید، به چه چیزی خوشبین بودید؟! به تغییر موقعیتتان؟! فکر میکنید همه جای دنیا این قاعده حاکم است که برای رسیدن به هدف، از مسیرهای دیگر باید عبور کرد؟
سیستم استعدادیابی در کشورهایی که صنعت سینما دارند، با کشور ما متفاوت است. اقتصاد خصوصی در این سینماها حاکم است. در چنین شرایطی این سینماها تلاش میکنند مخاطبشان را زنده نگه دارند. کمپانیهای سینما ستاره و بازیگرهای جدید اضافه میکنند تا زنده بمانند، در سینمای ایران اما وضعیت اینگونه نیست. نمیدانیم سینمایمان خصوصی است یا دولتی! فیلم مجوز دارد اما اکران نمیشود. اکران میشود بعد با یک تلفن بلیتهای فروخته شده پس داده میشود و فیلم را از روی پرده پایین میکشند و هیچ کس هم جوابگو نیست! همین چیزها هم ریسک کردن در سینمای ما را پایین میآورد. من با خیلی از کارگردانهای جوان که صحبت میکنم میبینم برخی بازیگران را برای این آوردهاند که تهیهکننده پای کارشان بیاید و به خیلی چیزها تن میدهند.
این محافظهکاری در تلویزیون هم وجود دارد و تنها مختص سینما نیست.
بله تلویزیون در این زمینه فاجعه است. بیشتر هم میترسند. نیروهای جدید و تازه نفس عین بیماری تب کریمه است برایشان! ما مجموعهای به اسم «کرکره» ساختیم، اگر برآورد مالی این کار را به شما بگویم خندهتان میگیرد! بماند که ٣٠ قسمت را در مدت ٢٠ روز و تنها در یک پلاتو ساختیم، اما ممیزیهایی به کار خورد که خندهدار بود. این در حالی است که همان موقع، دو، سه برنامه خیلی دوستداشتنی از تلویزیون پخش میشد و مباحث مطرح شده در آن قابل قیاس با ممیزیهای وارد شده به ما نبود. در واقع کار ما را قلع و قمع کردند! بعد از آن هم فرصت دیگری در اختیارمان نگذاشتند، همان هم که ساخته شد به واسطه میل به نوآوری و تزریق نیروی جوان یک مدیر گروه بود. آقای شریعتپناه که خدا حفظش کند. تلاش بر ادامه کارمان داشت اما خب آقایان بالاتر در کل بیحوصلهاند و عجول و خب عادت داریم به آمادهخوری. در حالی که اگر فرصت دیگری به ما میدادند، با توجه به آزمون و خطایی که کرده بودیم، میتوانستیم موفقتر ظاهر شویم. جالب است بدانید من و محمد بحرانی این برنامه را طراحی کرده بودیم اما با کله زمین خوردیم و حالا همان تلویزیون حاضر است برای ما که اسمی در کردهایم هزینه کند؛ حتی به عنوان مهمان برنامه. ولی در کل امیدوارم. بزرگترین ویژگیام همین است. امیدوار به مدیران جدید با رویاهای بزرگتر.
با این همه محمدحسین مهدویان هم «آخرین روزهای زمستان» را برای همین تلویزیون ساخت؛ فیلمی که بهانه ساخت نخستین اثر سینمایی او یعنی «ایستاده در غبار» شد.
این قضیهاش فرق میکند. کم پیش میآید کسی مثل مهدویان پیدا شود و یک کار خوب برای تلویزیون بسازد. در عین حال یک حامی و رفیق خوبی هم به نام آقای والینژاد پیدا میکند که پشت او میایستد و به حرف کارگردان برای استفاده از چهره ناشناس در فیلمش اعتماد میکند.
آن روزی که دعوت شدید حتما از موضعتان برای بازی نکردن کوتاه آمده بودید، درست است؟
من هفدهمین یا هجدهمین نفری بودم که یک هفته قبل از کلید زدن کار با زور و اصرار برای تست رفتم. تمایلی نداشتم تست بدهم چون فکر میکردم شبیه حاج احمد نیستم. در نهایت هم فیلم به ثمر رسید. در میان نقشهایی هم که تا امروز بازی کردم به نقش احمد متوسلیان افتخار میکنم و به نظرم همچنان شاه نقش است. خیلی سخت است که تو بخواهی خودی نشان دهی و عادی نشوی و چهرهات هم نسوزد! ما آنقدر بازیگران خوب داشتیم که به خاطر حضور بیش از اندازهشان دیگر آن جذابیت را ندارند. یعنی آنقدر تصویر ذهنی از نقشهایی که بازی کردند، وجود دارد که دیگر نمیتوانند نقش جدیدی بپذیرند. به همین خاطر معتقدم «ایستاده در غبار» پاداش صبوری من است. من اگر بعد از فیلم آقای ملاقلیپور روند بازیگریام را ادامه میدادم و در فیلم «خداحافظ رفیق» و دیگر فیلمها بازی میکردم، دیگر «ایستاده در غبار» به من نمیرسید! مسیر زندگیام به طور کلی تغییر میکرد. به همین خاطر معمولا به کسانی که وارد این حوزه شدهاند، پیشنهاد میکنم صبور باشند. سن صبر خیلی بالاست و ما نباید برای آن حدی مشخص کنیم. مهم این است زمانی که این شانس را به دست آوردی طوری استعدادت را ارایه کنی که قابل انکار نباشد.
چیزهایی که شما میگویید مربوط به زمانی است که به بازیگری به عنوان حرفه درآمدزا نگاه نکنید و در عین حال بازیگر به موقعیت اجتماعی این حرفه دلخوش نباشد.
همین حالا هم میگویم بازیگری شغل من نیست. نه گفتن به برخی پیشنهادهای چند ده میلیونی آن هم در کشور و سینمایی که از فردایت بیخبری میتواند موید این حرف من باشد. زندگی ما نتیجه انتخابهایمان است. ممکن است همین حالا هم بعضی انتخابهایم اشتباه باشد و شوک عجیبی به روند کاریام وارد کند اما تلاش میکنم از ایدهآلهایم فاصله نگیرم. بازیگری برای من یک جستوجو و کشف و لذت است. حالا پول خوب هم داشته باشد بهتر.
خیلی از هنرمندان، سینما را با تفکرات شما آغاز کردند اما در ادامه محتاطتر شدند. فکر نمیکنید هرچه بیشتر درگیر بازیگری شوید، روند کاریتان هم به همان میزان تغییر کند؟
حواسم هست چه میکنم. من این موقعیت را به راحتی به دست نیاوردم که به خاطر هیجانهای زودگذر آن را از دست بدهم. من تجسم ذهنی از تصویر خودم ندارم. در کارهای مهدویان که همهچیز فوق رئال است تو میتوانی زندگی کنی چون برای دوربین بازی نمیکنی و در عین حال دیده میشوی. اما هستند کارهایی که به موجب حضور در آنها تصویر ذهنیتان از خودتان به هم میریزد. من تجربه این کار را ندارم و برای تجربه کردن تکنیکهای مختلف نیاز داری همه فضاها را تجربه کنی. در عین حال باید کارهایی را انتخاب کنی که درصد اشتباهاتت کم باشد. در «ایستاده در غبار» من بازیگر طی ١٠٠ دقیقه کلی اشتباه برای نابود شدن داشتم. باید حواسم را جمع میکردم. اما اگر در فیلمی سه یا چهار سکانس بازی کنی، لابهلای مابقی سکانسها فراموش میشوی. به جز «ایستاده در غبار» باقی فیلمهایم تجربههایی است که بهای عدم موفقیت در آنها کم است. وسوسه پول هم همیشه وجود دارد اما من تا جایی که بتوانم مقاومت میکنم. این همه سال صبر نکردم که در همین مرحله متوقف شوم و رویاهایم خیلی بالاتر از این حرفهاست.
تا چه اندازه شانس و اقبال را در به دست آوردن موقعیت فعلیتان دخیل میدانید؟ به نظرتان شایستهسالاری در سینمای ایران جایی دارد؟
به نظرم ٢٠ درصد بازیگری بر اساس شانس است. مابقی
بر اساس تجربههای زیستی و تلاش و دورنمایی است که برای خودت داری. اگر قرار باشد شانس نقش ویژهای داشته باشد، من باید زودتر از اینها وارد بازیگری میشدم چون تا دلتان بخواهد شانسم در قرعهکشیها خوب است (میخندد). در مورد شایستهسالاری هم چون نسبی است، نمیتوان تعریف دقیقی از آن ارایه داد. ممکن است من بازیگر در یک فیلم خوب باشم و در فیلم دیگری بد، گاهی درست انتخاب میشوم و گاهی هم به غلط. اصلا انتخاب کردن من برای بازی در بعضی نقشها اشتباه است. مثلا من نمیتوانم اغراقشده بازی کنم. میخواهم بگویم خیلی مباحث را نمیشود به صورت فرمول درآورد. بازیگری هم همین است. هستند کسانی که با شانس پا به این عرصه گذاشتند اما نتوانستند در ادامه در این حوزه بمانند. در نهایت رسیدهاند به تلهفیلمهایی که در ظرف سه روز ساخته میشوند! تنها چیزی که میتوانم با اطمینان بگویم این است که اگر کسی استعدادش را داشته باشد، کار کند و
پله پله بالا بیاید، بالاخره آن اتفاقی که باید، برایش میافتد. من کماستعدادترین فرد در زمینه بازیگری میان هم ورودیهایم در دانشگاه بودم! اما فعلا در ظاهر نسبت به بقیه موفقترم.
فکر میکنم این موفقیت از آن آنها هم میشود. خود من کمک میکنم این اتفاق بیفتد، البته اگر خود بچهها به این مساله معتقد باشند کسی جای دیگری را در سینما تنگ نمیکند. مثلا آیا جواد عزتی یا نوید محمدزاده با شانس بالا آمدهاند؟ نه! آنها بیشک زحمت کشیدهاند و میدانند چه موقعیتی دارند و به راحتی آن را از دست نمیدهند.
حالا که هم در حوزه تئاتر تجربه دارید و هم سینما، تفاوتی میان کلاس بازیگری این دو حوزه میبینید؟
تفاوت بزرگ و آزاردهنده این دو حوزه، صنعت بودن سینماست. تئاتر صنعت نیست. ممکن است ارزشافزوده برای تو به لحاظ شخصیتی داشته باشد اما آورده مالی ندارد. البته بگذریم از آثاری که برای فروش ساخته میشوند و تو نمیدانی تئاتر میبینی یا سلسله جبال شگرد و سرگرمی. تو زیر یک نور موضعی در خانه هزار متری بهتر میتوانی تمرکز کنی یا در خانه هزار متریای که همه جای آن پر از پروژکتور است؟! تفاوت تئاتر با سینما در همین است. تئاتر خلوت دارد اما در سینما همه به هم میخورند.
سطح آدمهایی که در این دو حوزه کار میکنند چطور؟ متفاوت است؟
به نظرم این تقسیمبندیها اشتباه است.
یعنی اینکه میگویند آنهایی که با تئاتر شروع کردهاند، عمیقترند، استدلال اشتباهی است؟!
از بیخ و بن اشتباه است. سینما جای شلوغتری است. تدارکات یک شغل است. مثل نور، تصویر، تولید و… اما در تئاتر اینها شغل نیستند. بازیگر تدارکات است و کارگردان نورپرداز. پس جنس حضور آدمها حتما متفاوت است. اما عمق را کدام عمقسنج مشخص میکند؟ اینها تجربهها و رویاروییهای شخصی است و غیر قابل تعمیم دادن است. شاید در حوزه بازیگری، تئاتر ارزش افزوده داشته باشد و بتوانیم بگوییم بعضی بازیگران تئاتر، بازیگران بهتری هستند اما اینکه بخواهیم این مساله را به نوع نگاه، تفکر و زندگیشان بسط دهیم، کاملا اشتباه است. در سینما با یک تدارکاتی برخورد میکنی که یک فیلمنامه کوتاه شاهکار نوشته است و این اصلا اتفاق عجیبی نیست. همان اول هم گفتم مطلقنگری و مطلقگویی راه به جایی نمیبرد و پیرامون ما پر از مثالهای نقض است.
در مدت فعالیتتان در سینما بیشتر در فیلمهایی حاضر شدید که نگاهی به سینمای دفاع مقدس و انقلاب دارند. خودتان به این حوزه تعلق خاطر دارید؟
تکلیف «ایستاده در غبار» که معلوم است. «ماجرای نیمروز» هم که حسین کارگردانی کرد و من حتما باید در این فیلم بازی میکردم. میدانید که با این مساله اصلا شوخی ندارم. (میخندد)
یعنی هر فیلمی که مهدویان بسازد و از شما برای حضور دعوت کند، بیچون و چرا میپذیرید؟!
شک نکنید. رفاقتهای ما آنقدر پیچیده و عجیب و غریب شده که قابل وصف نیست. بیشترین بهره را در سینما تا اینجا از همین رفاقت بردهام. به جز این هم به شخصه به فضای جنگ واقعا تعلقخاطر دارم. به نظرم انسان تا ابد میتواند سوژه پژوهش باشد چون فرمولپذیر نیست. من فکر میکنم در جنگ ما اتفاقاتی افتاده که اگر آنها را درست بررسی کنیم، متوجه میشویم هنوز در این حوزه هیچ کاری نکردهایم. من آدمهای جنگ را از نزدیک میشناختم و کودکیام در همین فضا شکل گرفته است. رنگهایی که دارم همچنان رنگهای همان روزهاست. من هنوز شیشه خانهها را با همان چسبهای ضربدری میبینم.
قبول دارید با وجود همه تلاشهایی که در این حوزه شده، سینما و تئاتر دفاع مقدس ما شأن و اعتبار ویژهای ندارد.
مشکل ما برخی صاحبان جعلی دفاع مقدس در حوزه تئاتر و سینما هستند. من معتقدم ما به کسانی چون والینژاد و موسسه اوج که شاید سلیقه و نظر تفاوتی با ما در سیاست دارند، به خاطر حمایت از ساختن «ایستاده در غبار» باید تبریک بگوییم. این فیلم را جایی جز اوج و آقای والینژاد نمیتوانست بسازد. تهیهکننده برای ماندن بسیاری از صحنهها در این فیلم پافشاری کرد و این نگاه و تلاش از نظر من فوقالعاده است. شاید شما از نزدیک این آدمها را ندیده باشید اما من با آنها برخورد داشتم. یادم میآید سال ٨٢ یا ٨٣ بود که دبیری مسوولیت جشنواره تئاتر مقدس را برعهده گرفت که همه کارها را قلع و قمع کرد. چرا؟ چون معتقد بود ما کارهای ضد جنگ میسازیم! از همان زمان بلایی سر تئاتر دفاع مقدس آوردند که برای آخرین بار برگزار شد. نمایشی در آن دوره و در مقابل حرفهایهای تئاتر جایزه گرفت که تنها نشانهاش پرچم ایران بود که با کمک یک پنکه در طول اجرا در حال تکان خوردن بود!
تفکرات و اعتقاداتتان با همه کارگردانهایی که تا امروز کار کردید، منطبق بوده؟ در مورد «پرواز به وقت شام» چطور؟!
درباره این فیلم نمیتوانم حرفی بزنم چون قول حرفهای دادهام. اگر یک کارگردان وجود داشته باشد که حسی دوست داشتم با او کار کنم، ابراهیم حاتمیکیاست. تمام فیلمهای او را در نوجوانی دیدم. «از کرخه تا راین» را ۵٠ بار دیدم! ممکن است حسم به او بعد از پایان «پرواز به وقت شام» به همان اندازه قوی نباشد یا ده برابر شود که امیدوارم اینگونه شود. فعلا از دور نگاهش میکنم و خب، خیلی دوستش دارم. عین خودم هیجان دارد و عین خودم زود قاطی میکند. (میخندد)
تا زمانی که چیزی را باور نداشته باشم انجامش نمیدهم. من در زندگیام مجموعه عجیبی از اصلاحطلبی و اصولگراییام. سعی میکنم وسط بایستم، نه به این خاطر که همه را داشته باشم، نه! در انتخابات ریاستجمهوری هم علنی موضعگیری کردم و خیلی از طرفدارانم ناراحت شدند اما چیزی که از نظرم حق است، میگویم. من به همه فیلمهایی که در آنها بازی کردم اعتقاد دارم. حتی فیلمی که درباره سوریه ساخته میشود و از این فیلم هم دفاع میکنم. واقعیت این است که امریکا ما را دوست ندارد، نه تنها ما، بلکه همه کشورهایی که در جهان سوم جای میگیرند را دوست ندارد. شاید بخشی از این نگاه از تفکرات چپیام ناشی شود که انگار وارد ژن همه ما شده است. لیبرالترین آدمها هم وقتی از کاخ سفید صداهای نامربوط میشنوند رگ گردنشان بیرون میزند. باور کنید پرسشنامه دستشان بدهی و اسم نخواهی اسم چگوارا و کاسترو و سیمون بولیوار و… هنوز تیک خواهد خورد در محبوبیت. (میخندد)
مثلا در «ماجرای نیمروز» و با وجود انتقادهایی که
دو طرف به فیلم داشتند، باز هم معتقدید فیلم روایت صادقانهای داشته است؟
من با مغز کمال موافق نیستم. اما میگویم اگر کمالها نبودند این مملکت حالا پابرجا نبود. اما کمالها لطفا به حرف رحیمها گوش کنند! «ماجرای نیمروز» یک واقعه تاریخی را روایت میکند. یعنی برای به ثمر رسیدن آن ما به اسناد نیاز داشتیم و این سندها واقعا وجود داشت. متاسفانه ما اتفاقات تاریخی را زود فراموش میکنیم. این فیلم درباره مقطعی از تاریخ حرف میزند نه بعد و قبل از آن واقعه. همین حالا اگر من فیلمی درباره مافیایی ایرانی بسازم و تفنگ بدهم دست شخصیتهای فیلمم، کسی آن را باور نمیکند. چرا؟ چون این تصویر به ما نمیآید! حالا تو میخواهی فیلمی معمایی- پلیسی بسازی و بخشی از تاریخ را به نمایش بگذاری و چه بستری مناسبتر از تاریخی که یک گروه مسلح علیه حکومت مرکزی اعلان جنگ کردند. هر جای دنیا حکومتی انقلاب کند و بر اساس رفراندوم، انتخابات و قانون اساسی مستقر شود و در عین حال یک گروه مسلح علیه این حکومت اعلان جنگ کنند، حتی با فرض بحق بودن خواستهشان، باید روی حکومت مستقر اسلحه بکشد؟! هیچ جای دنیا حتی در جوامع پیشرفته چنین چیزی را برنمیتابند.
من فکر میکنم در برخورد با این گروه شاید اشتباهاتی وجود داشته، اما واقعیت این است که سازمان مجاهدین خلق در آن دوره به این جنایتها دست زد و جوابش را هم گرفت. بالاخره خشونت، خشونت میآورد. همین چند وقت دیدید که در مقابل حمله تروریستی تهران چه همبستگیای ایجاد شد؟ آن موقع هم وضعیت به همین گونه بود. فرقی ندارد گروه تروریست مجاهدین خلق باشد یا جندالشیطان! من کاری ندارم که آبشخور فکری اینها درست است یا نه، صلاحیت بررسی چنین چیزی و اطلاعات مورد نیاز آن را هم ندارم. در فیلم هم تحلیلی اتفاق نمیافتد. اما این مساله واضح است هر کجای دنیا کسی روی حکومت مرکزی اسلحه بکشد، محارب است. حالا اینکه ما در برخورد با آنها درست عمل کردهایم یا نه، یعنی اینکه میتوانستیم جذب قدرتشان کنیم یا نه، چیزی نیست که من بتوانم درمورد آن قضاوت کنم. چون در کشور ما گردش آزاد اطلاعات وجود ندارد و همه اطلاعات من هم از طریق منابع و تاریخ رسمی این مملکت است. من در دل زندانها نبودم که بدانم چه گذشته است فقط میگویم نفس اسلحه کشیدن روی حکومت مستقر و مردم اشتباه است. چرا گروههای سیاسی دیگر همان زمان اسلحه نکشیدند؟! چرا تلاش کردند از طریق سیاسی عمل کنند؟!
به نظرم زمان اسلحه کشیدن گذشته است. چه در مورد قدرت حاکم و چه برای مخالفین. دوره ابرفراخوانها گذشته است. به همین خاطر در هر بخشی من طرفدار اصلاحاتم و معتقدم امروز که اصلاحطلبها سرکارند، نقد آنها یعنی خود اصلاحطلبی. تا یاد نگیریم در هر حوزهای از دگماندیشی خلاص شویم و آزاداندیشی نداشته باشیم، به جایی نمیرسیم. نیاز آزاداندیشی هم وفور اطلاعات درست است. اطلاعات ما مدام بر اساس شنیدههایمان از آدمهای مختلف است. همه هم شکر خدا به یک منبع بالا وصلاند! (میخندد)
با این تفاسیر آنچه در «ماجرای نیمروز» و فیلمهای مشابه آن روایت میشود، بر اساس گردش آزاد اطلاعات نیست!
من حالا و در جواب سوال شما به عنوان یک مخاطب پاسخ میدهم نه بازیگر. چون این سوالها را باید از خالقان اثر پرسید. از فیلمنامهنویس و کارگردان. اما چون تقریبا در جریان زیر و بمهای اثر هستم به عنوان یک مخاطب کمی مطلع پاسخ میدهم. «ماجرای نیمروز» اگر هیچ کاری هم نکرده باشد، یک بحث قدیمی را زنده کرد و حکومت را در موقعیتی قرار داد که به مردم اطلاعات بیشتری بدهد چون واقعا خیلی از جوانها و نوجوانها حتی اسم این گروه را هم نشنیده بودند و میپرسیدند واقعا؟! در تهران؟! این همه ترور؟! بخش مهمی از تاریخ معاصر انگار گم شده باشد. من باور دارم شیوه مجاهدین خلق در آن دوره اشتباه بود. بعدها هم که جای خود دارد. این گروه چیزی برای دفاع باقی نگذاشته است. حتی توسط خودش. ما نباید مرصاد را فراموش کنیم. دلم برای تمام کسانی که ناآگاهانه یا هیجانی بخشی از تاریخ خونین این گروهک شدند، میسوزد اما نمیتوانم فراموش کنم اسلحه در دست آنها چه کرد. این گروه حتی در میان مردم هم جایی نداشتند و رای نیاوردند. اگر فکر میکردند حرفشان درست است و خریدار دارند، بدون در دست گرفتن اسلحه حیات سیاسیشان را ادامه میدادند. شاید سنگهای زیادی جلوی پایشان میانداختند اما بالاخره راهی برای ادامه حیات سیاسیشان وجود داشت. زمان کشیدن اسلحه و تغییر یکشبه حکومت دیگر گذشته است. ناامنی به هر شکلی بد است و من فکر میکنم «ماجرای نیمروز» نیاز به مرور تاریخ و حتی افشای اطلاعات جدید برای نسل جدید را ثابت کرد. همهچیز درباره این گروهک، جنایتهایشان و حتی اشتباههای احتمالی قدرت در برخورد با آنها را. جای نگرانی نیست. آنها از پیش باختهاند. من خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی را خیلی دوست دارم. درست است که این خاطرات از فیلترهای متعددی گذشته و چاپ شده است اما در آن به نکات قابل توجهی از آن دوران اشاره میشود. متاسفانه همه ما سیاسی هستیم و نمیتوانیم نباشیم. فرهنگ و هنر باید سرنوشت مردم هر کشوری را رقم بزند و این خواسته قلبی من است اما در کشور ما این اتفاق نمیافتد.
حرف از آزاداندیشی زدید اما من فکر میکنم در فیلمهایی سیاسی نمیشود ادعای آزاداندیشی داشت. به هر حال گرایش ما به وقایع مشخص است. در چنین شرایطی میشود عدالت و واقعیت را در روایت یک ماجرا در نظر گرفت؟
واقعیت چیست؟
آن چیزی که ذهن من میسازد!
واقعیت همان چیزی است که ذهن شما به عنوان مخاطب یک اثر میسازد. حالا چطور میتوانید بگویید واقعیت چیست؟
یک فیلمساز چطور میتواند از واقعیت حرف بزند؟!
همین است! هر کسی از ظن خود شد یار من. وقتی ما نمیدانیم واقعیت چیست، مجبوریم به پوسته ظاهری امر بپردازیم و هی بگوییم این قلب واقعیت است. خب روی کار بودن حکومت مستقر و اسلحه کشیدن گروهی مسلح علیه آن و علیه مردم یعنی چه؟ این اتفاق در هیچ جای دنیا مرسوم نیست. یادمان نرود در امریکا ارتش با فرقه دیویدیه چه کرد. با زن و مردشان و مزرعهای که تبدیل به زرادخانه کرده بودند. وقتی مفاهیم نسبی است، چه کسی میتواند بگوید واقعیت چیست؟ چند وقت پیش دو گرایش سیاسی مختلف از حضرت علی (ع) نقل قولهایی کردند که همهشان هم درست بود و هیچ یک از طرفین نتوانست آن یکی را نقض کند. در این وضعیت تکلیف چیست؟! به نظرم حقیقت یک مفهوم گمشده است. در اروپا و امریکا هم که میگویند گردش آزاد اطلاعات وجود دارد، تا جایی امکان دسترسی به واقعیت فراهم است. اینکه ما مدام همهچیز را مورد قضاوت قرار میدهیم، ویژگی تمدن و شهرنشینی است. پس به واقعیت از دید خودمان نگاه میکنیم. مشکل ما این است که رسانه حرفهای نداریم! فرض کنید حکومت بخواهد خوانش خودش را از تاریخ و وقایع سیاسی برای مردم جا بیندازد؛ متاسفانه حتی برای همین هم رسانه حرفهای ندارد. فیلم «نجات سرباز رایان» و… اینها مانیفست امریکایی است. بهبه میکنیم و کسی نمیگوید سفارشی است. اما به فرض محال و باور به اینکه ماجرای نیمروز فیلم سفارشی است، مجوزی میشود که همه نه تنها محتوای «ماجرای نیمروز» بلکه سازندگان و عواملش را قضاوت میکنند! کسی مثل دکتر زیباکلام برآورد مالی ذهنی هم ارایه دادند حتی. آن هم فیلمی که خودش اصلا قضاوت نمیکند. به مجاهدین خلق نزدیک نمیشود که قضاوتشان نکند اصلا. در دیالوگها و میمیکها حتی. تنها حرفش این است که خشونت، خشونت میآورد و خشونت کنی اجازه خشونت کردن میدهی! و اینکه این شهر همین تهران روزگاری نه چندان دور پر از گلوله و ترور و خشونت و خون بوده است. اینکه بترسیم از انشقاق و ناخن کشیدن به هم. اینکه سیاسیون اینقدر عصبانی نباشند و طرفدارانشان را عصبی نکنند.
این همه آدم که برای مقاصد سیاسیشان تلاش کردند، زندان رفتند و حتی شغلشان را از دست دادند مگر نمیتوانستند اسلحه در دست بگیرند؟! آنها از هر طیفی برای من آدمهای قابل احترامی هستند.
لابهلای پذیرفتن این نقشها نگران مخدوش شدن چهرهتان به عنوان بازیگر نیستید؟!
من شأن هنر را آنقدر بالا میدانم که برایم مهم نیست عامه مردم چه میگویند. در حال حاضر هم مغضوب دو گروه سیاسی هستم. سر وقایع سال ٨٨ تصاویری از هر دو طیف دیدم که واقعا جای تعجب داشت. حالا میگوییم سرباز ضد شورش را اگر رها کنید، نابود میکند و اصلا کارش همین است اما خشونتی که یک آدم معمولی نسبت به جوان ١٨ ساله هموطنش از هر دو طرف اعمال میکند، چه توجیهی دارد؟ بسیجی با غیر بسیجی. به خدا اینها ترسناک است! جوانی که با هر تفکری مادری دارد و انتظارش را میکشد. او هم هموطن من است، همان که الان گوشهای گیرش آوردهایم و کتکش میزنیم. نه سرباز ضد شورش. من دارم کتکش میزنم. من میترسم از این دور شدنها. از این عصبانیتهای دو طرفه. از اختلافی که به نفرت تبدیل شود. میدانید زیباترین تصویری که در انتخابات این دوره ریاستجمهوری دیدم، چیست؟ تصویری بود که دو نفر دست در گردن هم انداختهاند و یکی عکس رییسی را در دست داشت و دیگری عکس روحانی را. با وجود اینکه تا توانستم به نفع آقای روحانی رای جمع کردم، اما از دیدن این تصویر کیف کردم. اینکه آدمها با وجود اختلاف کنار هم بمانند. متاسفانه وقتی اصول تیز میشود، آدمها زخم میخورند و با هم درگیر میشوند. وقتی پای نسبت خونی و رفاقت وسط میآید، باید سیاست کمرنگ شود. به همین خاطر من عاشق اتفاقات ملیام. یک بار هم مطلبی نوشتم که ما در عزاهای ملی، متفرقتریم اما در شادی ملی خیلی متحد میشویم. من چهرههای معتدل را از هر دو طرف دوست دارم. با اینکه به وضوح طرفدار اصلاحاتم اما از تندروهای جبهه اصلاحات همانقدر دلگیرم که از تندروهای اصولگرا.
ای کاش روزی برسد که بتوانیم همهچیز را درست تشخیص دهیم. لازمه این تشخیص درست هم داشتن معیار است، تا معیار درستی از هر دو طرف نداشته باشی، نمیتوانی به تشخیص برسی. یادمان نرود قبل از هر چیزی یک کشور و نظام مستقر وجود دارد که حاصل خون هزاران شهید است. هیچ کس نمیتواند منکر این مساله شود. من از سوءاستفاده کردن از خونهای ریخته شده ناراحتم اما نمیتوانیم و هرگز نباید آنها را منکر شویم. فیلم سیاسی ساختن و بازی کردن بالاخره عواقبی هم دارد و طبیعی است که از هر دو طرف مورد فشار قرار بگیری. آرزو میکنم روزی برسد که تنها حرکت سیاسی ما رای دادن باشد. همچنان معتقدم هنر و ادبیات میتواند دنیا را نجات دهد و دغدغهام هم همین است. میگویم کاش سیاسی نباشیم اما نصف حرفهایم سیاسی شد. خودم مثال نقض حرفهایم شدم. خب من عاشق این کشورم. در تمام انتخاباتها شرکت کردهام. در جنگ آسیب دیدهام اما نمیتوانم منتقد هم نباشم. انتقاد بیمه حوادث این کشور و حکومت است.
منبع / اعتماد










