حضور دیرهنگام تلویزیون در جامعه ایرانی باعث نشد که قصهگویی و قصهپردازی اعتبارش را از دست بدهد. چه در تولیدات عامهپسندی مانند «داشپلکی»، «مرادبرقی» و «تلخ و شیرین» و چه در سریالهای مهمتری مانند «سلطان صاحبقران» و «هزاردستان» علی حاتمی و «داییجان ناپلئون» ناصر تقوایی و «دلیران تنگستان» همایون شهنواز و «آتش بدون دود» نادر ابراهیمی، قصه نقش کلیدی داشته و این عنصر محوری را در تولیدات تلویزیونی بعد از انقلاب نیز میبینیم که چند نمونه شاخصش «قصههای مجید»، کیومرث پوراحمد؛ «رعنا»، «امام علی»، «معصومیت ازدسترفته» و «مختارنامه» داوود میرباقری، «روزی روزگاری» امرالله احمدجو؛ «میوه ممنوعه»، «مدار صفردرجه» و «دشتهای زایندهرود» حسن فتحی؛ «ولایت عشق» و «خواب و بیدار» مهدی فخیمزاده و «در چشم باد» مسعود جعفریجوزانی هستند، اما با دقیقشدن در آثار تلویزیونی حسن فتحی و همین سریال «شهرزاد» در شبکه خانگی به این نکته پی میبریم که برای او قصهگویی محمل و بهانهای است تا با یکسری مفاهیم ازلی- ابدی همچون عشق، نفرت، شرارت، حسادت، قدرت، انسانمنشی و شفقت، اسطورهپردازی و… بازیهای نمایشی کند و تاریخ را از زاویه دید خود مورد کالبدشکافی قرار دهد و در میان آنهمه کشمکش و خونریزی و صفآرایی و تئوری حذف، جایی امن برای عاشقانهها و موجودیت و تبار انسانی پیدا کند. حسن فتحی در دو فیلم بلند بهنمایشدرآمدهاش (پستچی سهبار در نمیزند و کیفر) نیز کموبیش همین نگاه و سمتوسو را داشته است. بیان ساختارشکنانه او در «پستچی…»، نوعی کولاژ هولناک تاریخی بود که گذشته را به حال پیوند میداد و وضعیتی جنونآمیز را تقدیر محتوم مالی دانست. عبور از این بحران و هزارتوی کابوسزده، بستگی به قابلیتها و درک و هوشمندی نسلها دارد. در «کیفر» هم او با «سنت»، نگاه و مواجههای ستیزنده و درعینحال تراژیک دارد و در دل قصه و روایت خود این نکته مهم را یادآور میشود که جامعهای که سیکل معیوب سنت به مدرنیته را طی میکند، بیشتر در معرض آسیبپذیری قرار دارد و قربانی میدهد. متأسفانه این دو فیلم فتحی بهلحاظ شرایط نامناسب اکران، بهخوبی دیده نشدند. اما نقطه تفاهمآمیز حسن فتحی و نغمه ثمینی در «شهرزاد»، حکایتی دیگر دارد. آنها در این گذر روبنایی تاریخی، اصرار بر واقعیتگرایی و مصداقتراشی ندارند. تاریخ با همه زمختیها و تقابلهای ناگزیرش، بستری است برای پرداختن به سقف و بضاعت جولاندهی «عشق». در این بازی پایانناپذیر فرادست و فرودست، ارباب و بنده، عاشق و معشوق، خائن و محرم، رفیق و نارفیق و… انگار بیش از همه با شکنندگی انسان و ساحت چندوجهیاش کار داریم که چقدر در موقعیتهای مختلف میتواند سمپاتیک یا منفور و «هیولا» باشد.
در این چند قسمت سری دوم «شهرزاد»، شیوه شخصیتپردازی بهگونهای است که ناخودآگاه با آدم بدهایی مثل نصرت، قباد (شهاب حسینی)، شاپور (رضا کیانیان) و بلقیس (رؤیا نونهالی) بیشتر ارتباط برقرار میکنی تا شخصیتهایی مثل شهرزاد و فرهاد (ترانه علیدوستی و مصطفی زمانی) که این خلوت و کنتراست را ندارند. شاید باید متقاعد شویم که در این قالبهای روایتی و نمایشی، دیگر آن تقسیمبندی کلیشهای خوب و بد وجود ندارد. «شهرزاد» میتواند در ادامه مسیر، در کنار توجه به مخاطب و قصه و روایت و نوستالژی و کلوپ شیرین و ادای دین و رعایت درست قواعد بازی از این حیث، به تبارشناسی انسان و قابلیت انعطافیاش برای انحطاط یا خلیفهاللهی بهتر بپردازد. اگر اشتباه نکنم «خودشناسی» بخشی از دستور کار حسن فتحی در آثارش بوده و هست.










