درباره شعرِ اسماعیل شاهرودی

١  حدود شصت‌سال پس از مقدمه‌ نیما یوشیج بر اولین مجموعه‌شعرِ اسماعیل شاهرودی، «آخرین نبرد» بود که علی باباچاهی در کتاب «زیباتری از جنون» بخشی از تجربه‌های پُربار شعر او، ازجمله جسارت زبانی، کنارنهادن ساخت مسلط و منظم، تقدس‌زدایی از اشکال مرسوم، تخریب شکل‌های کلیشه‌شده و به‌چالش‌کشیدن معنای موجه را برشمرد و به آنچه رضا براهنی درباره‌ این شاعر نوشته بود، از تجاوز به آن‌سوی امکانات فعلیِ زبان تا درآمیختن شگفتی و حیرانی در کنار طنز اضافه کرد. در آن معدود نوشته‌های دیگر اما همه‌ تجربه‌های شعریِ شاهرودی، زیر سایه‌ ماجراجویی‌های زندگی‌نامه‌ایِ تحلیل‌گران از دست رفته. شمس‌لنگرودی در «تاریخ تحلیلی شعر نو»، پس از شرح بازداشت چندساعته‌ شاهرودی در ۱٣٣۴ می‌نویسد: «در همین چند ساعت چنان شوکی به او وارد شد که برای همیشه تعادلش را از دست داد. از این پس همواره در شک و هراس به‌سر برد و گاه کارش به جنون کشیده می‌شد. به‌تناوب در تیمارستان بستری می‌شد و مجدداً دچار بحران می‌گردید، تا سال ۱٣٣۵ که دیگر هرگز به حال عادی برنگشت.» عمده ‌تمرکزِ لنگرودی بر کارنامه‌ شاهرودی  در همین مجلد اول از کتابش (که به‌حکم وقایع تاریخی، سال‌های ۱٢۸۴ تا ۱٣٣٢ را پوشش می‌دهد) شکل گرفته و این نگاه، نمونه‌نمای بیشترِ آن چند نوشته‌ موجود درباره‌ شاهرودی است؛ نوشته‌هایی که به‌بهانه‌ فروپاشیِ سازوکار روانی شاعر، سازوکارِ فروپاشی را در شعرِ او نادیده می‌گیرند، شاعر را قربانی می‌کنند و بعد بالای جسم بی‌جانش در متناقض‌ترین یادواره‌ تاریخ، او را، «شعر»ِ او را، برای همیشه به‌نفع جنونش از یاد می‌برند: «فرهنگ توده‌ای و صنعت فرهنگ‌سازی کلیشه هنرمند مجنون را ترجیح می‌دهد.» و برای این «قربانی‌سازی/ستایی» در شعر معاصر ما، چه‌کسی بهتر از شاهرودی؟ او که در روایت‌های رسمی باید اتفاقات بعد از کودتا، خودکشی و جنون و عشق نافرجام و رفتن به تیمارستان و خانه‌‌ سالمندان و خلاصه، تاریخِ غریب یکی‌دودهه را نمایندگی کند، اما شعر خودش را نه.
٢  شاهرودی با فاصله‌گرفتن از انقلابی‌گریِ آشکار در متنِ ابتدای کارش، به‌خصوص از کتاب دوم خود، «آینده» به بعد، با استفاده از امکانات زبانی، ظرفیت‌های تقطیع، بینش فرمال و البته جسارتی که از اواسط دهه سی با تعریف پخته‌تری از انقلاب در شعر همراه شده بود، به‌دور از احتیاط و بی‌وقفه تجربه می‌کرد و این، البته به‌معنای لغزش و جهشِ توأمان او بود. شعر شاهرودی با صرف و نحوِ برآمده از تقطیع منحصربه‌خود، با وجود ماندن در محدوده‌های زبان از چارچوب آن می‌گریزد و از دلِ فروپاشیِ شکل معمول واژه‌ها و با به‌هم‌زدن نسبت میان آنها، فرم می‌یابد. در شعر او هر سطر و واژه‌ای، می‌آید تا نیامدن خود را آشکار کند، ناتوانی زبان از انتقال معنا را نشان دهد و حفره‌ای از نوشته‌ها بسازد، برای تأکید بر آنچه همواره نانوشته باقی خواهد ماند. در «شعر بی‌پایان» چندتکه‌شدن سطرها و واژه‌هایی چون «خرطو/ مفیل»، «پا/ ندو/ ل ساعت»، «دنبا/ له‌ی تیک تک»، و سرریز آنها از ظرف زبان، احضار و نفی هم‌زمانِ معنایی از‌پیش‌موجود است و، ساختنِ مازادی که تا پیش از نوشته‌شدنِ کلمات با این شکل‌وشمایل، در چارچوب امکان‌های تعریف‌شده زبان وجود نداشت. به همین قیاس، زمان در انتهای شعر، در آن «دنبا/ له‌ی تیک‌تک»، درست با تکرار ادامه‌دار خود از قید تکرار آزاد می‌شود، در وضعیت دائمیِ بحران قرار می‌گیرد، از پیوستار خطی بیرون می‌زند و نطفه‌ هرآنچه را از بیخ‌وبن تازه است، در خود شکل می‌دهد.
در شعرِ «مُ مِی در سا»، مصراع معروف حافظ به‌صورتِ «بیا تا گل/ برفشانی/ مُ و می در سا/ غر اندازیم»، تنها بخشِ بی‌بخش‌شده‌ شعر است که واژ‌ه‌ها در آن شکسته‌اند. انگار نتیجه‌ی آمدنِ مخاطب راوی، که کل سطرها را به حالت تعلیق در آورده، نه «گُل برافشاندن» و «می در ساغر انداختن»، که گونه‌ی از کار افتاده‌ی این فعل‌ها و بُرشی بی‌معنا از شعر حافظ است. چنین حضوری، حتما سایه‌ای از غیاب را در خود می‌گستراند، مقدمه‌چینی‌های مفصل راوی برای آمدنِ طرف تخاطبش، در تقابل با برش بی‌مقدمه‌ «مُ می در سا» از شعر حافظ قرار می‌گیرد و شعر شاهرودی در این فاصله، با ادغامِ تا پیش از این ناممکنِ حضور و غیاب، با دست‌کاریِ آنچه گذشته و آنچه هنوز نیامده است ساخته می‌شود.
٣  کافکا در فصل پنجم رمان «قصر» می‌نویسد: «کا. (شخصیت اصلی داستان) تاکنون هیچ‌جا دستگاه اداری و زندگی را این‌گونه درهم‌تنیده ندیده بود، چنان درهم‌تنیدنی که گاهی ممکن بود به‌نظر برسد دستگاه اداری و زندگی جای خود را عوض کرده‌اند.» همه‌ کُدهای ناشناخته در نوشته‌های شاهرودی، لکنت‌ها و وقفه‌ها، برش‌ها، تکرارها، سه‌نقطه‌ها و در نهایت فرم غریب برآمده از مجموعِ این ویژگی‌ها، نتیجه‌ی رسوب ماده‌خام بوروکراسی و دستگاه اداری در عمیق‌ترین لایه‌های کار شاعریِ اوست و این سرچشمه، سرانجام در شعر «نوعی تله‌پاتی» به‌طور مستقیم و در سطح مضمون آشکار می‌شود. شعر بلندی که با این بند آغاز شده است: «من دست می‌کشم/ بر روی و مو،/ شانه‌هام و همین‌طور… تا/ پایین‌های پام./ -پس زنده‌ای تو؟/ می‌پرسم از خود،/ و می‌گویم:/ -نه، من زنده نیستم،/ این دیگری‌ست!» و شعر پس از این آغاز ماخولیایی این‌گونه ادامه می‌یابد: «در پُشت این شروع/ با روزِ اوست؛ باز، همان هول، هول،… نان و چای،/ و تکرارِ هول، هول، هولِ مهیا شدن،/ و رفتن؛/…/ که این چهار/ غیر از یکی از آن‌ها/ تا جای کار او/ اصلا چی چیز نیست!» اگر بوروکراسیِ آمیخته‌به زندگی، با تولید فعالانه‌ اطلاعات غلط، به‌تعویق‌انداختن دائمیِ مقاصد نامعلوم و مقاومت در برابر مفهومی‌شدن قدرت می‌گیرد و زخمی هول‌آور است که به دیده نمی‌آید، اگر فاجعه‌ای خاموش است که هر روز تکرار می‌شود و زندگی را در خفا و به‌تدریج تجزیه می‌کند، و اگر تابع فرامین و اراده‌ کسانی است که هرگز نمی‌توان به آنها رسید، شعر شاهرودی مقابل این دستگاه مخوف، این چرخه‌ دائمیِ تکرار، آینه‌ای می‌گذارد، آنچه نادیدنی است را در زبان و فرم خود بازنمایی می‌کند و به این طریق هسته‌های مقاومتش را شکل می‌دهد. شعر شاهرودی ناممکن بودنِ دیدن بوروکراسی را می‌بیند، آن را در خود منعکس می‌کند و واکنشی است علیه زندگی‌هایی که در نتیجه‌ی ادغام با جمود فزاینده و خردکننده‌ دم‌ودستگاه اداری از دست رفته‌اند؛ زندگی‌هایی که چرخ‌دنده‌های ریز تشکیلاتی عظیم شده‌اند؛ زندگی‌هایی که بطالت محض خود، فرورفتن خود را پشت کلیدواژه‌ پیشرفت پنهان کرده‌اند؛ زندگی‌هایی که این قرن دوزخی را ساخته‌اند؛ زندگی‌های ما.

منبع شرق