١ تمام زورِ «متن»ها، از نص قانون تا ادبیات در امکانِ تعلیق یا برهمزدن آن در وضعیتهایی است که نظمِ دموکراتیک تخریب شده یا از کار افتاده است و این قدرت اخلال خود را در یک کلمه یعنی «امتناع» بیان میکند. همان چیزی که موریس بلانشو آن را «حق سرپیچی» میخواند، ترکیبی متناقضنما از دو کلمه «حق» و «سرپیچی». که یکی به نظم مستقر ارجاع میدهد و دیگری یادآور برهمزدنِ نظم است. بلانشو در میان دوگانههایی که عالمان علمِ حقوق و اخلاق و سیاست، ردیف میکنند در تعریف و شرح «حق»، این کلمه را در برابر «وظیفه» مینشاند و باور دارد که «حق قدرتی آزاد است که شخص را کاملا و بهشکلی آزادانه، مقید و موظف میسازد: هیچچیز چنین نیرومند و چنین باشکوه نیست.» بلانشو حق سرپیچی را در شرح «مانیفست ١٢١ نفر» به کار میگیرد، بیانیهای که ١٢١ روشنفکر فرانسوی در ششم سپتامبر ١٩۶٠ با امضای آن بر حق مردم الجزایر در مبارزه برای استقلال و تعیین سرنوشت خود تأکید، و استفاده از ترور ازسوی دولت فرانسه را محکوم کردند. البته مفهومِ «امتناع» در تفکر بلانشو سابقهای بیش از این داشته است. او حق سرپیچی را در این مورد در حکم امتناعی میداند که پیشتر آن را هدف غایی خوانده بود: «به گسست آری بگویید.» گسست از هر آن چیزی که در سیطره قدرت درآمده و نیز از مفهوم قدرت و از هرجا که قدرتی در چنگ گرفته است و مصداق آن در نظر بلانشو دانشگاه، ایده دانش، مناسبات زبانی موجود در تدریس است و بیش از اینها در گسست از شیوه فهم خود ما صادق است. ما همیشه و همهجا در وضعیت معارضه با چیزها آنطور که هستند، بهسر میبریم. ما محصور در روابطی هستیم که بهرسمیت نمیشناسیم و فراتر از آن، بههیچوجه حتا بهطرز تاکتیکی با آن از دَر مصالحه و سازش درنمیآییم. نقد ادبی را میتوان در چنین وضعیتی تعریف کرد. نقد، در ذاتِ خود با نوعی امتناع سروکار دارد و درست همینجاست که ایده امتناعِ بلانشو بهکار میآید. او از امتناعی فعال سخن میگوید که در یک دقیقه منفی نماند. این امتناع نوعی آریگویی است به امکانهای دیگری که نظم موجود روی آنها سایه انداخته است. آریگویی با امتناع با آریگفتن به گسست آغاز میشود اما حاملان این گسست صرفا به جداکردن نیروهای ادغامشده در نظم مستقر بسنده نمیکنند. امتناع فعال، خصیصهای تکین دارد زیرا به هیچ ترتیب و آرایشی تن نمیدهد، بلکه ترتیب و آرایش چیزهای موجود را ازجمله ترتیب و آرایش خود را باطل میکند، ازآنجاکه اساسا در رابطه با عدم ترتیب و تعین قطعی تعریف میشود. نقد ادبی نیز در افواه و کلیشه موجود فضای ادبی غالب یکی دو دهه اخیر، امری سلبی و نافی ادبیات گرفته شده است حال آنکه با مونتاژ ایده امتناعِ بلانشو با مفهوم نقد ادبی، میتوان نشان داد که نقد ادبی ازقضا همان آریگفتن به گسستی است که در ضدیت با بساط فرهنگسازی و ادبیاتبازی شکل میگیرد. نظام ادبی موجود از حوالی دو دهه پیش، با چرخش گفتمانی از ادبیات سیاسی به ادبیاتی که داعیه آزادی از هر محتوا و فُرم ازپیشموجودی را داشت، خود را «ادبیات حرفهای» خواند و به سمتوسویی سوق پیدا کرد که با پدیده نقد ادبی دَر افتاد. نقد ادبی در وضعیت اخیر میبایست خود به یکی از پیچومهرههای ماشینی بدل میشد که ادبیات را تولید میکرد و به بازار میفرستاد. در این فرایند نقد ادبی کارکردی همچون بستهبندی یا کادوپیچی کالای فرهنگی -که اینجا کتاب باشد، از رمان و داستان کوتاه و شعر- پیدا کرد و آپاراتوسِ حاکم خود دستبهکارِ ساختن بستهبندها و تعریفِ مناصب و مناسکی شد که این تولیدات را راهی بازار میکرد و به هر ضربوزور به فروش میرساند. نقد ادبی نیز در این چرخه به ریویونویسی و «نوشتن درباره…» بدل شد و وضعیت موجود خواسته و ناخواسته نقد را از ماهیت خود دور و دورتر کرد. روزگار اما بر وفق مراد نگشت و دیری نپایید ادبیاتی که داعیه حرفهایشدن داشت و خود را با بازار و فروش معنا میکرد و از تکثر و تنوع آثار سخن میگفت، به تیراژی رقتبار رسید و به سریدوزی افتاد. ازقضا در همین ایام بود که نویسندگانِ این چرخه، از نبود سنت نقد ادبی و نداشتن نقد درستودرمان گلایه کردند و تمام کاسهکوزهها بر سر «نقد ادبی» شکسته شد که اگر نقد داشتیم و مجله داشتیم و ژورنالیسم ادبی پای کار و چنین و چنان، ادبیاتمان هم درخور قَدر ما بود و چهبسا جهانی هم شده بود و تیراژش هزار یا پانصد نسخه نبود با جمعیتِ چندینمیلیونی باسواد. اما «نقد ادبی» نیمبندِ ما کار خودش را میکرد. هر اثر ادبی را بررسی میکرد و سریدوزیها که روی دور افتاد مفاهیمی چون ادبیات گلخانهای و آپارتمانی و رنجمورهای و جریان غالب و بازنمایی و حدیثنفسنویسی را طرح کرد تا وضعیت مِهگرفته ادبی را ترسیم کند. از آنجاکه مفهوم نقد در سنت ادبی و فرهنگی ما هرگز جا نیفتاد، خودِ این نقدها و مفهومسازیها چندی بعد، مصادره و در چرخه مُد و کارگاهِ کتابسازی بهکار گرفته شد. تاریخپردازی و ژانردرمانی از پدیدههای مؤخری هستند که در پاسخی خاموش به نقدهایی نوشته شد که امتناع از مواجهه با تاریخ و غفلت از درک نسبت انسان مدرن با شهر و فقدان ژانر را از دلایلِ کممایگی و بیبضاعتی ادبیات اخیر میدانست. غافل از آنکه ادبیات شهری و نوشتن از تاریخ، الزاماتی دارد که غالب نویسندگانِ این جریان چندان بهرهای از آن نبرده، جز فهرستکردن وقایع برهه مهمی از تاریخ معاصر در میان خردهداستانی عاشقانه کاری از پیش نبردند. از سوی دیگر ژانرهای ادبی، زمینههایی تاریخی دارند و پدیداری هریک از آنها در وضعیت سیاسی و اجتماعی خاصی ممکن میشود که جوامع مختلف در طول تاریخ تجربه کردهاند و میکنند، وگرنه بدونِ تجربه وضعیتها و جوشیدن نوعی از ادبیات از دلِ جامعهای که وضعیتی بر آن بار شده و تجربهای را از سر گذرانده است، ژانرنویسی چیزی جز رونویسی از روی دست دیگران نیست و ازاینروست که ادبیاتِ ترجمهای در ایران و در همین وضعِ اسفبار کتابخوانی، هنوز هواخواه دارد. تا اصل هست چه حاجت به رونوشت. ناگفته پیداست که کارِ ادبیات نسخهبرداری از نص و مسوده نیست که برعکس، ادبیات درست هنگامی خلق میشود که متنهای فرادستی را فسخ کند، ورنه سیاههنویسان و عریضهنویسان بزرگترین نویسندگان عالم بودند.
آنهنگام که نیروهایی به گسست میل کنند و نظم ادبی موجود را نپذیرند درست همان دقیقهای است که امکانی پدیدار میشود که انتزاعی نیست، بلکه تاریخی و انضمامی است و خبر از تغییری واقعی و گشودن فضا برای امکانهای نو میدهد. برخلافِ ایده جاافتادهای که ادبیات موجود را در ضدیت با ادبیات سیاسی، حامل تکثر میدانست و تکثرگرایی را راهی برای رسیدن به دموکراسی ادبی، این نقد ادبی برسازنده است که با نفی وضعیت ادبی حاضر، امکانی برای نظم دموکراتیک فراهم میآورد. ادبیاتی که داعیه تکثر داشت، امروز به چنگ محفل و دارودسته و مافیا و گروهکهایی درآمده است که بهطرزی صلب و فروبسته در خود، ادبیات را معنا میکنند و پیش میرانند. اما حاملان گسست که از راه برسند این نظمِ بهظاهر مورد اجماع برهم خواهد خورد.
٢ تراکتها، پوسترها، بولتنها؛ کلمات خیابانی، کلمات بیپایان. کلماتی رها از گفتمان. کلماتی که فرامیخوانند، برمیآشوبند و نظمِ بهظاهر ابدی چیزها را برهم میزنند، و موریس بلانشو آنان را «کلمات اخلالگر» مینامد. بلانشو ایده خود درباره «کلمات اخلالگر» را از فُرمِ تراکتها، پوسترها، بولتنها اخذ میکند. او «نوشتن درباره…» را از هر نظر نابسنده میداند و بهطرزی رادیکال چنین رأی میدهد که حتا نوشتن از رخداد که مقدر است ما را دقیقا از همین «نوشتن درباره…» نجات دهد، معادل از پیش تحریفکردن رخداد و همواره ازدستدادنِ پیشاپیش آن است. بلانشو با نمونهگرفتن رخداد ماه مه ۶٨، مینویسد «نباید هرگز در این باره چیزی بنویسیم که در ماه مه چه رخ داد یا رخ نداد: نه از روی احترام، و نه حتا با داشتن این دغدغه که با احاطه بر رخداد، بر آن محدودیت اعمال نکنیم.» بلکه به این دلیل که امتناع از نوشتن از نقاطی است که نوشتار و تصمیم بر گسست بر هم منطبق میشوند. او دوجین کتاب درباره مه ۶٨ را در تقابل با نوشتار روی دیوارها؛ تراکتها و پوسترها و بولتنها و بیانیهها میگذارد تا از خصیصه اخلالگر آنان بگوید. «تراکتهایی که شتابان در خیابانها توزیع میشوند»، «پوسترهایی که نیازی به خواندنشان نیست»، کلمات اخلالگر، که ریتم گامهای ما را همراهی میکنند و هیچکدام در قطعیتی آرام نمیگیرند و در کتابها محبوس نمیمانند. آنها پدیدار و ناپدید میشوند. همهچیز را نمیگویند، قرار هم نیست که بگویند، آنها بیرون از همهچیزند و بدون بهجاگذاشتن ردی از خود کنشگری میکنند. در ناامنی نوشته میشوند و خود حاملان خطرند. کارِ نقد ادبی نیز همین اخلال در پیوستاری است که ادبیات اخیر آن را مداوم و ابدی جا میزند. که «مرگ» – نفی یا تخریب، که کار نقد ادبی است- در معنای بلانشویی آن «امکان غیریت» است، عملِ نفی امکان دیگری است. همانچیزی که نویسندگان اخیر آن را معادل سلبیتِ نقد یا ماهیت مخرب آن میخوانند، به اینخاطر که امکان پدیدآمدن «دیگری» را فراهم میکند و این دیگری چهبسا بساط ژانرپردازان و صنفبازان را برهم بزند.
منبع شرق










