گفت‌وگو با کیانوش عیاری، کارگردانی که با سریال «٨٧ متر» به تلویزیون بازمی‌گردد
گفت‌وگو با کیانوش عیاری، کارگردانی که با سریال «٨٧ متر» به تلویزیون بازمی‌گردد

من در تمام دوران فیلمسازی‌ام یک ورشکسته به‌تقصیرم.

۱۰ سال از آخرین همکاری کیانوش عیاری با تلویزیون می‌گذرد. کارگردانی که در پنج دهه حضورش در سینما و تلویزیون، بی‌مهری‌های فراوانی دیده اما از قرار معلوم سال ٩۶ را با امیدواری و روزنه‌های پر نور بیشتری آغاز کرده است. عیاری با سرنوشت نامعلوم دو اثر اخیرش یعنی «خانه پدری» و «کاناپه» این روزها در تدارک ساخت سریال «٨٧ متر» به تهیه‌کنندگی حسن آقاکریمی است. سریالی که مانند دیگر آثار این کارگردان مضمونی اجتماعی دارد و رگه‌هایی از طنز تلخ، یکی از شاخصه‌های اصلی فیلم‌های عیاری، در آن دیده می‌شود. این سریال در مرحله پیش‌تولید است و با رایزنی‌های اولیه با بازیگرانی چون مهران رجبی، مهدی هاشمی و فرهاد آییش برای حضور در «٨٧ متر» صورت گرفته است اما همچنان ترکیب نهایی بازیگران مشخص نیست. بدون تردید نام و امضای کیانوش عیاری تلویزیون را به روزهای اوج خود در سریال‌سازی نزدیک می‌کند اما باید دید آیا مدیران شبکه یک به اصول و اسلوب فیلمسازی این کارگردان باتجربه بها می‌دهند یا خیر. گفت‌وگوی ما با عیاری از موفقیت‌های این کارگردان حکایت دارد، او در این سال‌ها هیچ‌وقت کیفیت را فدای کمیت نکرد و یکی از صبورترین کارگردانان سینما و تلویزیون ایران است.

 

سینما را به صورت حرفه‌ای بعد از انقلاب شروع کردید، درست است؟

از دوران جوانی فعالیت‌های آماتوری و سمت و سوی سینمایی داشتم. اما بعد از انقلاب دنبال فرصتی بودم که فیلم سینمایی بسازم. بالاخره بعد از دوندگی‌های چند ساله، سال ١٣۶٣، به یمن وجود بنیاد سینمایی فارابی فیلم «تنوره دیو» کلید خورد.

«تازه‌نفس‌ها» را هم سال ۵٨ ساختید، آن را حساب نمی‌کنید؟

آن فیلم مستند ۴۵ دقیقه‌ای بود که با سرمایه تلویزیون دقیقا بهار سال ۵٨ فیلمبرداری شد.

دهه ۶٠ فعالیت‌تان کمی بیشتر شد. با توجه به اتفاقاتی که در این دهه افتاده و با همه بالا و پایین‌ها، فضای فیلمسازی برای شما چطور پیش رفت؟ اگر اشتباه نکنم چهار فیلم سینمایی در این دهه ساختید؟

یکی «تنوره دیو» بود، «شبح ک‍ژدم» و «آنسوی آتش» را سال ۶۵ ساختم و «روز باشکوه» هم سال ۶٧ ساخته شد. تا اینجا چهار فیلم و سال ۶٩ هم «دو نیمه سیب» را کارگردانی کردم. در مجموع ماحصل کار من در این دهه، پنج اثر سینمایی است. این تعداد فیلم برای کسی مثل من واقعا کم است. دو فیلم از این پنج فیلم از نوع فیلمسازی مورد علاقه من نبود و برای جلوگیری از گسستم از سینما به سمت ساخت «روز باشکوه» و «دو نیمه سیب» رفتم که البته از ساخت‌شان هم پشیمان نیستم. با آن همه شوری که من داشتم و مثلا سال ۶۵ که دو فیلم بسیار بسیار دشواری مثل «آنسوی آتش» و «شبح کژدم» را ساختم، فکر می‌کردم اساسا اگر نتوانم سالی دو فیلم بسازم، دست کم هر دو سال می‌توانم سه فیلم بسازم. با چنین روحیه‌ای وارد کارزار شدم. اما از همان قدم اول کارهایم به سانسور، تنگ‌نظری و جرح و تعدیل فیلمنامه‌ها گرفتار شد. آنچنان که بعد از دو سال لاجرم ١٩ خلاصه سناریو، فکر و ایده‌های شفاهی تماما از سوی بنیاد سینمایی فارابی و وزارت ارشاد رد شدند. ١٩ طرح و ایده شوخی نیست. مگر یک فیلمساز قرار است در طول زندگی‌اش چند طرح و ایده داشته باشد که در دو سال ١٩ طرح او رد شود و طرح‌های او را مچاله کنند؟

به نظر می‌رسد آن زمان (دهه ۶٠) امکان تعامل و همکاری با تلویزیون بیشتر از فارابی و ارشاد وجود داشت، اینطور نیست؟

به هر حال چنین نشان داده می‌شد. سناریو «آنسوی آتش» در بنیاد فارابی رد شد و حتی به من توصیه کردند این فیلم را نسازم اما همان برخورد استثنایی حاج کریم خان زند باعث شد زودتر از آن چیزی که تصور می‌کردم فیلم ساخته شود. این را نمی‌توانم لزوما به معنای گشایش در تلویزیون در آن دوران بدانم اما گاهی که به کارهای قدیمی تلویزیون در آن دوران نگاه می‌کنم، می‌بینم انگار گشایش بیشتری در تلویزیون بود و حالا هم که سریال‌های قدیمی به یمن «آی فیلم» وقتی از تلویزیون بازپخش می‌شوند، شاهد مثالی برای حرف من است. چند وقت پیش برای نخستین بار «میرزا کوچک خان» را از تلویزیون دیدم. برایم خیلی جالب بود که در آن سال‌ها میرزاکوچک‌خان در تلویزیون ساخته شده بود. البته می‌توانست بهتر از این هم باشد، اما هر آنچه هست این است که «سلطان و شبان»، «قصه‌های مجید» و «مثل آباد» همه آنها گذشته دلنشینی از تولیدات تلویزیون چه در عرصه سریال و چه در سینما است.

فکر می‌کنید فشاری که دهه ۶٠ بر مجموعه وزارت ارشاد و بنیاد فارابی بود از داخل آن مجموعه بود یا از بیرون؟

نمی‌شود باور کرد فشار بیرونی از دورانی سر و کله‌اش در تولیدات فرهنگی شروع شده باشد. قطعا از همان لحظه اول استقرار نظام جمهوری اسلامی چنین فشارهایی وجود داشته است. تنها تفاوتی که هست این است که مدیران به تدریج بر اوضاع مسلط‌تر می‌شدند. شاید اوایلش فیلمسازان رندتر بودند و با رندی خاص خودشان می‌توانستند از پس خیلی از مسائل بربیایند، اما مسوولان فرهنگی به تدریج صاحب تجربه و متوجه رند بازی فیلمسازان شدند و موانعی که لازم بود برای کنترل خلق کنند، خلق کردند. حتما از بیرون هم فشارهایی بود البته محسوس بود کسانی که در ارشاد مسوولیت داشتند دلواپس سینما هستند. آقایان بهشتی و انوار تصمیم‌گیرندگان اصلی در سینمای آن دوران در فارابی و ارشاد بودند، دلسوزی برای سینما داشتند و معلوم بود گاهی اوقات می‌خواهند از هر امکانی، مفری برای سینما به دست آورند که سینما نفسی بکشد اما خود من یکی از قربانیان خیلی خیلی جدی سینما هستم، این حرف را به شهادت خیلی از مسائلی که از سر گذراندم، می‌گویم. از نخستین فیلمم یعنی «تنوره دیو» تا همین چند روز اخیر که فیلم «کاناپه» را تحویل جشنواره دادم، بدون استثنا با برخی مشکلات دست به گریبان بودم. یعنی موردی نبود که نفس راحتی کشیده باشم. از بخش‌های کمدی کار ما این است که یک زمانی بنیاد سینمایی فارابی با سماجت می‌گفت مبادا فیلم «آنسوی آتش» را بسازی و بعد از ساخته شدن این فیلم حمایت سریع تلویزیون از آن، سرمایه‌گذار (تلویزیون) مانع از خروج فیلم از کشور و اکران آن شد. فیلم نزدیک به دو سال و اندی اجازه عرضه پیدا نکرد. نه در داخل ایران و نه در خارج از کشور. من هم مانده بودم چه بکنم؟ جالب اینجاست درست در چنین شرایطی بنیاد سینمایی فارابی تمام هم و غم خودش را صرف متقاعد کردن تلویزیون کرد تا آنقدر این فیلم را اذیت نکنند که بتوانیم فیلم را به فستیوال کن فیپا بفرستیم. زمانی که این اتفاق افتاد یعنی سال ۶٨ دوسال از تولید فیلم گذشته بود.

مشکل‌شان با فیلم چه بود که اجازه نمایش و خروج از کشور را نمی‌دادند؟

در تلویزیون آقایان هندی و جوزی، در جلسه‌ای که با دیگر مدیران تلویزیون داشتند، استدلال کردند اگر این فیلم خارج از ایران نمایش داده شود به منزله پتکی آهنین است که به صورت نظام مقدس جمهوری اسلامی برمی‌گردد. می‌گفتند مجله امنیتی است و فیگارو برای ضربه زدن به نظام اسلامی از این فیلم پتکی آهنین می‌سازد. من این حرف‌ها را درک نمی‌کردم و می‌گفتم به چه دلیل باید این اتفاق بیفتد؟ اما آقایان طوری وانمود می‌کردند که انگار دانای کل هستند و در مقابل‌شان من یک آدم خام هستم که نمی‌دانم نمایش این فیلم در خارج از ایران چه عواقبی به همراه خواهد داشت. در حالی که سال ۶٩ وقتی فیلم در کن نمایش داده شد و چند روز بعد هم جایزه اول این جشنواره را از آن خود کرد روزنامه نیس‌ماتان که روزنامه صبح فرانسه است صفحه اول و تیتر یک روزنامه را به فیلم «آنسوی آتش» اختصاص داد. تیتری که به هیچ قیمتی نمی‌شد آن را بازسازی کرد: «کن در تسخیر سینمای آیت‌الله‌ها» این آن پتک آهنینی بود که مدیران تلویزیون از آن حرف می‌زدند و به خاطرش فیلم را دو سال بیات کردند.

وارد دهه ٧٠ که می‌شویم انگار اوضاع سینمای ایران بهتر می‌شود. شرایط برای شما در این دهه چطور رقم خورد؟ وضعیت به همان منوال بود؟

در طول زندگی من پرتی‌های هولناکی وجود داشته است. من سه دوره برای هیات‌مدیره صنف تهیه‌کنندگان انتخاب شدم که در یک دوره رییس آن صنف بودم. این نخستین صنف تهیه‌کنندگان ایران بود که به صورت رسمی شکل می‌گرفت. در دوره اولش هیچ، در دوره دوم من رییس شدم. وقتی به آن دوران فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد! منِ آماتور رییس صنف تهیه‌کنندگان ایران بودم. آن هم در جایی که میثاقی‌ها، شباویزها و علی عباسی‌ها قدر قدرت‌هایی بودند برای خودشان. حالا منِ آماتور که تا آن روز هشت میلی متری کار می‌کردم رییس صنف تهیه‌کنندگان سینمای ایران شدم! خودم واقعا خنده‌ام می‌گیرد. حتی در جلسات می‌گفتم من شاه سلطان حسین صفوی هستم، همان آدم دست و پا و بی‌علاقه به شرایط! زمانی که داشتند احمد شاه را پادشاه می‌کردند، همان موقع که محمدعلی‌شاه و همسرش می‌خواستند از ایران خارج شوند، احمدشاه ١٠، ١٢ ساله گریه می‌کرد و پا به زمین می‌کوبید که من نمی‌خواهم شاه شوم. من آن موقع‌ها یاد گریه و زاری احمد شاه می‌افتادم که باید شاه ایران می‌شد. آن زمان این پرتی‌ها به مدت چهار سال انرژی من را به صورت مطلق گرفت؛ چهار سالی که می‌توانم مدعی شوم حتی مطالعه‌ام هم کم شده بود.

یعنی هیچ فیلمی در کارنامه کاری شما نیست که بدون مشکل اکران شده باشد؟

در چهارمین روز نمایش فیلم «بودن یا نبودن» که اتفاقا اکران شگفت‌انگیزی هم داشت، من از سفر قاهره به تهران برگشتم و شبانه با همسرم جلوی سینمافرهنگ حاضر شدیم و دیدم همانجا نوشته‌اند بلیت‌های این فیلم تا یک هفته آینده به فروش رسیده‌اند. این نشان می‌داد فیلم توانسته بدون بازیگر چهره و بدون داشتن گره‌های داستانی و شیرین کاری‌های رایج در سینما به موقعیتی برسد که بلیت‌هایش تا یک هفته پیش‌فروش شوند. من روی ابرها بودم. بعد رفتیم مقابل سینما قدس میدان ولیعصر که روی شیشه گیشه آنجا هم نوشته بودند تا پنج روز آینده بلیت‌های این فیلم به فروش رسیده است. برای من این اتفاق رویایی بود. اینکه فیلمی مثل «بودن یا نبودن» که به شهادت خود فیلم، کوچک‌ترین شیرین کاری‌ای در آن نیست، به چنین موقعیتی دست پیدا کند. اما درست فردای همان روز معلوم شد که فیلم به دستور مجمع تشخیص مصلحت نظام از روی پرده پایین کشیده شد.

جالب است که حالا خیلی‌ها از «بودن یا نبودن» به نیکی یاد می‌کنند؛ فیلمی که تحولی اساسی در فرهنگ جامعه ما و مساله اهدای عضو به وجود آورد.

آن فیلم می‌توانست چهار سال زودتر هم ساخته شود. درست تیرماه سال ١٣٧٢، نخستین عمل پیوند قلب موفق در ایران توسط دکتر ماندگار انجام می‌شود. قلب کسی که نامش خاطرم نیست به سینه نوجوان اهل شبستر به نام مجید بالغ تیل، پیوند زده می‌شود و این فرد هنوز که هنوز است زنده است. بلافاصله بعد از خواندن این خبر کوتاه در روزنامه اطلاعات، کاملا برایم مسجل بود این موضوع فیلم بعدی من است و اصلا فکر نمی‌کردم می‌خواهم به واسطه هیجان ناشی از پیوند قلب در ایران که ١٩ سال قبل پروفسور بارنارد در ژوهانسبورگ آلمان انجام داده بود، چنین فیلمی بسازم. بخش علمی این ماجرا برای من چندان اهمیت نداشت و نمی‌خواستم به آن بپردازم. آن زمان با خواندن این خبر مهم اما کوچک، فکر می‌کردم دختری ارمنی به قلب احتیاج دارد و همان موقع هم به سربالایی‌های ابیانه و ماسوله فکر می‌کردم. دختر برای متقاعد کردن خانواده پسر از سربالایی‌های ابیانیه یا ماسوله، بالا می‌رود و با مشکل تنفسی این مسیر دشوار را طی می‌کند اما این درست زمانی بود که مجلس پیوند قلب را حرام اعلام کرد. من حتی آن موقع نامه‌ای برای رییس‌جمهور نوشتم چون می‌دانستم آقای هاشمی‌رفسنجانی به وقوع چنین اتفاقات و پدیده‌هایی خیلی علاقه‌مند است و حتما می‌تواند مشوق من در ساخت این فیلم سینمایی باشد. هنوز آن نامه را دارم. ایشان هم به سادگی نامه را ارجاع داده بودند به وزیر ارشاد آن دوران که فکر کنم میرسلیم بود. اما در نهایت هیچ کمکی به من نشد. یک زمانی می‌گفتند اگر خط پایان امضای رضا قطبی، رییس تلویزیون ملی ایران رو به بالا تمام شود، مدیرانش می‌فهمیدند باید با صاحب نامه همکاری شود و اگر خط پایان امضایش رو به پایین بود یعنی کار فرد را انجام ندهد. شاید چنین چیزی هم در امضای آقای هاشمی‌رفسنجانی بود که آقای میرسلیم هیچ اعتنایی به توصیه رییس‌جمهور مبنی بر «رسیدگی شود» نکرد! اما مهم‌تر از این ناکامی و عدم همکاری، حرام اعلام شدن پیوند قلب در مجلس بود. من پروژه را در مرحله تحقیق متوقف کردم و چهار سال بعد گمان می‌کنم بنا به درخواست تشخیص مصلحت، مجلس درباره پیوند قلب تجدیدنظر کرد و این کار حلال اعلام شد، من بلافاصله «بودن یا نبودن» را ساختم.

به خاطر همه این ناکامی‌ها، ناچار شدید به سریال‌سازی رو بیاورید، اول سریال «هزاران چشم» را ساختید؟

بله سال ٨٠ بود. آقای محمد مسعود به من پیشنهاد داد کار کنیم و من هم پذیرفتم. طرح این سریال هم دچار ممیزی و سانسور شد اما خیلی کمتر از اتفاقی بود که برای «روزگار قریب» افتاد. اواخر زمستان ٨١ فیلمبرداری «روزگار قریب» شروع شد و آذر ماه ٨۶ سریال روی آنتن رفت.

ممیزی‌های «روزگار قریب» چقدر بود؟ این سریال تحولی در شیوه سریال‌سازی در تلویزیون است و از طرفی چون داستان آن در بستری تاریخی اتفاق می‌افتد، قطعا بیشتر به ممیزی دچار می‌شد. اما مشکل شما با حجاب و پوشش خانم‌ها، از همان سریال شروع شد. درست است؟

حجاب شخصیت‌های «روزگار قریب» زمان ساخت باعث شرمساری من بود. باید فرح پهلوی و شمس پهلوی را با حجاب نشان می‌دادیم. همین‌طور پرستارهای بیمارستان را و این برای من واقعا شرمندگی به همراه داشت. اینها بخش‌های آزاردهنده این اتفاق بود. به همین خاطر «کاناپه» را با این شیوه ساختم و از همان ابتدا می‌دانستم سرنوشت این فیلم چیست البته یک پرش حسابی کردیم بهتر است برگردیم سرجای‌مان.

به «کاناپه» هم می‌رسیم. نگفتید ممیزی‌های «روزگار قریب» چطور بود؟ به خاطر دارید؟

یکی از سخت‌ترین قسمت‌های این مجموعه، قسمت دوازدهم با نام «آشوری ها» بود. زمانی که این قسمت از تلویزیون پخش شد هیچ اثری از آشوری‌ها وجود نداشت و حدود ٣٠ دقیقه از این قسمت را بدون اینکه به من اطلاع بدهند درآورده بودند و یک قسمت را کاملا بی‌معنا کرده بودند. من دقیقا در این قسمت دورانی را نشان داده بودم که سربازان عثمانی به بهانه زدودن بلاد اسلامی از شر وجود غیرمسلمانان تا بیخ گوش تهران یعنی مهرآباد آمده بودند و بعد دو خانواده را که از سلماس پیاده به سمت غرب ایران فرار می‌کنند، تعقیب کردند. اما اخیرا شبکه چهار یکی دو سال پیش این قسمت‌ها را سرجایش گذاشت. این قسمت را کامل نشان داد چون به نظرشان این ممیزی واقعا مسخره بود. چند ماه پیش هم شبکه آی فیلم، این قسمت را به صورت کامل نمایش داد. آن موقع بهانه این بود که ممکن است دولت ترکیه به ما اعتراض کند و استدلال من هم خریداری نداشت. ترکیه در دهه‌های پیش جنایت‌هایی مرتکب شده است و حداقل چیزی که جامعه جهانی از آنها می‌خواهد یک عذرخوانی مختصر است که آن را هم حاضر نیستند انجام دهند و در نهایت یک سریال تلویزیونی باید تاوان چنین چیزی را پرداخت کند.

دهه ٨٠ اما شما دو فیلم سینمایی ساختید، یکی «خانه پدری» و دیگری «بیدارشو آرزو»، فیلمی که به واسطه زلزله بم ساخته شد…

«بیدارشو آرزو» را به مجرد وقوع زلزله در بم با همان گروه «روزگار قریب» ساختیم. با گروه عازم بم شدیم و فقط دوربین را تغییر دادیم و با یک دوربین ٣۵ میلی‌متری و تعدادی نگاتیو به این شهر سفر کردیم.

البته به نظر می‌رسد با این فیلم مثل فیلم‌های قبلی‌تان بی‌مهری نشد چون «بیدار شو آرزو» سه سیمرغ بلورین از جشنواره فیلم فجر گرفت.

اتفاقا در جشنواره همان سال من روی سن گفتم این فیلم برای جشنواره یا برای اکران ساخته نشده است. این فیلم را ساختم تا آب خوش از گلوی مسوولان مرتبط با وقایع غیرمترقبه پایین نرود. انگار با دست خودم این مجوز را برای اکران نشدن فیلم دادم.

زمانی هم که شرایط برای‌تان فراهم است کاری می‌کنید و حرفی می‌زنید که به ضررتان تمام شود!

فکر می‌کنید اگر من این حرف را نمی‌زدم، پخش‌کننده‌ها آماده بودند فیلم را عرضه کنند و نمایش دهند؟ من صادقانه گفتم اصلا به اکران فکر نمی‌کردم. سه بار رفتیم بم و هر بار ٣٠، ٣۵ روز بم بودیم و به جز مهران رجبی و بهناز جعفری همه بازیگرها بومی بودند.

می‌رسیم به «خانه پدری»، فیلمی که بالاخره پس از کش و قوس‌های فراوان توانستید مالکیتش را از آن خود کنید و به اختلاف‌های‌تان با ناجی هنر پایان دهید. «خانه پدری» در سی و دومین جشنواره فیلم فجر روی پرده رفت. همان موقع به واسطه حضور فیلم در جشنواره به اکران آن امیدوار شدید؟

واقعا بله. فکر می‌کردم وقتی وزیر یک‌تنه قد علم می‌کند و یک تنه از فیلم دفاع می‌کند و با وجود همه مخالفت‌های کمیسیون فرهنگی مجلس، با استفاده از اختیارات خودش فیلم را خارج از مسابقه اکران می‌کند، خب در چنین فضایی من به اکران امیدوار شدم. دلیل اینکه فیلم را خارج از مسابقه گذاشتند این بود که مبادا «خانه پدری» به واسطه جوایز محتمل، بیشتر زیر ذره‌بین قرار بگیرد و به زیان فیلم تمام شود. این فرمول سر فیلم «کاناپه» هم اعمال شد.

شما این حرف‌ها را باور کردید؟

به نظر شما باور کردم؟

به نظر من باورکردنی نیست!

پس چرا سوال می‌کنید؟

از زمان ساخت فیلم یعنی سال ٨٩ تا نخستین نمایش آن در جشنواره سی و دوم فجر، سه سال گذشت. در این سه سال که فیلم به نمایش درنیامده بود مشکل اصلی‌شان با فیلم چه بود؟ همان موقع هم مساله اصلی تک‌سکانس ابتدایی بود یا اینکه مشکل فراتر از اینها بود؟ بالاخره «خانه پدری» برشی از تاریخ و فرهنگ ایران را روایت می‌کند!

ما همان سال ٨٩ فیلم را به کمیته انتخاب جشنواره فجر عرضه کردیم و از همان بهمن ٨٩ مشخص شد که این فیلم نگون بخت است. در واقع نخستین اظهارنظر را آقای پژمان‌فر داشت و گفت نوک‌ تیز پیکان این فیلم به سمت اسلام است. اتفاقا شما مطلبی درباره «خانه پدری» در روزنامه اعتماد نوشته بودید و روزشماری از اتفاقات این فیلم جمع‌آوری کردید که واقعا مطلب جذابی بود. متاسفانه اصلا توجهات اینچنینی به فیلم نشد. اما سال ٨٩ وقتی کمیته انتخاب جشنواره فیلم را رد کرد و به دلیل گرفتاری‌هایی که چند ماه بعد در زندگی شخصی‌ام اتفاق افتاد، فیلم «خانه پدری» را فراموش کرده بودم و اصلا برایم اهمیتی نداشت چه اتفاقی برایش می‌افتد. زمانی که به فکر ساخت فیلم دیگری افتادم همزمان شد با اکران فیلم در گروه هنر و تجربه. فیلمی که به نظر همکاران و تهیه‌کنندگان فیلم پرفروشی می‌شد، قرار شد در گروه هنر و تجربه اکران شود. اما فیلم در اکران گروه هنر و تجربه نتوانست درست به نمایش درآید. از چهار سینمایی که در تهران می‌توانست شامل حال این فیلم شود، سه سینما به دلیل اینکه متعلق به شهرداری و بنیاد جانبازان بودند، فیلم را نمایش ندادند. فقط ماند یک سالن کوچک در سینما کورش که من بعدها شنیدم آقای امیر شهاب رضویان با تصمیم خودش سالنی بزرگ‌تر یعنی ٣۶۵ نفری را برای نمایش فیلم در نظر گرفته بود و «خانه پدری» در ١٠ سانس در این سالن به نمایش درآمد و در مجموع اکران فیلم با سه هزار و ۶۵٠ نفر به کار خود پایان داد، یعنی فیلم را بعد از این نمایش از روی پرده پایین کشیدند.

در نهایت به شما گفتند مشکل‌شان با فیلم چیست؟ شما تمایلی برای اصلاح فیلم نداشتید یا مساله بی‌اعتمادی بود؟

می گفتند صحنه کوبیدن سنگ به سر دختر خیلی برای مخاطب آزاردهنده و فراتر از توان تماشاگر است اما راستش من این حرف را باور نکردم. فکر می‌کردم این حرف بهانه است. گاهی همان حرف آقای پژمان فر را تکرار می‌کردند، بدون اینکه بدانند نباید این حرف را بزنند. طبیعی بود که این حرف بهانه است. با درآوردن این صحنه باز هم بهانه‌های دیگری می‌گرفتند و از طرفی من لزومی نمی‌دیدم فیلم را با این بهانه زخمی کنم و یکی از مایه‌های مهم حیات فیلم را نزد تماشاگر از بین ببرم. بارها گفتم اگر صحنه آغازین فیلم حذف شود نمی‌تواند تماشاگر را تا پایان با خود همراه کند برای اینکه هیچ اتفاقی در طول فیلم نمی‌افتد، گرهی افکنده نمی‌شود تا به تدریج باز شود و این گره‌افکنی و گره‌گشایی عنصری برای جذب تماشاگر باشد. پس باید این صحنه در فیلم باقی می‌ماند. استدلال می‌کردم که آن اتفاقی که در آغاز فیلم در زیرزمین می‌افتد، بوی مرگ را در آن زیرزمین پراکنده می‌کند و به خاطر تاثیر آن صحنه در تمام بخش‌های بعدی فیلم، تماشاگر به آن زیرزمین حس متناقضی دارد، یعنی جایی که در آن زندگی می‌کنند و در عین حال راز بزرگی در دل آن دفن شده است. همین باعث می‌شد فیلم به واسطه اتفاقی که در آن زیرزمین افتاد برای تماشاگر کشش داشته باشد. با حذف آن صحنه فیلم از تمام مواردی که برای ارتباط با تماشاگر داشت، تهی می‌شد.

از جایی به بعد هم راضی شدید به «خانه پدری» کمتر فکر کنید و فیلم بعدی‌تان یعنی «کاناپه» را بسازید.

بله واقعا. چه کار باید می‌کردم؟

چطور راضی شدید این کار را بکنید وقتی هنوز تکلیف «خانه پدری» مشخص نیست؟

مساله این است دلیلی نداشت به خاطر وضعیت نامشخص «خانه پدری» فیلمسازی را کنار بگذارم. من قهر نکرده بودم که فیلم نسازم. به ناگاه «کاناپه» ساخته شد آن هم بنا بر اصلی که از پیش برایم مشخص و قطعی بود.

یعنی از مدت‌ها پیش تصمیم داشتید با مساله حجاب در سینما طور دیگری برخورد کنید؟

صد درصد برایم مشخص بود. ما نزدیک به چهار میلیارد تومان اسپانسر برای ساخت «کاناپه» داشتیم اما اخلاقی نبود از پول اسپانسرها استفاده و فیلمی ساخته شود که وضعیت اکران آن نامشخص است. لزومی هم نداشت این مساله را با اسپانسرها مطرح کنم. از طرفی برای آنها هم جای تعجب داشت که چرا از امکاناتی که می‌خواهند در اختیارم بگذارند استفاده نمی‌کنم. حالا امیدوارم خودشان متوجه شده باشند چرا این کار را کردم. فیلمی که ساخته شده هیچ امید و روزنی برای پخش و اکران ندارد. امیدوارم اظهارات اخیر وزیر ارشاد کمکی برای فیلم باشد.

شما تصور کنید مشکل فیلم حل و اکران شد. با گروه دلواپسان چه می‌کنید؟ کسانی که در هر شرایطی به خودشان این اجازه را می‌دهند فراتر از ارشاد و قانون عمل کنند و با صلاحدید خودشان فیلم‌ها را از پرده پایین بکشند؟ نمی‌دانم این مساله چقدر خودجوش یا سازماندهی شده است اما به نظر می‌رسد وزارت ارشاد همه دولت‌ها، نگرانی‌هایی از مواجه شدن با این گروه داشته‌اند.

این فعالیت‌ها به هیچ‌وجه خودجوش نیست. با توجه به موضع‌گیری‌های وزیر ارشاد آقای صالحی امیری درباره اجراهای موسیقی در چند استان و حتی مشهد، این امیدواری وجود دارد که ایشان خیلی دلواپس دلواپسان نباشد. امیداورم اینطور باشد. ایشان حرف‌های قاطعی درباره اینکه این گروه حق پا گذاشتن به حریم کشور را ندارند، زده است. این حرف‌ها تا این لحظه دست‌کم امیداور‌کننده است.

اما سوال همیشه ذهن من این است که چرا بعد از خانه پدری چنین کاری را کردید؟ به نظرم می‌رسد سینما به خودی خود و با تعریفی که در ایران از آن می‌شود، برای شما اهمیت ندارد و در کنار آن دنبال پرداختن به موضوعات اجتماعی یا ایجاد تحول و انقلاب هم هستید.

دست شما درد نکند. (می‌خندد) من جزو معدود کسانی هستم که سینما تمام وجودم است و تمام هدفم سینماست و مسائل بعدی همراه با این جریان می‌آید. حقیقتا به چیزی جز سینما فکر نمی‌کنم که اگر این کار را می‌کردم، مسائلی در برخی دوران‌ها حتما توجه مرا به خود جلب می‌کرد. موضوعاتی که جامعه نسبت به آنها تب آلوده بود. اما حتی اگر در ذهن من هم آن موضوعات موجود بود، حتما از آنها فرار می‌کردم که مبادا گرفتار چنین فضاهایی شوم. من فقط به سینما فکر می‌کنم و این تحلیل شما جالب است. در حالی که علت سختگیری شخصی‌ام فقط و فقط به خاطر احترام ویژه‌ای است که برای سینما قایل هستم.

استفاده از کلاه گیس در فیلم‌های سینمایی پیش از این مساله رایج و متداولی نبود، شما مواردی به خاطر دارید؟

نه، من البته خودم سه بار این تجربه را در فیلم‌های «دو نیمه سیب»، «بودن یا نبودن» و فیلم «بیدارشو آرزو» داشتم. خانم مرجانه گلچین، مرحومه لوریک میناسیان و بهناز جعفری هم در بخشی از این فیلم‌ها با پوستیژ ظاهر شدند. در فیلم «بودن یا نبودن» یک صحنه ١۵ ثانیه‌ای، «دو نیمه سیب» دو دقیقه و «بیدارشو آرزو» حدود سه دقیقه با این چهره ظاهر شدند. اما خب اینها مسلما برایم کافی نبود.

بعد از رد شدن «کاناپه» توسط کمیته انتخاب جشنواره فیلم فجر به خاطر مساله حجاب، خیلی‌ها از سریال «یوسف پیامبر» مثال زدند که در این فیلم هم بیشتر زن‌ها با کلاه‌گیس ظاهر شدند. شما این مقایسه را قبول دارید؟

در این سریال استفاده از کلاه‌گیس بیشتر تزیینی بود. مثل کلاه‌گیس‌هایی که قضات انگلیسی روی سر می‌گذارند که جزیی از آداب قضاوت‌شان است. اما این اتفاق برای من جدی‌تر از این حرف‌هاست. الان واقعا نمی‌دانم تکلیف فیلم بعدی‌ام چه خواهد شد. می‌دانم که زن در خلوت خودش با روسری نخواهد بود. یا باید از این پس نهضت کچل کردن خانم‌های بازیگر در سینما فراگیر شود و ادامه پیدا کند یا اینکه این مساله هم به یک خواب ابدی برود.

در دهه ٩٠ تا اینجا یک فیلم سینمایی ساختید که آن هم معلوم نیست چه اتفاقی برایش می‌افتد. تا اینجا دهه ٩٠ کم‌کارترین دهه کاری‌تان بوده است.

دست کم دو، سه سال درگیر اتفاق شخصی زندگی‌ام بودم و چنین چیزی کاملا طبیعی است. اما در کنار همه این مشکلاتی که سر راه فیلمسازی وجود دارد، تنبلی هم یکی از فاکتورهای کم‌کاری می‌شود.

تغییری در مدیریت فرهنگی سال‌های اخیر نسبت به دوران قبل احساس کرده‌اید؟

واقعا پیگیر چنین چیزی نبودم. قطعا تفاوت‌هایی میان دهه‌های اخیر تا امروز در سینمای ایران اتفاق افتاده و این سینما دم به دم محافظه‌کار‌تر شده است. این برایم اصلا جالب نیست. فضا به گونه‌ای است که سینمای دهه ۶٠ که به نوعی سرآغاز سینمای موج نوی ایران بود، آنقدر که حالا به چشم می‌آید، محافظه‌کار نبود و شجاعانه‌تر عمل می‌کرد. مساله‌ای که توجهم را زمان داوری در جشنواره سی و دوم فیلم فجر به خودش جلب کرد، موج فیلم‌هایی بود که با ادعای پرداختن به معضلات اجتماعی ساخته شدند. وقتی چنین پدیده‌ای شکل اپیدمی به خود پیدا می‌کند، قطعا نوعی بیماری است. همین مساله باعث می‌شد آدم از دیدن فیلم‌هایی که باید به سینما نزدیک‌تر باشند، لذت نبرد. بیشتر این فیلم‌ها بیانیه‌های تصویری بود.

سینمای ایران را دنبال می‌کنید؟

متاسفانه نه. علت عدم تعقیب سینمای ایران به گرفتاری‌هایم برمی‌گردد. سال ٩٢ که داور جشنواره بودم موفق شدم طی ١٠ روز ٢٢ فیلم سینمایی ببینم و آن دوران باعث شد متوجه این نکته بشوم که سونامی معناگرایی در سینمای ایران در حال آمدن است. قطعا هیچ خواننده‌ای تصور نمی‌کند غرض من از این حرف‌ها تهی کردن سینمای ایران از هر گونه تفکری است. اما از آن طرف کسانی که موشکافانه با سینما برخورد دارند، منظورم را بهتر متوجه می‌شوند. حرف من این است که باید به سینما احترام گذاشت و سینما را ملعبه اخبار قرار نداد. این کار سوءاستفاده از این زبان گیرا و فوق‌العاده است.

فکر می‌کنید دلیل گرایش فیلمسازان به سینمای اجتماعی در سال‌های اخیر چیست؟ گرایشی که گاهی شبیه موج سواری می‌شود و به موضوع بیش از سینما بها می‌دهند.

در این تردیدی نیست که بخشی از جوانان فیلمساز از شرایط جامعه عاصی هستند. سینما هم برای‌شان به منزله مفر و روزنه‌ای برای رهایی از این موقعیت است و طبیعتا باید امواجی هم در میان باشد. این گرایش خیلی طبیعی است. ممکن است من و شما اینجا بنشینیم و گله مند باشیم از اینکه سینمای ایران ملعبه‌ای برای مضامین جامعه باشد اما در کنار این دلگیری بنده و شما، از آن طرف می‌شود این حق را به آنها هم داد. اما این حق تا جایی است که سینمای ایران از فیلم‌هایی که واقعا به سینما احترام می‌گذارند، تهی نشود. من ندیدم اما شنیدم در حال حاضر ساختارهای خوبی در فیلم‌های ایرانی است و این را می‌شود در ضرباهنگ و ریتم به خوبی دید. یعنی آن شکل تصنعی برخی کیفیت‌ها نسبت به قبل خیلی کمتر شده و این ارزشمند است اما باز هم با فیلم‌هایی چون «جایی برای پیرمردها نیست» برادران کوئن یا فیلم‌های هیچکاک، کمتر برخورد می‌کنیم و این اتفاق انگار در دنیا هم در حال شکل‌گیری است.

فیلم‌های شما هم اجتماعی است اما در کنار آن رگه‌هایی از طنز وجود دارد که به نظر می‌رسد از جهان‌بینی تان می‌آید.

طنز یکی از پایه‌های زندگی است. در هر شرایطی و در هر جایی چه بخواهیم و چه نخواهیم این طنز وجود دارد. در هر جایی امکانات برای دیدن هجو و طنز موجود است، حتی در مراسم سوگواری و عزا و حتی در فجایع بزرگ می‌توانیم، این طنز را ببینیم. زمانی که در شرایط سخت قرار می‌گیریم، این طنز را می‌بینیم اما گاهی به چشم‌مان نمی‌آید و گاهی هم سعی می‌کنیم به آن بی‌اعتنا باشیم. اما اینها وجود دارند. من هم در این زمینه‌ها ید طولانی دارم حتی در فیلم «کاناپه» این طنز وجود دارد و این اظهارنظر دوستانی است که فیلم را دیدند. با این طنز به نظرم فیلم نفسی می‌کشد و این تنفس‌ها مفری است برای تماشاگری که فقط و فقط در تنگنا با فیلم مواجه نشود. در پایان «آبادانی‌ها» وقتی که پسربچه با استفاده از لنز و آن دستگاه از درون یک شیشه شکسته پدرش را وارونه در حال رانندگی می‌بیند، می‌فهمیم برای این پسر برخلاف پدرش روزنه امیدواری وجود دارد و قرار نیست زندگی سرشار از نکبت پدرش، ادامه مسیر زندگی او باشد. این توصیه به مخاطب نیست اما به نظر می‌رسد چنین خواهد بود. دست‌کم تماشاگر با این ادراک با فیلم خداحافظی می‌کند. حتی در «خانه پدری» هم این صحنه‌ها منهای صحنه اولش وجود دارد. در صحنه اول اما قرار نیست امان و مجالی به مخاطب داده شود.

یعنی منتظر اکران «کاناپه» نمی‌مانید؟

می مانم اما این انتظار به منزله کار نکردن نیست. اگر بتوانم تهیه‌کننده‌ای پیدا کنم و متقاعدش کنم این ریسک را بکند و بپذیرد فیلم را با همان کیفیتی که خودم می‌خواهم بسازم و از طرفی چند نفر هم سرشان را با نمره چهار بزنند، استقبال می‌کنم. ادامه کاری که در «کاناپه» شروع کردم در ظاهر به معنی دیده نشدن است اما واقعا ما در سینما دنبال چه چیزی هستیم؟ اینکه تماشاگر فیلم‌های‌مان را ببیند و لذت ببرد یا به یک ادراکی برسد؟ می‌شود فیلم بدون دیده شدن هم روی مخاطب تاثیر داشته باشد. اگرچه نه من و نه هیچ کس دیگری با این نیت فیلم نمی‌سازد، اما همین مساله هم تبدیل می‌شود به نوعی دلخوشی اندک که این کار بی‌حاصل نبوده است. حالا تمام ماحصل کارهای‌مان هم نباید صرفا به برداشت مالی ختم شود.

در همه این سال‌ها نشان دادید خیلی روی مسائل مالی تمرکز ندارید.

من در تمام دوران فیلمسازی‌ام یک ورشکسته به‌تقصیرم.

منبع اعتماد