گفت‌وگو با ارسلان فصیحی، مترجم ادبیات ترک به بهانه صدوپانزدهمین چاپ کتاب «ملت عشق»
گفت‌وگو با ارسلان فصیحی، مترجم ادبیات ترک به بهانه صدوپانزدهمین چاپ کتاب «ملت عشق»

«قلعه سفید» اورهان پاموک اولین کتابی بود که با انتشارات ققنوس منتشر کردم. ‌

سال ۱۳۹۶ بود که جشن پنجاهمین چاپ ترجمه کتاب «ملت عشق» الیف شافاک در ایران در خانه هنرمندان برگزار شد. در این ۳ سال نه تنها روند استقبال عمومی از این کتاب و چاپ‌های پی‌در‌پی آن متوقف نشد بلکه امروز شاهد چاپ صد و پانزدهم آن در انتشارات ققنوس هستیم. در این سال‌ها به این کتاب بسیار پرداخته شده. جشنواره برای آن برگزار شده و شهرهای مختلف ایران میزبان ویژه‌برنامه‌های مختلف پیرامون این کتاب بوده‌اند. آنچه در ادامه ‌می‌خوانید گفت‌وگویی است با ارسلان فصیحی مترجم این کتاب. نام فصیحی نزد مخاطبان ادبیات در ایران اول بار به خاطر ترجمه کتاب «قلعه سفید» اورهان پاموک، نویسنده ترک برنده جایزه نوبل سر زبان‌ها افتاد. این مترجم و ویراستار ایرانی علاوه بر ترجمه‌های متعدد از نویسندگان ترک، اثر تالیفی خودآموز ترکی استانبولی (مکالمه – دستور) هم دیده می‌شود. فصیحی با ترجمه‌های خود بسیاری از نویسندگان ترک از جمله پاموک و شافاک را برای نخستین‌بار به جامعه فارسی‌زبان معرفی کرده است. او در این گفت‌وگو به پرسش‌هایی درباره نویسندگان و ادبیات ترک و بازتاب آن نزد خوانندگان فارسی‌زبان پاسخ گفته است.

   ما از سال ۱۳۷۴ افتخار همکاری با آقای فصیحی را داریم. لطفا برای‌مان از قبل از سال ۷۴ بگویید تا اتفاقات بعد از آن را با هم مرور ‌کنیم و درباره کارهای خاصی که به‌ویژه با انتشارات ققنوس انجام داده‌اید صحبت ‌کنیم.
قبل از آنکه من با نشر ققنوس به صورت مستقیم وارد همکاری شوم و با کار در آن، وارد کار انتشارات بشوم، در اوایل دهه ۶۰ مدت خیلی کوتاهی، قبل از اینکه برای تحصیلات به ترکیه بروم، در کتابفروشی کار می‌کردم. البته آن‌ موقع به این صورت بود که بیشتر انتشاراتی‌ها مغازه‌های کتابفروشی بودند و کار انتشاراتی را در همان مغازه انجام می‌دادند. خود انتشارات ققنوس هم اگر اشتباه نکنم تا سال ۷۱ یا ۷۲، که ساختمان شماره ۱۰۷ ساخته شد، در فروشگاه ققنوس که در بازارچه کتاب بود کار نشر را انجام می‌داد. اولین نشری که من به طور مستمر مشغول به کار شدم انتشارات ققنوس بود. فاصله بین کار در کتابفروشی و کار در انتشارات ققنوس در سال ۷۴ به تحصیل گذشت، به خواندن و مطالعه و کار در بعضی از نشریه‌ها و هفته‌نامه‌ها و آخرین جایی که قبل از اینکه به انتشارات ققنوس بیایم درش کار ‌کردم روزنامه ایران بود. از سال ۷۳ و شروع به کار و چاپ اولین شماره‌‌ روزنامه ایران تا آبان ۷۴ در این روزنامه بودم. نزدیک به یک سال بعد از آن احساس کردم که کار روزنامه کاری نیست که مورد علاقه من باشد. محیط روزنامه محیط استرس‌زایی است و مقداری هم محیط ادارات دولتی به مذاق من سازگار نبود. بنابراین تصمیم گرفتم به بخش خصوصی بیایم. وقتی در روزنامه ایران بودم و تصمیم گرفتم به بخش خصوصی بیایم، روزنامه همشهری تازه منتشر می‌شد و بیشتر آگهی‌ها در روزنامه کیهان چاپ می‌شد. من هر روز کیهان می‌گرفتم و ستون آگهی‌های استخدام را نگاه می‌کردم. تا اینکه در یکی از آگهی‌ها دیدم که یک موسسه انتشاراتی دنبال نمونه‌خوان می‌گردد. تماس گرفتم و رفتم، قراری گذاشتم و بعد از چندین بار رفت و آمد و صحبت با آقای امیر حسین‌زادگان مدیرمسوول انتشارات ققنوس به توافق رسیدیم که من بیایم اینجا و شروع به کار بکنم. خاطره جالب و عجیب از آن موقع برای من این بود که من خودم آدم وقت‌شناسی هستم و اگر قرار بگذارم خیلی به آن مقیدم و سر ساعت آنجا حاضر می‌شوم. چیزی که معمولا در آدم‌های دیگر نیست. اما برایم جالب بود که آقای حسین‌زادگان به هر قراری که می‌گذاشتیم و هر صحبتی که می‌کردیم کاملا مقید بودند. این آن چیزی است که خیلی کم پیش می‌آید و عجیب بود برای من. من هنوز هم همین‌طور هستم و آقای حسین‌زادگان هم خوشبختانه هنوز همان روحیه را دارند. سال ۷۴ که من به انتشارات ققنوس آمدم، ساختمان انتشارات ساختمان قدیمی در خیابان شهدای ژاندارمری بود که الان پلاک ۱۰۷ را دارد. این‌طور بود که طبقه همکف پخش و انبار کتاب بود. طبقه دوم یک طرف دفتر آقای حسین‌زادگان بود و یک طرفش اتاقی بود که شما کارهای مربوط به حروفچینی را انجام می‌دادید. به‌ جز من، آقای ابراهیم اقلیدی و آقای مرتضی ثاقب‌فر هم بودند. آقای اقلیدی شش هفت ماه بعد استعفا دادند و رفتند، ولی آقای ثاقب‌فر سه چهار سالی بودند که بعدا به کار ترجمه کتاب‌های تاریخی پرداختند. کار ترجمه را آقای ثاقب‌فر با کتاب ایران باستان شروع کردند و بعدها کتاب‌های تاریخی دیگری ترجمه کردند. آقای اقلیدی که از اینجا رفت بزرگ‌ترین کاری که انجام داد ترجمه هزار و یک شب بود‌ که بعد از دویست سال مجدد از زبان عربی به فارسی ترجمه می‌شد. بعد تصمیم گرفتیم که کار را یک مقدار وسعت بدهیم‌ و این سال ۷۶ و بعد از انتخابات دوم خرداد بود که آقای خاتمی رییس‌جمهور شدند. سخت‌گیری‌های ارشاد در زمانی که آقای میرسلیم وزیر ارشاد بودند خیلی شدید بود و کتاب‌های ادبی به‌سختی مجوز می‌گرفتند. این باعث شده بود که انتشارات ققنوس بیشتر به سمت کتاب‌های علمی، روان‌شناسی و پزشکی متمایل شود. اما بعد از اینکه آقای خاتمی آمدند و رییس‌جمهور شدند، گشایشی در زمینه مطبوعات، روزنامه‌ها و کتاب پدید آمد. مثلا کتاب گذشته چراغ راه آینده است را قبل از ۷۶ برای گرفتن مجوز داده بودیم ارشاد. ایشان که آمدند مجوز گرفت و بعد از سال‌ها دوباره چاپ شد. تصمیم گرفتیم از آن فضا استفاده کنیم و زمینه کار را گسترش بدهیم و لازمه‌اش این بود که هیات‌تحریریه بزرگ‌تر و کامل‌تری تشکیل بدهیم.
فکر می‌کنم اواسط دهه هفتاد بود که شروع به کار ترجمه کردید. قبل از این هم ترجمه‌ای داشتید یا با «قلعه سفید» شروع کردید؟
«قلعه سفید» اورهان پاموک اولین کتابی بود که با انتشارات ققنوس منتشر کردم. ‌قبل از آن، کتابی با عنوان «کشاورزی و مناسبات ارضی در ایران اواخر سده نوزدهم و اوایل قرن بیستم» ترجمه کرده بودم که چاپ نشد و سفرنامه به شوروی هم بود که آن هم چاپ نشد. البته اخیرا به من پیشنهاد دادند که این سفرنامه را که در واقع حدود ۴۰ سال پیش ترجمه شده چاپ کنم که من مایل نیستم کتاب‌هایی که مربوط به دوره کم‌تجربگی من است، چاپ شود. به هر حال بعد از آن دو کتاب فکر می‌کنم حدود سی عنوان کتاب از فارسی به ترکی ترجمه کردم که اینها چاپ می‌شد و برای فروش و عرضه رایگان به ترکیه می‌بردند. در کنار کار روزنامه و هفته‌نامه، کار ترجمه از فارسی به ترکی را انجام می‌دادم. قبل از اینکه ترجمه را شروع کنم یک خودآموز ترکی استانبولی برای ایرانیان نوشتم که سال ۷۵ منتشر شد و البته این کتاب هم کتاب موفقی شد و هنوز هم فکر می‌کنم در زمینه آموزش زبان ترکی پرفروش است. در سال ۷۵ تصمیم گرفتم شروع کنم به ترجمه ادبیات اما این‌بار از ترکی به فارسی. آن سال‌ها اورهان پاموک نویسنده مشهوری در ترکیه بود. برای اینکه اولین کتابش با عنوان «جودت‌بیک و پسران» جایزه برده بود. سومین کتابش همین «قلعه سفید» هم جایزه بهترین کتاب فرانسه و بهترین‌ کتاب ایتالیا را برده بود و منتقدین غربی خیلی استقبال کرده بودند از ترجمه‌های قلعه سفید به زبان‌های اروپایی. بعدها در پشت جلد چاپ اول کتاب نوشتند که «ستاره‌ای در شرق دمید». منتقدین معتقد بودند که آثار اورهان پاموک به دوره پیش از «قلعه سفید» و بعد از آن تقسیم می‌شود. آن موقع «خانه خاموش» منتشر شده بود. «قلعه سفید» و «زندگی نو» بعد از آن و «کتاب سیاه» بین «قلعه سفید» و «زندگی نو» منتشر شد. من قلعه سفید را انتخاب کردم چون باعث شناخته شدن اورهان پاموک در سطح جهان شده بود و تحسین‌های زیادی برانگیخته بود. گفتم برای معرفی نویسنده در ایران بهتر است با قلعه سفید شروع کنم. می‌خواستم اورهان پاموک را به عنوان نویسنده جدید ادبیات ترک به خواننده‌های ایرانی معرفی کنم. سال ۷۷ چاپ اولش بدون یک کلمه اصلاحیه منتشر شد؛ چون آقای خاتمی تازه رییس‌جمهور شده بودند و ارشادی داشتیم که بیا و ببین.
در سال ۷۷ ترجمه کتاب «سلول ۷۲» نوشته اورهان کمال را منتشر کردید. چطور در یک سال دو عنوان از کتاب‌های شما منتشر شد؟ آن هم از دو نویسنده مختلف.
بعضی از این کتاب‌ها را در دورانی خوانده بودم که در ترکیه دانشجو بودم. بعضی وقت‌ها سوال می‌شود که برای انتخاب کتاب چه معیاری داریم. از من یا بعضی مترجم‌ها می‌پرسند. معیار من بیشتر وقت‌ها این است که وقتی کتابی را می‌خوانم و ازش لذت می‌برم به خواننده‌های ایرانی و خواننده‌هایی که به زبان فارسی مطالعه می‌کنند هم معرفی کنم تا آنها هم در آن لذت سهیم شوند. از جمله کتاب‌هایی که من با خودم از ترکیه آورده بودم تا روزی روزگاری اگر شد و فرصتی دست داد ترجمه کنم، یکی‌اش همین کتاب «سلول ۷۲» نوشته اورهان کمال بود. این کتاب سال ۷۷ با فاصله کوتاهی بعد از «قلعه سفید» چاپ شد. رمان دیگری که من خودم دوست داشتم ترجمه کنم از ناظم حکمت بود به اسم «خون حرف نمی‌زند» که آن هم از اواخر دهه ۶۰ در ذهنم بود که ترجمه‌اش کنم. ناظم حکمت بیشتر در زمینه شعر شناخته شده ‌است و اورهان کمال در زمینه رمان یکی از نویسنده‌های شاخص ژانر رئالیسم سوسیالیستی ترکیه است. ژانری که بین دهه‌های ۴۰ تا ۷۰ در ترکیه بین نویسندگان محبوب بود. از نویسنده‌های دیگر این ژانر یاشار کمال و یحیی کمال است. نویسنده‌های تاثیرگذاری که در ادبیات معاصر ترکیه می‌توانیم ازشان اسم ببریم. این‌طور بگوییم از بانیان رمان نو یا داستان کوتاه ترکیه یکی احمد حمدی تانپینار است که البته مرحوم شده است. به نظرم همه نویسنده‌های امروز ترکیه به نوعی مستقیم یا غیرمستقیم شاگرد او یا به نوعی تحت تاثیر او هستند یا می‌خواهند خودشان را به سطح او برسانند. تانپینار همدوره صادق هدایت است و تقریبا همان تاثیری که صادق هدایت در نویسنده‌های بعد از خودش گذاشته احمد حمدی تانپینار هم در نویسنده‌های بعد از خودش در ترکیه گذاشته است. البته من از تانپینار یک رمان ترجمه کرده‌ام با عنوان «آدم‌های بیرون از صحنه» که سال ۸۸ منتشر شد. از نویسنده‌های تاثیرگذار در زمینه داستان کوتاه نویسنده‌ای است به اسم سعید فائق که او هم معاصر با تانپینار است. تانپینار در سال ۱۹۶۳ فوت کرده و سعید فائق ۱۹۵۸. یعنی بنیان‌های محکم رمان و داستان کوتاه ترکیه را این دو نفر در دهه پنجاه گذاشتند. از سعید فائق مجموعه‌داستانی ترجمه کردم. البته داستان‌های کوتاه بسیار زیادی در ترکیه دارد. مجموعه آثارش حدود دو هزار صفحه است‌ که من از آن داستان‌هایی را برگزیده‌ام و ترجمه کرده‌ام‌ که خیلی زود منتشر می‌شود و به دست علاقه‌مندان به داستان کوتاه در ایران می‌رسد و امیدوارم سعید فائق به ‌خوبی معرفی بشود.
تا قبل از انتشار «زندگی نو» پاموک در سال ۱۳۸۱، ادبیات ترک در ایران چندان شناخته ‌شده نبود. چرا این‌گونه است؟ آیا مترجمانی نداشتیم که ادبیات ترک را به فارسی برگردانند؟ یا اینکه ذائقه خواننده ایرانی چندان با ادبیات ترک همخوانی نداشته؟
آشنایی خوانندگان ایرانی با ادبیات ترکیه را باید به دو دوره تقسیم کنیم. یک دوره که از دهه چهل شمسی شروع می‌شد تا اواخر دهه ۱۳۶۰، که در آن آثار نویسندگان سبک رئالیسم سوسیالیستی در ایران ترجمه می‌شد، پرفروش هم بود و خوب خوانده می‌شد. مثلا آثار عزیز نسین در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ از کتاب‌های پرفروش در ایران بود. او نماینده شاخص ادبیات و طنزنویسی ترکیه است که بعدها من سه جلد از منتخب آثارش را ترجمه کردم و انتشارات ققنوس منتشر کرد. کتاب‌هایی به اسم محمود و نگار، دیوانه‌ای بالای بام و مگه تو مملکت شما خر نیست. جامعه‌گرایی در ایران یک دوره قوی‌تر بود؛ یعنی در دهه‌های ۴۰ تا ۶۰ فردگرایی‌ای که آدم حس می‌کند الان حاکم شده بر جامعه آن‌قدر پررنگ نبود و جمع‌گرایی و جامعه‌گرایی حاکم بود. به تبع این آثاری در این زمینه نوشته و ترجمه و خوانده می‌شد، ولی بعد از آن در دهه ۷۰ در سطح جهان، بعد از فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی، بعد از فروپاشی بلوک شرق، یک مقدار سرخوردگی و گسست به وجود آمد. دوره فترتی به وجود آمد که سایه‌اش را بر همه زمینه‌های علوم انسانی انداخت و در ادبیات هم همین‌طور. دوره فترتی که به وجود آمد فکر می‌کنم حدود ۱۰ یا ۱۵ سال بود که کمترین ترجمه از ادبیات ترک به فارسی صورت گرفت. در آن سال‌ها مرحوم رضا سیدحسینی یکی دو اثر از نویسنده‌های ترکیه ترجمه کرد مثلا اسم رمانی که ایشان ترجمه کردند «مرگ عزیز بیعار» بود که در سال ۷۲ یا ۷۳ منتشر شد و دیگر چاپ نشد. ترجمه‌هایی که من کردم و خواستم که ادامه بدهم از اواسط دهه ۷۰ بود تا موقعی که اورهان پاموک را معرفی کردم. منتها تا موقعی که اورهان پاموک جایزه نوبل نگرفته بود خواننده‌های ایرانی خیلی علاقه‌ای به آثار ایشان نشان نمی‌دادند. البته کارهای اورهان پاموک کارهای دشواری است، کارهایی نیست که مخاطب عام داشته باشد، برای مخاطب خاص نوشته می‌شود.
سال ۱۳۸۱ زندگی نو منتشر شد، اما بعدش دیگر هیچ کتابی با ترجمه شما از اورهان پاموک ندیدیم. می‌دانم آثار دیگر نویسنده را هم ترجمه کردید اما چرا منتشر نشد؟
بعد از زندگی نو من تصمیم گرفتم که کتاب من قرمزم را ترجمه کنم. یک نکته اینجا بگویم که کتاب من قرمزم با ترجمه‌های متعدد بیرون آمده، عنوان آن را اشتباهی نام من سرخ است ترجمه کرده‌اند که این ترجمه غلط است، ترجمه صحیح عنوان کتاب من قرمزم است. زبان اورهان پاموک تحت تاثیر زبان انگلیسی است. ساختار نحوی جمله‌هایش ساختار نحوی زبان ترکی نیست. ترکیب‌ها، تعبیرها و اصطلاحاتی که به کار می‌برد بعضی جاها گرته‌برداری از زبان انگلیسی است، چیزی است که در زبان ترکی جا نیفتاده. بنابراین تاثیر انگلیسی در آثارش آشکار و واضح است، از جمله در عنوان این کتاب که ترجمه تحت‌اللفظی آن می‌شود «نام من سرخ است». هیچ‌کس در ترکیه در معرفی خودش نمی‌گوید نام من فلان است. می‌گوید من حسنم، من حسینم، من قرمزم. به هر حال کتابی که من ترجمه‌اش کردم عنوانش است من قرمزم منتها اگر بخواهیم بدون سانسور چاپ بشود در ایران فعلا بدون جرح و تعدیل امکانش نیست. منتظر روزی هستم که این امکان پیش بیاید. من همیشه امیدوار بوده‌ام. من قرمزم آماده است و در اولین فرصت چاپ می‌شود، البته من از اورهان پاموک رمان دیگری ترجمه کرده‌ام‌ که آن‌هم منتشر شده، عنوانش است جودت‌بیک و پسران.
کتاب «ملت عشق» را سال ۱۳۸۹ فرستادید وزارت ارشاد و تا سال ۹۴ آنجا ماند. ناامید نشدید که شاید کلا مجوز ندهند؟ چون یادم است که کتاب کاملا غیرمجاز شده بود، حتی اصلاحیه هم نخورده بود.
ناامید نشدم. من اعتراض کردم به اداره کتاب. سال ۹۱، آن دوره‌ای که کتاب غیرمجاز شده بود، نامه اعتراضی‌ای نوشتم برای دو کتاب. شش عنوان از کتاب‌های من غیرمجاز شده بود، از جمله این کتاب‌های عزیز نسین، قلعه سفید، ملت عشق و یک کتاب دیگر. در هر حال آقای حسین‌زادگان گفتند که نامه را برای همه کتاب‌ها ننویس، برای دو تا کتاب بنویس. ملت عشق و قلعه سفید. من رفتم اداره کتاب، پیش رییس اداره کتاب که اسم‌شان را فراموش کرده‌ام. قول دادند که بله ما دوباره بررسی می‌کنیم و نتیجه را طی یک ماه به شما اطلاع می‌دهیم. یک ماه شد چند سال و خبری ندادند. تا انتخابات بعدی شد و رییس‌جمهور، وزیر ارشاد و رییس اداره کتاب عوض شد. بعد از اینکه وزیر عوض شد. دوباره نامه‌نگاری کردم با ارشاد و این‌بار هیات جدید در وزارت ارشاد و مسوولان جدید و اداره کتابی که در واقع مسوولان جدیدی داشت، به ملت عشق مجوز دادند و عید نوروز سال ۹۴ اولین سالی بود که تصمیم گرفته شد در انتشارات ققنوس به جای سررسید کتاب عیدی بدهند و ملت عشق را عیدی دادند. سال بعدش کتاب‌های عزیز نسین مجوز گرفت و سال ۹۵ شد عیدی انتشارات ققنوس. بعدش با یکی دو سال فاصله باب اسرار عیدی انتشارات ققنوس شد. به هر حال خیلی خوشحالم که ملت عشق با توجه به فاصله‌ای که میان خواننده ایرانی با ادبیات ترکیه از اواخر دهه ۶۰ و اوایل ۷۰ تا همین اواخر افتاده بود بسیار مورد استقبال قرار گرفت. فکر می‌کنم ملت عشق تاثیر فوق‌العاده زیادی داشته در آشتی کردن خواننده‌های ایرانی با کتاب خواندن و باعث شده خیلی‌ها کتابخوان بشوند.
شما جدای از ترجمه سال‌هاست که در زمینه ویرایش و مشاوره هم با هیات تحریریه نشر ققنوس همکاری می‌کنید. می‌خواهم به طور مشخص درباره ویرایش کتاب‌های زنده‌یاد مرتضی احمدی از شما بپرسم.
پسر عموی آقای احمدی چاپخانه داشتند، الان هم شاید داشته باشند. از سال ۷۶ ما با چاپخانه ایشان کار می‌کردیم. یک روز آقای حسین‌زادگان به من گفتند که آقای احمدی، در واقع پسرعموی آقای مرتضی احمدی، به من گفته که مرتضی‌خان خاطراتش را نوشته، شما چاپ می‌کنید؟ خب من خیلی خوشم آمد. گفتم که بیاورید، می‌خوانیم و ان‌شاءالله چاپش می‌کنیم. خب من مرتضی احمدی را اواخر دهه ۵۰ و اوایل دهه ۶۰ دیده بودم. آدم محبوبی بود و می‌شناختمش از خیلی جاها. خب ایشان شهرت و محبوبیت داشتند؛ هنرمند قدیمی ما بودند؛ نخستین پیش‌پرده‌خوان تئاترهای لاله‌زار بودند و در خواندن ترانه‌های فولکلوریک قدیمی ید طولایی داشتند. به هر حال ما گفتیم که خاطرات‌شان را بیاورند. به هر حال پسرعموی ایشان کتاب را فرستادند. دستنوشته بود و در هر صورت چاپ شد. بعد از اینکه خاطرات آقای مرتضی احمدی با عنوان «من و زندگی» چاپ شد، معلوم شد که آقای مرتضی احمدی علاقه زیادی به فرهنگ تهران دارند. حتی واژه‌نامه فرهنگ و اصطلاحات تهران نوشته‌اند. آهنگ‌ها و ترانه‌های فولکوریک را هم به همین شکل. این ترانه‌ها با عنوان کهنه‌های همیشه نو بود که نت‌نویسی کرده بودند و چاپ شد. نکاتی که شما درباره ویرایش می‌گویید برای کارهای مرتضی احمدی مربوط به کتاب «فرهنگ برو بچه‌های تِرون» است. کتاب را آوردند و من دیدم که چون رشته اصلی‌شان فرهنگ‌نویسی نبوده. دست‌نوشته‌ای که برای ما آورده‌اند، نمی‌شود چاپش کرد و باید براساس اصول فرهنگ‌نویسی بازنویسی شود. یعنی از نو نوشته شود که این کار را من به عهده گرفتم و آوانِگاری کردم و بازنویسی کردم براساس اصول فرهنگ نویسی. کار بسیار دشواری بود اما به هر حال کاری بود که انجام شد و «فرهنگ برو بچه‌های تِرون» چاپ شد. یک روز آقای مرتضی احمدی نشسته بود و من بهشان گفتم که شما این‌ همه برای همه کتاب امضا می‌کنید و به همه امضا می‌دهید، این کتاب را برای من امضا کنید. کتاب را برای امضا دادم دیدم که نوشته‌اند این کتاب هدیه‌ای از جانب شما به من است نه من به شما، یعنی این‌قدر این آدم متواضع بود. مرد بسیار فروتن و مهربان و بسیار درستکاری بودند. یادشان بخیر. دوست خیلی خوبی بودند من یک خاطره از ایشان دارم. شب‌های عید مثلا روز بیست و هفتم یا بیست و هشتم اسفند تماس می‌گرفتند تا عید را تبریک بگویند و خب به هر حال بزرگ‌تر بودند اما فرصت نمی‌دادند تا ما زودتر تبریک عید بگوییم. یک سال بیست و چهارم بیست و پنجم اسفند بود. من گفتم که این‌بار من زودتر زنگ می‌زنم، پیشقدم می‌شوم و عید را تبریک می‌گویم. تو همین فکرها بودم دیدم تلفن‌مان زنگ خورد. مرتضی احمدی بود. تماس گرفته بود تا عید را تبریک بگوید. خدا رحمت‌شان کند.

 

منبع اعتماد