مارکس دو نوع فعالیت را به مثابه «نخستین عمل انسانی» یادآور می‌شود که ظاهرا متناقض به نظر می‌آیند اما به یکدیگر مرتبط‌اند.

مارکس به‌عنوان اندیشمندی که همواره برای مخاطبانش چالش‌برانگیز بوده، از طرق مختلفی بازخوانی می‌شود که البته به دلیل ساختار عملگرا، سیاسی و انقلابی دیدگاه‌هایش کانون نوعی برچسب‌زنی- چه از جانب طرفداران و چه از سوی مخالفانش- قرار می‌گیرد. این برچسب‌زنی به دلیل ماهیت فوق‌الذکر با خوانش اندیشمندان دیگر (مثلا فروید) فرق دارد؛ طرفداران او متهم به تعصب و جزم‌گرایی می‌شوند؛ حال آنکه مخالفانش مرتجع، تجدیدنظرطلب، فاشیست یا انگل اجتماع خوانده می‌شوند. پیتر آزبورن در کتاب «چگونه مارکس بخوانیم؟» نگاهی دارد که سویه‌های نوین و جالبی از مارکس را پیش چشم مخاطب می‌آورد و بازخوانی غیرجزم‌گرایانه‌ای ارائه می‌دهد که به قول خود او برآمده از دیدگاه‌های جزم‌ستیز خود مارکس است که اتفاقا در طول تاریخ مارکسیسم دستاویز دیدگاه‌های خلاقانه کسانی چون لوکاچ، آلتوسر، بنیامین، آدرونو و هورکهایمر بوده است. این کتاب از مجموعه کتاب‌های شناخته‌شده «چگونه بخوانیم» به ویراستاری سایمون کریچلی است و نویسنده آن، پیتر آزبورن استاد فلسفه اروپایی مدرن دانشگاه میدل‌سکس ‌لندن است. این کتاب که در سال ۱۳۸۸ به قلم اکبر معصوم‌بیگی و توسط انتشارات «دیگر» منتشر شده بود به تازگی به همت انتشارات گل‌آذین بازنشر شده است. ترجمه دیگری از این کتاب نیز به قلم امیرهوشنگ افتخاری‌راد و توسط انتشارات «رخداد نو» در سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.
نگاه مارکس به فلسفه نگاهی نوین است. از سویی او دیدگاه کانتی اتکای دستاوردهای فلسفی به عناصر تجربی را پیش می‌کشد و از طرف دیگر – برخلاف کانت- عمل را واجد فعلیتی می‌داند که علی‌رغم حس‌پذیری‌اش، از ساحت انفعالی مورد نظر کانت و فویرباخ فراتر می‌رود. در واقع این محسوسات‌اند که در قالب عمل (انقلابی)، زمینه تحقق فلسفه را در قالب انحلال پرولتریا فراهم می‌سازند. جالب اینجاست که پرولتاریا درصدد بقای هویتی خود- در شکل همیشگی و تحت استثمارش- نیست و طالب آن است که کلیت فلسفه را به مثابه عنصر آگاهی‌بخش به خدمت گیرد تا بتواند تغییری هستی‌شناسانه در خردش ایجاد کند. این تغییر هستی‌شناسانه از جانب طبقه‌ای که عملا طبقه‌ای از جامعه مدنی نیست ۱ – در عین آنکه هست- منادی انحلال همه طبقات است.
مارکس نگاهی تاریخی به فعالیت نوع بشر و شکل‌گیری پدیده‌ای به نام سرمایه ‌دارد. از نظر او آنچه مهم است، روابط اجتماعی‌ای است که منجر به سرمایه‌داری می‌شود. سرمایه‌داری وجود خود را مدیون دو چیز است: چیزی به نام سرمایه از یک طرف و نیروی کار قابل خرید از طرف دیگر. از نظر مارکس قدرت سرمایه در خرید نیروی کار – به مثابه تنها عنصری که قابلیت تولید ارزش اضافی را داراست- از آن چیزی شبیه خون‌آشام یا زامبی می‌سازد. سرمایه ثابت- ساختمان‌ها، ماشین‌آلات و قطعات- قادر نیست به افزایش مقدار سرمایه کمک کند اما می‌تواند در قالب کار مرده، چنان به سرمایه متغیر (نیروی کار) بچسبد و خون آن را بمکد که دائما بتواند خود را بازتولید کند. اینجاست که مارکس از سرمایه به مثابه کار مرده یاد می‌کند؛ چرا که همچون زامبی بقای خود را مدیون نیروی کاری است که با نپرداختن مزد واقعی روزِ کاری‌اش دائم استثمارش می‌کند. کارگر در فرایند کار مزدی و تولید محصول دچار از‌خود‌بیگانگی می‌شود. این از‌خودبیگانگی واجد چهار مرحله یا جهت است  که البته هم‌زمان با یکدیگر به وقوع می‌پیوندند و ترتیب زمانی ندارند؛ ازخودبیگانگی کارگر از فراورده‌اش، فعالیتش، خودش و هم‌نوعانش. تنها از خودبیگانگی نوع دوم (از فعالیت) قادر است منجر به شکل‌گیری عمل انقلابی شود؛ چرا‌که هم هدف‌ها و هم وسایل دست‌یافتن به این هدف‌ها از بیرون تحمیل می‌شوند؛ از جانب فلان مدیر، بهمان سرپرست یا سرکارگری که نماینده منافع صاحبِ وسایل تولید است… این شکل از خودبیگانگی است که به احتمال بسیار مقاومت کارگران را سبب می‌شود و به تشکیل سازمان و مبارزه می‌انجامد. از اینجا نقش اساسی اتحادیه‌گرایی در بطن ساختار فرایند کار سرمایه‌داری مشخص می‌شود. (صص ۸۲-۸۳)
اما آیا از نظر مارکس هر نوع پول یا کالایی دربردارنده صفت سرمایه است یا روابط اجتماعی خاصی لازم است که شکل نوین سرمایه پدیدار گردد؟ مارکس در توضیح انباشت به‌اصطلاح نخستین یادآور می‌شود که در فرایند شکل‌گیری این انباشت، آنچه مهم است این نیست که چگونه پول لازم برای ایجاد سرمایه فراهم شده است؛ بلکه اهمیت موضوع در آن است که چگونه روابط اجتماعی‌ای شکل می‌گیرد که بنا بر آن پدیده‌ای اجتماعی چون سرمایه موجودیت می‌یابد؛ به زبان ساده‌تر پرسش این است که عامل شکل‌گیری پدیده مدرنی چون سرمایه‌داری از کجا آغاز می‌شود؟ مارکس فرایند انباشت به‌اصطلاح نخستین را در بریتانیا – به مثابه قدرت اول امپریالیستی آن زمان- تحلیل تاریخی می‌کند. او دیدگاه اخلاقی جان لاک و آدام اسمیت را مبنی بر اینکه از ابتدای تاریخ دو گروه وجود داشتند که «یکی از آنها امساک می‌کرد و دیگری اسراف» مورد تمسخر قرار می‌دهد؛ دیدگاهی که درصدد است از مالکیت خصوصی اتهام‌زدایی کند و سرانجام به این نتیجه برسد که گروه دوم پس از مدتی فقط نیروی بازوی خود را داشتند، حال آنکه دسته اول با امساک توانستند اموالی را جمع‌آوری کنند و بدین‌ترتیب در پایان گروه دوم برای بقای زندگی نیازمند آن بود که برای گروه اول کار کند و از آنها پول یا کالای لازم را برای ادامه زیست دریافت کند- برخلاف همه این خوش‌بینی‌ها و ترفندهای اخلاقی به نفع سرمایه‌داران، مارکس بر این نکته پای می‌فشارد که انباشت به اصطلاح نخستین مانند اکثریت قریب‌به‌اتفاق رویدادهای تاریخی مملو از قساوت و غارت بوده است. به عنوان مثال در بریتانیا این کار- که به شکل‌گیری سرمایه در روابط اجتماعی سرمایه‌دارانه انجامید – با رفع مالکیت دهقانان از زمین‌های پدری، تاراج اموال کلیسای کاتولیک طی دوره نهضت اصلاح دین در سده شانزدهم، «انتقال تقلبی املاک دولتی» پس از «انقلاب شکوهمند» کذایی ۱۶۸۸ و «غصب دارایی فئودالی و طایفه‌ای و تبدیل آن به مالکیت خصوصی مدرن در شرایط وحشت‌افکنی بی‌رحمانه» در جریان موسوم به «پاک‌سازی املاک» در سده هجدهم و آغازین سال‌های سده نوزدهم به سرانجام رسیده است. (صص ۱۶۲-۱۶۳) بدین‌ترتیب باید بین انباشت به‌اصطلاح نخستین در بریتانیا – که از شیوه تولید فئودالی به سرمایه‌داری دگردیسی یافت- با این نوع از انباشت در کشورهای سوسیالیستی چون روسیه و چین که از سوسیالیسم دولتی به سمت سرمایه‌داری جست زدند- تفاوت قائل شد. همین نکته است که مارکس را برای ما معاصر می‌کند و قابلیت تحلیل ساختاری را فراگرد می‌آورد.
مارکس دو نوع فعالیت را به مثابه «نخستین عمل انسانی» یادآور می‌شود که ظاهرا متناقض به نظر می‌آیند اما به یکدیگر مرتبط‌اند. یکی از آنها تولید و وسایل لازم برای تولید است و دیگری تولید به‌مثابه رفع نیازهای جدید. اما نباید فراموش کرد که اولی خود به مثابه توضیح دومی است. وقتی وسایل لازم برای تولید را تولید می‌کنیم، در‌واقع داریم دست به تولید چیزهایی می‌زنیم که پیش‌تر به آن نیاز نداشته‌ایم و از این‌رو نیازی جدید به حساب می‌آید. این نخستین عمل اجتماعی یک باب سومی هم دارد که چیزی نیست جز زاد‌وولدی که می‌دانیم تأثیر مستقیمی بر سازمان کار دارد؛ چون رابطه بین طبیعت و جامعه را استمرار می‌بخشد و سویه‌های طبیعی انسان را به زندگی مدرن او متصل می‌کند. سرمایه‌داری به‌واسطه برآمدن از مدرنیته واجد خصلت انکارناپذیر آن یعنی تخریب خلاق است. همین تخریب خلاق یکی از نقاط پررنگ انقلاب دائمی در وسایل تولید، قطعات و تولید فراورده‌های هر‌چه جدیدتر در جهت ارضای نیازهای جدید انسان است. جدا از آنکه سرمایه‌داری دائما عرصه‌های اجتماعی چون خانواده، فرهنگ و دین را دچار انقلاب دائمی می‌کند، خودش هم از گزند این انقلاب در امان نیست و تن به اتفاق نوین‌تری می‌دهد که کمونیسم نام دارد. آن چیزی که در کمونیسم اهمیت دارد تقابل مالکیت یا عدم مالکیت نیست بلکه چیزی مهم‌تر یعنی تضاد کار و سرمایه است. لذا کمونیسم زمینه‌ای است که در آن کار به مثابه «ذات ذهنی مالکیت خصوصی» تکلیف خود را با سرمایه به‌منزله کار عینی مشخص می‌کند. از نظر مارکس کالا هیروگلیفی است که باید رمززدایی شود و وظیفه این عمل به دوش نقد اقتصاد سیاسی است که ارزش کالا را بر حسب کار اجتماعی لازم که در آن به کار رفته معین می‌کند نه به بیان عامیانه ارزش خود شیء.
فلسفه مارکس متافیزیک ماده ‌و قوانین حاکم بر ماده در حال حرکت نیست بلکه به نوعی خود ذهن است. این‌گونه است که مارکس با کمک پویایی ذهن- و این ایراد دوجانبه فلسفه و واقعیت که نمی‌توانند بر یکدیگر منطبق شوند- درصدد بر‌می‌آید نقد دین فویرباخ را از آسمان به زمین بیاورد و برخلاف او که معتقد بود انسان‌ها خصوصیات مادی را به عناصر ماوراء‌الطبیعی نسبت می‌دهند، متافیزیک کالا را آشکار و از آن رمززدایی کند. نباید فراموش کرد که نقد اقتصاد سیاسی مارکس ادامه نقد دین فویرباخ منتها تلویحا به تعبیر خودش در زمینی زمینی است. فویرباخ برای مارکس شکل مهرآگینی دارد؛ هم از او در نقد دین می‌آموزد و هم او را به منزله کسی (یا فیلسوفی) که در نهایت به دنبال تفسیر جهان است، از خشم خود ایمن نمی‌دارد و دیدگاه تغییرگرایانه خود را پی می‌گیرد. کمونیسم یکی از پرچالش‌ترین مفاهیم مارکس بوده است که بارها از جانب منتقدان به مثابه یوتوپیاگرایی رد شده است. اما مارکس این مرحله را گزینه‌ای مدرن‌تر در پیشرفت و نزدیک‌تر به پروژه روشنگری می‌داند، روشنگری‌ای که می‌تواند سرمایه‌داری را از عناصر گوتیک- و چه بسا آرکائیکش- رهایی بخشد. «اکنون در موقعیتی هستیم که می‌توانیم مقصود مارکس را از کمونیسم همچون «نفی ایجابی مالکیت خصوصی به‌منزله با خودبیگانگی انسان» دریابیم. غرض این است که کمونیسم مالکیت خصوصی را به چنان شیوه‌ای برمی‌اندازد که بشریت را به مرحله پیشرفته‌تری از بالندگی تاریخی سوق می‌دهد، زیرا که این شکل از کمونیسم با همه این احوال آن چیزهایی از نظام مالکیت خصوصی را حفظ می‌کند که به بالندگی انسان یاری رسانده است؛ به سخن دیگر، محتوای «انسانی» قدرت مولد و زاینده آن و تولید نیازهای تازه آن، که در چارچوب خود نظام مالکیت خصوصی بیگانه شده است» (ص ۱۲۱).
پی‌نوشت:
۱- پرولتریا با تعریف قرن نوزدهمی‌اش نمی‌تواند عنصری در پارلمان داشته باشد و از نظر حقوقی نیز به دلایل مادی قابلیت رقابت- مثلا در دادگاه‌ها- را با دیگر طبقات ندارد.

 

 

منبع شرق