درام تاریخی بروکلین به کارگردانی جان کرولی بر اساس رمانی به همین نام اثر کولم توبین ساخته شده است. دراین فیلم سیرشا رونان، امروی کوهن و دامنل گلیسون ایفای نقش کردند.داستان فیلم در دهه ١٩۵٢ اتفاق می افتد و روایت مهاجرت دختر ی جوان از ایرلند به نیویورک است. او پس از مهاجرت مجبور می شود بین عشق تازه از راه رسیده و سرزمین مادری اش یکی را انتخاب کند.

درام تاریخی بروکلین به کارگردانی جان کرولی بر اساس رمانی به همین نام اثر کولم توبین ساخته شده است. دراین فیلم سیرشا رونان، امروی کوهن و دامنل گلیسون ایفای نقش کردند.داستان فیلم در دهه ١٩۵٢ اتفاق می افتد و روایت مهاجرت دختر ی جوان از ایرلند به نیویورک است. او پس از مهاجرت مجبور می شود بین عشق تازه از راه رسیده و سرزمین مادری اش یکی را انتخاب کند.

در دنیای مدرن، که غربت به گونه ای از زندگی ما بدل شده است «خانه وجود» کجا است؟ آرامبخش ترین سمفونی زندگی که شنیدن آن آرامبخش دل های غریبانه ما است از کدام خانه برمی خیزد؟ از شوپنهاور فیلسوف سخنی نقل می کنند که از بس مصداقش را شنیده ایم ، تا حدودی حالت تکراری و کلیشه ای پیدا کرده است. او گفته که عشق ناشی از انتخاب نیست بلکه نیرویی کور است که آدمیان را به سوی همدیگر فرا می خواند ولی سرانجام آن نیز رنج و مصیبت است. آیا عشق «ایلیش» هم در هجران از مادر و خواهرش دچار چنان آفتی می شود؟ آیا همان گرفتگی و تاریکی چهره در وقت بیرون آمدن دختر جوان از کلیسا از تراژدی دنیای عشق در آینده اش خبر می دهد؟ یا ازغم دوری و غربتی که پیش رو دارد؟ آمده است تا دعایی بخواند و از غم های ناآشنا رهایی یابد؟ پاسخ این پرسش که سرنوشت عشق به کجا می کشد تا نزدیک پایان داستان در سردرگمی است چون هنوز گره معماهای دیگر باز نشده اند تا بدانیم سرانجام عشق این بار به کجا می کشد و از قضا، نوآوری در سوژه فیلم تا حدودی ممکن است مربوط به این جنبه از داستان فیلم باشد. از آنجایی که دختر در کلیسا نگاهی اندوهبار دارد و ارباب زن هم که در کلیسا کنارش نشسته از دلهره و نگرانی و گرفتگی زن جوان خبر دارد: این سکانس، از آغاز نگرانی طولانی خبر می دهد که مهاجرت و دوری همیشه به دنبال خودش می آورد. با ورود به کشتی زن جوان انتظار راحتی و آسایش را دارد اما اندک اندک آن سراب خوشرنگ از دید او محو می شود. دنیای غربت او اندک اندک آغاز می شود، به هر اتاقی که سرک می کشد، با آدم های ناشناسی روبه رو می شود. تلخی سفر و درماندگی در حل مشکلات روبه رویش قرار می گیرد جایی هم اتاقی اش می گوید: اینجا حتی کشتی های درجه یک هم بوی گند می دهند! اختلاف بر سر توالت سیار نشان دهنده بر کمبود ها و لحظه های توحش آمیزی است که صدای مسافر شاکی از فاجعه بار بودن خدمات مسافرتی به جایی نمی رسد. این نخستین تکانه ای است که به زن جوان وارد می شود که مهاجرت به سرزمین رویایی بدون دردسر نیست. هنگام بازرسی پاسپورت ها کلماتی به او هجوم می آورند که تو باید بدانی به چه سرزمینی آمده ای. بعد از مهر شدن پاسپورت، از در آبی که وارد می شود نور خیره کننده بر روی او می تابد که شاید نماد همان روشنایی و پایان ظلمتی است که به علت گرفتاری فقر و بیکاری در سرزمین ایرلند با آن در گریبان بود.

یکی از موفقیت های روایت فیلم همان گریز از جزییاتی غیر ضروری است و ساختار روایت به گونه ای است که موفق شده رخدادهای کلی را از حرف های هم اتاقی ها و دوستان تازه و صاحبخانه اش جدا کند و به گونه ای پیش رود که خبر از ظهور یک عشق غیرمنتظره بدهد. عشقی که معمولادر غربت شکل می گیرد و رویدادها و زندگی در غربت را هدایت می کند. سکانسی را به یاد بیاوریم که در جشن، جوانی به طرف او می آید و می خواهد با او همراهی کند، در عین اینکه دختر پذیرفته است اما رفتار طرفین تا حدودی خنثی است، اما جوان دومی هم به او پیشنهاد می دهد که او با نگاهی در قالب کلوزآپ می گوید نمی خواهد نگران یادگیری رقص باشی، همین که وانمود کنی کافی است! این جمله خبر نوعی شروع عشق در غربت را می دهد. همان طور که بیان شد فیلم باوجود اینکه به ذکر جزییات می پردازد اما از نکته های حیاتی در لابلای رویدادها غافل نیست، برای مثال مادر سر سفره می گوید که بحث سیاسی نشود، در اینجا یکی می گوید که بحث جراحی چشم که سیاسی نیست، دیگری پاسخ می دهد که اگر چشم یک سیاستمدار باشد، بحث سیاسی می شود. در جای دیگری هم بحث اهمیت زیبایی برای زنان که به مدد تبلیغات بازرگانی داغ تر شده پیش می آید که تو گویی این مردان هستند که چنین احتیاجی را نمی بینند. از طریق دو نمای «نزدیک متوسط» و «نزدیک یا کلوزآپ» چهره کاراکترها به ویژه کاراکتر اصلی- که چشمانی غمگین و متناسب با غم همیشگی غربت است- احساس اندوهگینی در مخاطب را جهت همنوایی با کاراکتر به شدت برمی انگیزد.

اکنون در غربت بروکلین عشقی آرام آرام شکل می گیرد. همان طور که منتقدان می گویند این گونه عشق ها گاهی سوژه رمان های بسیار موفقی هم شده اند از جمله «سرزمین های برفی» اثر کاواباتا، «موسم هجرت به شمال» کار طیب صالح. اما این عشق شکل گرفته در بروکلین تفاوت مهمی با آنها دارد و آن هم این است که این عشق، عشقی است که ما بین دو فرهنگ تا حدودی به هم نزدیک متولد شده است: یعنی ایرلند و امریکا. هردو تاحدودی تابع فرهنگی به نام فرهنگ غربی هستند و شاید بتوان گفت آسیب آن به مراتب کمتر جلوه گر می شود. عشق شکل گرفته در بروکلین اگر چه نهالی ضعیف نیست، اما در مدت زمانی به لرزه در می آید. هنگامی که ایلیش به سبب مرگ خواهرش رز به سرزمین مادری اش برمی گردد با دو بحران روبه رو می شود: یکی تازه شدن داغ دلتنگی و زخم دیدن سرزمین مادری و دیگری وسوسه ای در کالبد یک محبت زود گذر و در همراهی با جوانی به نام «جیم» که سر راهش سبز می شود. البته نامه نگاری تونی (شوهر و عشق ایتالیایی اش) برای دلتنگی و انتظار برگشتن او، درام فیلم را طوری پیش می برد که تو گویی مبارزه ای در خفا و بی خبرانه مابین عشق ایتالیایی (تونی) و عشق جوان ایرلندی (جیم) شروع شده است و صفای قلب و عزم راسخ عشق ایلیش در برابر سرود عشق جوان ایرلندی حیران می شود.

بروکلین

روایت فیلم، در سکانس های متعدد تن دادن ایلیش به عشق دیگری را نمایش می دهد و همان طور هم که گفته شد بدون پرداختن به شاخ و برگ های اضافی، او از این نوع عشق زودگذر و لرزان خداحافظی می کند. در سکانسی که زن جوان همراه دوستان و جوانی که شیفته ایلیش شده است به گردش می روند و سپس بعدها سکانسی کاملامتضاد نمایش داده می شود که ایلیش خبر بازگشتش به امریکا را از طریق یک نامه به عشق تازه اش می رساند. فیلم به ما نمی گوید که چرا ایلیش او را ترک کرد؟ آیا عشق شوهرش«تونی» یا پایبندی اش به ازدواج بود که مثل یک وظیفه او را دوباره به امریکا می کشاند؟ به هر تقدیر تا نزدیک پایان خط داستان این انگیزه همچنان در ابهام است. البته انگیزه بازگشت زن جوان ممکن است تا حدودی هم از زرق و برق و زندگی مجلل در امریکای آن زمان نشات گرفته باشد و با وجود پیشنهاد کار مناسب در ایرلند اما چون مجذوب سرمایه داری امریکا شده است به همین سبب هم حاضر به تحمل دوری و سختی غربت است. روی عرشه کشتی، رو به دختر جوان مسافر امریکا می گوید: «باید بدونی کجا اومدی. اینجا دلت برای خونه تنگ میشه. تنها راه چاره تحمله!» داستان تا پایان خط مستقیمی دارد و سرانجام، انگیزه مبهم خود زن از بازگشت به امریکا تازه کشف می شود و سخن تازه ای را هم درباره عشق به مخاطب القا می کند. اکنون زن جوان دوباره به امریکا بازگشته است. او با قلبی سرشار از اطمینان می داند که درد جدایی از سرزمین مادری همچنان با ما است و سرنوشت بعضی از انسان های امروزی همین است، اما قلب و روحش تازه کشف کرده که جایی خانه تو است که عشق تو در آن است.
او در مونولوگی در پایان می گوید که هر روز که خورشید طلوع می کند، در غفلت هستی تا اینکه کم کم می دانی در این غربت و سرنوشت یک نفر است که به فکر تو است و می فهمی که زندگی ات متعلق به همین جاست. این مونولوگ به سکانسی برش (کات) می خورد که در آن ایلیش، تجسم عشق واقعی را در دیدار با همسرش می بیند. در واقع این سکانس، بیانگر الهامی روحی است که بر قلب او در این غربت دور تابیده می شود و آرام بخش درد غم هجران از سرزمین مادری است. هایدگر یک زمانی گفت «زبان خانه وجود است»، تو گویی از زبان ایلیش در این زمانه که غربت و دوری، بساط خود را گسترانیده است سخن تازه و جایگزین دیگری با اندکی تسامح به گوش ما می رسد «عشق، خانه وجود است و بس.»

منبع روزنامه اعتماد