درست است بیشتر متونی که تحت عنوان فلسفه زبان خلق شده‌اند به لحاظ فلسفی بی‌اهمیت‌اند.

ویلارد ون ارمن کواین (۲۰۰۰-۱۹۰۸) فیلسوف از بزرگان فلسفه تحلیلی به ویژه فیلسوف علم است. او عمر علمی‌اش را در هاروارد سپری کرد. معروف‌ترین مقاله او «دو جزم تجربه‌گرایی» نام دارد و در آن تمایز بین گزاره‌های تحلیلی و ترکیبی را به چالش می‌کشد. او نگاه کل‌نگرانه‌ای دارد که طبق آن می‌خواهد  بر‌حسب علوم طبیعی،توصیفی علمی از جهان ارایه دهد. به تعبیر خودش او هوادار «فلسفه علمی» است. نظریه «نامعین بودن ترجمه» از دیگر ابتکارهای اوست. او در مقاله دو جزم تجربه‌گرایی به ارتباط بین تجربه با معرفت می‌پردازد و می‌خواهد ثابت کند که تجربه، تمام میدان علم را تحت تاثیر قرار می‌دهد. در حالی که منطق‌دانان قبلی، تجربه را در ارتباط مستقیم با گزاره‌های واحد و اتمی می‌دیدند. او در این نوشتار به عمومی شدن فلسفه و عمومی نوشتن فیلسوفان برای عامه مردم سخن می‌گوید و درباره برنامه برایان مگی که خودش هم در آن شرکت کرده اظهارنظر می‌کند. او به این پرسش می‌پردازد که چرا و چگونه باید فلسفه را برای مخاطب عمومی، سهل و ساده نوشت و این کار شدنی هست یا نه و چه فایده‌ای بر آن مترتب است. کواین در این نوشته، فلسفه‌هایی را که از منطق و واقع‌بینی و مستدل بودن پرهیز دارند از فلسفه‌هایی که آنها را علمی می‌نامد جدا می‌کند. در واقع او فلسفه را غذای فکر می‌داند نه روح و آنچه غیر از عقلانیت و به اسم فلسفه رواج پیدا می‌کند و سعی دارد روان و روح مخاطب و نه فکر او را تحت تاثیر قرار دهد از دایره فلسفه بیرون می‌گذارد و به مخاطب گوشزد می‌کند که برای این کار باید دنبال حکمت برود نه فلسفه.

ویلارد ون اُرمن کواین

چه چیز را فلسفه می‌نامند؟ استاد آدلر معتقد است که فلسفه در نیم قرن گذشته عمیقا تغییرکرده است. فلسفه دیگر با مردم عادی سخن نمی‌گوید یا به مسائلی که افراد بسیار به آنها علاقه‌مندند، نمی‌پردازد. چه شده؟ آیا چیز مشخصی هست که فلسفه را دچار این تغییرات کرده است؟ یا اینکه خود واژه «فلسفه» سر جایش نیست و قبلا برای چیز دیگری به کار می‌رفت و حالا برای چیز دیگری؟ واضح است که آدلر فقط دارد با معناشناسی جابه‌جا شونده(migratory semantics) یک واژه سه هجایی دست و پنجه نرم می‌کند، دهن‌ پر کن ولی به همین اندازه سطحی. او می‌گوید که در واقع فلسفه با وجود این تغییرات رقت‌بار، همان موضوع قبلی است. برای اثبات این ادعا می‌تواند تداوم تاریخِ در حال تغییرِ آن را ذکر کند. اما تداوم هم مشخصه‌ای است مثل معناشناسی جابه‌جا شونده یک واژه سه هجایی. اگر بیشتر به تلاش‌های عملی و فعالیت‌های قدیم و جدید، نهان و آشکار، سطحی و عمیق نگاه کنیم و بگذاریم واژه «فلسفه» هر جا که می‌خواهد قرار بگیرد، بهتر می‌توانیم تغییرات  صحنه را تشخیص دهیم. ارسطو علاوه بر چیزهای دیگر یک فیزیکدان و زیست‌شناس پیشگام بود. افلاطون هم درکنار چیزهای دیگری که بود به نحوی یک فیزیکدان بود به شرطی که کیهان‌شناسی از شاخه‌های نظری فیزیک باشد. دکارت و لایب‌نیتس تا حدی فیزیکدان بودند. آن روزها زیست‌شناسی و فیزیک را هم فلسفه محسوب می‌کردند. تا قرن نوزدهم اینها را فلسفه طبیعی می‌نامیدند. افلاطون، دکارت و لایب‌نیتس، ریاضیدان هم بودند و لاک، برکلی، هیوم و کانت تا حد زیادی روانشناس بودند. تمام این ستارگان تابناک و دیگرانی که به عنوان فلاسفه بزرگ به آنها احترام می‌گذاریم، دانشمندانی بودند که به دنبال مفهومی سازمان‌یافته از واقعیت می‌گشتند. در واقع جست‌وجوی آنها فراتر از آن علوم تخصصی رفت که اکنون تعریف‌شان می‌کنیم؛ همچنین مفاهیم وسیع‌تر و اساسی‌تری برای روشن‌سازی و گره‌گشایی وجود داشت. اما در افتادن با این مفاهیم و جست‌وجوی نظامی با مقیاس وسیع هنوز از کل فعالیت علمی جداشدنی نبود. رسیدن به نظریه‌های عام‌تر و نظریه‌پردازانه‌تر امروزه مشخصه فلسفی بودن دانسته می‌شود. به علاوه چیزی که امروزه به اسم فلسفه دنبال می‌شود بیشتر همان دغدغه‌ها را دارد، در حالی که به نظر من در بهترین حالت فنی خود قرار دارد.
تا قرن نوزدهم می‌شد تمام دانش‌های علمی در دسترس با هر اهمیتی را ذهن توانای یک فرد
در بر بگیرد. با گسترش یافتن و عمیق شدن علم این وضع راحت به پایان رسید. سیلی از تمایزهای ظریف و اصطلاحات فنی به راه افتاد که بسیاری از آنها واقعا لازم بود. مسائل فیزیک، میکروب‌شناسی و ریاضیات به مسائل جانبی‌تر تقسیم شده‌اند که هر کدام‌شان برای فرد غیرمتخصص، بیهوده یا نامفهوم به نظر می‌رسند؛ فقط متخصص آن می‌تواند بداند که آن مساله چگونه در تصویری گسترده‌تر ترسیم می‌شود. حالا فلسفه هر جا که با علم ارتباط داشته باشد، پیشرفت می‌کند. پیشرفت در فلسفه هم مثل همه جای علم، تمایزها و پیوندهای مربوطه‌ای را نشان داده که در گذشته نادیده گرفته شده‌اند. در فلسفه هم مثل همه جا، مسائل و گزاره‌ها به اجزای سازنده‌ای تجزیه و تحلیل می‌شوند که دیدن آنها به نحو مجزا لابد بی‌جاذبه یا بدتر از آن به نظر می‌رسند.
منطق صوری، نوزایی خود را کامل کرد و درست ۱۰۰ سال پیش به دست گوتلوب فرگه به علمی جدی تبدیل شد. یکی از ویژگی‌های بارز فلسفه علم در سال‌های بعد از آن استفاده روزافزون از منطق قدرتمند جدید بوده است. این کار برای عمق بخشیدن به بینش‌ها و تقویت مسائل و راه‌حل‌های آنهاست. این کار همچنین به این خاطر انجام شد که با وارد کردن اصطلاحات و نمادهای فنی همزمان با خدمت به محققان، مخاطبان غیرحرفه‌ای را هم دلسرد کرد. یکی دیگر از ویژگی‌های بارز فلسفه علم در این دوره، دلمشغولی روزافزون به ماهیت زبان بوده است. این کار در محافل مسوولیت‌پذیر، عقب‌نشینی از مسائل بسیار جدی‌تر نبود. این امر محصول تردیدهای انتقادی است که می‌توان ردشان را در قرن‌ها پیش و نزد تجربه‌گرایان انگلیسی سنتی مثل لاک، برکلی و هیوم و با وضوح بیشتر نزد بنتام یافت. در ۶۰ سال گذشته هر روز بیش از پیش به این نکته وقوف پیدا شده که مفاهیم درون‌نگرانه سنتی ما- مفاهیم ما از معنا، ایده [(اندیشه- تصور)]، مفهوم، ذات که همه بی‌انضباط و تعریف نشده‌اند- بنیادی برای نظریه‌ای درباره جهان ارایه کرده‌اند که به شکل ناامیدکننده‌ای اداره‌ناشدنی و سست است. مدیریت این مشکل با تمرکز بر واژگان بر نحوه فراگیری و استفاده از آنها و نحوه مرتبط شدن آنها با چیزها حاصل شده است.
پرسش درباره زبان خصوصی که آدلر به عنوان چیزی بیهوده از آن یاد می‌کند از این موارد است. این مساله زمانی به لحاظ فلسفی مهم می‌شود که تشخیص دهیم یک نظریه مشروع درباره معنا، نظریه‌ای است که درباره کاربرد زبان باشد و اینکه زبان، یک هنر اجتماعی است که به نحو اجتماعی القا می‌شود. اهمیت این موضوع توسط ویتگنشتاین و قبلا توسط دیویی خاطرنشان شده بود اما هر کس که خارج از این زمینه با آن مواجه می‌شود، اهمیت آن را درنمی‌یابد.
درست است بیشتر متونی که تحت عنوان فلسفه زبان خلق شده‌اند به لحاظ فلسفی بی‌اهمیت‌اند. برخی پاره‌نوشته‌ها که به عنوان مطالعات زبانی منتشر می‌شوند، تفننی یا کمی سرگرم‌کننده‌اند اما صرفا از طریق محافل سطحی وارد نشریه‌های فلسفی می‌شوند. برخی از آنها، بیشتر به لحاظ فلسفی، بی‌صلاحیتند؛ چون کنترل کیفیت در این مطبوعات فلسفی در حال تزاید، ناسالم است. مدت‌هاست که فلسفه برخلاف علوم سخت(hard scienc es) از اجماع دودلانه بر سر مسائل مربوط به صلاحیت حرفه‌ای رنج می‌برد. دانشجویان علوم سماوی به اخترشناسان و طالع‌بینان تقسیم می‌شوند به همان راحتی که حیوانات اهلی به گوسفند و بز تقسیم می‌شوند. اما تقسیم فلاسفه به نوابغ و فرزانگان ظاهرا در چارچوب‌های سنجش(frames of reference)  حساس‌تر است. شاید به خاطر ویژگی نظرپردازانه و نامنظم موضوع باید همین‌طور هم باشد.
بسیاری از چیزهای غامض در فیزیک جدید با عمومی‌سازی گره‌گشایی شده‌اند. از این بابت بسیار ممنونم چون من ذائقه فیزیک را دارم اما نمی‌توانم بی‌پرده با آن مواجه شوم. فیلسوف، شارح ماهری است که می‌تواند با فلسفه فنی حاضر هم همین کار را بکند. این کار را باید هنرمندانه انجام داد چون لازم نیست هر چیزی که به لحاظ فلسفی مهم است مورد توجه واقع شود  حتی وقتی به وضوح شرح داده و جا انداخته شود. شیمی آلی را در نظر بگیرید؛ اهمیت آن را درک می‌کنم اما درباره آن کنجکاو نیستم، اصلا هم نمی‌فهمم چرا باید شخص غیرمتخصص به بیشتر دغدغه‌های من در فلسفه اهمیت دهد. اگر به جای دعوت به برنامه تلویزیون بریتانیا با عنوان «مردان اندیشه» با من درباره شدنی بودن آن برنامه مشورت می‌شد، ابراز تردید می‌کردم. آنچه من تحت عنوان فلسفه به بحث گذاشته‌ام، همان چیزی است که نامش را فلسفه علمی گذاشته‌ام، چه قدیم چه جدید، چون این همان رشته‌ای است که آدلر این روزها به نقد آن گرایش دارد. من مطالعات فلسفی درباره ارزش‌های اخلاقی و زیبایی‌شناختی را از این عنوان مبهم مستثنا نمی‌کنم. برخی از این مطالعات از نگاه تحلیلی می‌توانند روح علمی داشته باشند ولی برای الهام یا تسلی چندان مناسب نیستند. دانشجویی که در درجه اول برای آسایش معنوی تحصیل فلسفه می‌کند به خطا رفته است و احتمالا دانشجوی چندان خوبی هم نیست چون کنجکاوی فکری چیزی نیست که او را برانگیزد. نویسندگی الهام‌بخش و درس‌آموز، قابل تحسین است اما جای آن در رمان، شعر، موعظه یا تالیف ادبی است. فلاسفه به معنای حرفه‌ای آن برای این کار مناسب نیستند. هیچ توانایی مناسبی هم برای کمک به تعادل جامعه ندارند هر چند باید هر کاری که می‌توانیم انجام دهیم.  چیزی که می‌تواند این نیاز دایما جوشان را برآورده کند، حکمت است: سوفیا (حکمت) بله اما فیلوسوفیا (دوستداری حکمت) نه ضرورتا.

پی‌نوشت:
۱- این نوشته به درخواست نشریه نیوز دی برای پاسخ به یکی از نوشته‌های موریتمر آدلر نوشته شد. هر دو نوشته با هم و تحت همین عنوان منتشر شد. اما هنگام انتشار در ۱۸ نوامبر ۱۹۷۹ معلوم شد که نوشته من بازنویسی شده تا با اوهام ویراستار همخوانی داشته باشد. نوشته دستکاری نشده من این است.
ترجمه  رضا  یعقوبی