داستانی از گرهارت هاوپتمان با ترجمه محمود حدادي

دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷ در ۰۹:۲۶


سخن مترجم: گرهارت هاوپتمان (۱۹۴۶-۱۸۶۲) نماینده‏ی فرهنگ و ادبیات آلمان در قرن نوزده و بیست بود و در مقام شاعر ملی حتی مورد احترام دولت‏های وقت آلمان. از وی بیش از همه نمایش‏نامه به یادگار مانده است و در آن میان درام «بافندگان»، شرح نخستین قیام‏های کارگری در آلمان، برایش اعتباری جهانی آورد. بازپردازی دقیق و پرجزئیات زندگی بی‏نوایان در عین استفاده از عناصر و مظاهر طبیعت ــ مثل رنگ‏های گوناگون نور، و صداهای باد و آب و ویژگی‏های فصول ــ برای بیان حالات درون و روان آدم‏ها از شناسه‏های قلم اوست. دو نوول از آثار دوران جوانی‏اش تأثیر عمیق و آگاهانه‏ای از شیوه‏ی روایت گئورگ بوشنر در نوول «لنس» گرفته‏اند: در نوول «تیل راهبان» خرده‏کارمندی کندذهن و کم‏حرف پس از مرگ بچه‏اش، که سانحه‏ی آن نتیجه‏ی سهل‏انگاری آشکار خود او و نامادری این بچه است، دیوانه می‏شود. و اما در نوول «حواری» دومین اثری که شیوه‏ی فضاسازی «لنس» بوشنر را به عاریت گرفته، هاوپتمان موضوعی را مطرح می‏کند که از زمان شکوفایی صنعت و سرمایه از بن‏مایه‏های پرتکرار ادبیات آلمانی است و ادیبان آن را از عارضه‏های جهان صنعتی می‏دانند: افول نفوذ کلام روشنفکران و هنرمندان، و انزوای آنان در اجتماعی که سرمشق‏اش دیگر نه ادب و فرهنگ، بلکه پیشرفت مادی است. بوشنر بر مثال یاکوب لنس از ناکامی اجتماعی نویسندگان دنیای مدرن آلمانی نمونه‏ای غمبار را به عرصه‏ی ادبیات درمی‏آورد، و گرهارد هاوپتمان با «حواری» برای این سنخ هنرمند آرمان‏گرا، صنعت‏گریز و انزواطلب و ناکامی او شخصیتی نمادین ابداع می‏کند، شخصیتی که توان درک واقعیت را از دست داده است و در سفری سرگردان‏وار به ایتالیا می‏میرد. جالب است که این نکته‏ آخر، یعنی مرگ در ایتالیا را چند نویسنده‏ی دیگر آلمانی هم برای شخصیت‏های بحران‏زده‏ی خود برگزیده‏اند، از آن جمله است توماس مان در «مرگ در ونیز»، برونو فرانک در نوول «سیاسی» و ولفگانگ کِپن در «مرگ در رم».

اجتماع‏گریزی، گوشه‏گیری، و مرگ شخصیت‏های همه‏ی این داستان‏ها فاجعه‏آمیز است، چرا که اینان خیلی وقت نیست اجتماعی‏شان را از دست داده‏اند.
ولی اجتماع‌‏گریزی درازمدت آدم را بی‏خاصیت می‏کند. و سقوط آدمی بی‏خاصیت دیگر جنبه‏ی فاجعه‏آمیز ندارد و حتی رنگی از مضحکه می‏یابد.
در بازگشت به نوول «حواری» نکته‏ی آخر آن‏که هاوپتمان خود چند سفر به ایتالیا داشته و توصیف فقر مردم این کشور در روزگار تصنیف این قصه (سال ۱۸۹۰) از تأثیر مستقیم مشاهدات اوست.

دیروقت شب به زوریخ رسیده بود. اتاقکی در طبقه‏ی زیر شیروانی مهمانخانه‏ی کبوتر، کف‌دستی نان و جرعه‏ی آبی زلال پیش از آن که سر به بالین بگذارد: همین بس‏اش بود. خوابی ناآرام و کم‏تر از چند ساعت اندک داشت و کوتاه‏زمانی پس از چهار صبح بیدار شد. سرش درد می‏کرد و این درد را از قطار و سفر دراز دیروزش با آن دانست. تحمل چنین مسافرتی اعصابی به ستبری ریسمان می‏خواهد. از این قطارها، با آن تکان و تلق‏تلق ابدی‏شان، آن نفیر و بخار، و نیز تصاویر تندگذرشان نفرت داشت، و نفرتی بیش‏تر از آن مثلاً دستاوردهای این مثلاً تمدن.
همان سفر از کوهستان‏های گوتهارد به‏تنهایی شکنجه بود… شکنجه این‏که زیر نور محو لامپی لرزان بنشینی و آن‏همه سنگ و صخره‏ی غول‏آسا را در بالای سرت بدانی، با کنسرت هزار صوت گوش‏آزار که تا مغز استخوانت را به لرزه درمی‏آورد… راستی که دیوانه‏کننده بود! دچار حالتی شده بود، دچار ترسی که باورش نمی‏شد کرد. قیل و غرش قطار گاهی دور می‏شد و گاهی نزدیک، و بعد مثل دوزخ چنان خروشی برمی‏داشت که همه‏چیز را در خود می‏بلعید… دیگر هرگز و هرگز به قطار مسیر سنت‌گتهارد سوار نمی‏شد.
آدمی یک سر بیش‏تر ندارد و حال اگر این سر پریشان باشد و پر از پرواز درهم ‌و برهم فوج زنبور، در آن صورت آن اندک فرجه و فرصت آرامش هم از هیچ آدمی برنمی‏آید. از شیطان برآید. چرا که هرچه پدیده مرزهای خود را می‏شکند، ابعاد طبیعی‏اش را در می‏نوردد، تا به آسمان آماس می‏کند و سرخود می‏شود.
شب آزارش داده بود و حال وقت آن بود که این آزار به پایان برسد. خنکای صبح زلال باید که اثر خود را می‏گذاشت. وانگهی می‏خواست از این‏جا به آلمان پیاده برود.
خود را شست و جامه‏اش را به تن کرد. هنگامی که صندل‏ها را به پا می‏بست، یک‏دم از خاطر گذراند چه شد که این ردایی را برگزید که از همه‏ی دیگر آدم‏ها متفاوتش می‏کرد: سیمای استاد دیفن‏باخ به یادش آمد، سپس جهشی به سال‏های آغازین: خود را دید که در آن لباس به‏اصطلاح معمولی به مدرسه می‏رفت ــ کله‏ی طاس پدر با پوزخندی پنهان به سر و ظاهر پسر، از پس پیشخوان داروخانه نگاه می‏انداخت. مادر همیشه گفته بود که بچه‏اش خودبیمارانگار نیست. آن کله‏ی طاس و این سیمای جوان زنانه همه‏جا با هم در آمدوشد بودند و با این حال چه تفاوت بزرگی میانشان! شگفتا که این تفاوت پیش از این به ذهنش نرسیده بود.
صندل‏ها محکم شده بودند. با ریسمانی ردا را دور کمر بست و رشته‏ی باشلق را هم بر گرد سر.
در راهروِ مهمانخانه آینه‏ای کهنه آویخته بود. هنگام عبور لحظه‏ای ایستاد و به خود نگریست. به‏راستی که! سر و ظاهر حواریون را یافته بود. طلای مقدس گیسوهای بلندش را برانداز کرد و آن ریش پر و باریک و حنایی‏رنگ، نیز آن چهره‏ی شجاع، مصمم و با این‏همه بی‏اندازه پرگذشت، و این ردای سفید کهانت را که به اندام زیبا و کشیده و ورزیده‏اش کمالی می‏بخشید.
از تجلی خود بر آینه لذت می‏برد، چرا که نه؟ چرا نه ستایش از خود، جایی که همیشه و پیوسته طبیعت را ستوده بود، آن‏هم با همه‏ی آنچه طبیعت می‏آفرید؟ آخر نه مگر در جهان در هر قدم با معجزه‏ای روبه‏رو می‏شد. حتی آن چیزها که از نگاه و اعتنای هیچ آدمی برخوردار نبودند، در او هراسی آیینی بیدار می‏کردند، هراسی بجا و برازنده. این جامه‏ی نوِ امروز صبح: می‏توانستی بینگاری این رشته‏ی دور سر برای مهار دسته‏های مو گره خورده است و صرفا از سر تصادف است که نمودی از هاله‏ی مقدسان به سیمای او می‏دهد. از این پس مقدسی وجود نداشت، و یا به تعبیری بهتر: هاله‏ی تقدس اینک از آنِ همه‏ی زاده‏های طبیعت بود، حتی آن ریزترین گل یا کفش‏دوزک هم. و آن‏که بر گرد هر پدیده هاله‏ای مقدس نمی‏دید، چشمانی بی بصیرت داشت.
خیابان هنوز خالی از آدم بود، و پوشیده از پرتو آرام آفتاب صبحگاهی، با سایه‏ی اریب خانه‏هایی تک و توک. به کوچه‏ای باریک درآمد که از دامنه‏ی کوه بالا می‏رفت، و دیری نکشید که از میان چمن‏ها و باغ‏های میوه رو به بلندا قدم برمی‏داشت.
هر از گاه بر سر راهش خانه‏ای قدیمی و بلندتارک، درِ کوچک باغش تنگ در قابی از گل و پیچک، و سپس باز چمن و تاکستان، و سرشاری بوی یاسمین و یاس و شب‏بو در این هوای پاک و سبک چندان که این جوان چون شرابی پرعطر و ادویه با لذت آن را به درون سینه می‏داد.
خود را با هر قدم آزادتر می‏یافت.
هنگامی که نگاهش آرام و با این حال مقاومت‏ناپذیر به دنیای بیرون روی کرد، حسی داشت که گویی قلبش از نیش خاری خلاص شده است. نورِ سرشار تاریکی درون سینه‏اش را شست. چترهای زردفام قاصدک همچون بی‏شمار خرده خورشید بر سطح چمنِ پر جوش و جوانه‏ی کناره‏ی راه چشمانش را می‏زدند. از پس شکوفه‏باران پر پیمان درختان میوه رگه‏های آفتاب اریب بر سر سبزه‏ها فرومی‏نشست و بر این فرشْ هزار لک طلا می‏نشاند. درختان غان هاله‏ای از عطر عسل در پیرامون خود داشتند. و این‏همه جوشش و رویشِ خوشایند گواه پیام‏آوری پویای پیکِ زنبورهای دیروزین بود.
هنگام صعود با همه‏ی دقت از لطمه و نابودی هر جانداری پرهیز می‏کرد و حتی بر آن کوچک‏ترین حشره هم پا نمی‏گذاشت. زنبورهای زیاده‏سمج را با احتیاط می‏راند. مگس‏ها و پشه‏ها را برادرانه دوست داشت، و کشتن حتی آن معمولی‏ترین پروانه هم در چشمش سنگین‏ترین همه‏ی جنایت‏ها می‏آمد.
گل‏های پلاسیده و برکنده‏ی دست بچه‏ها را از سر راه برمی‏داشت تا جایی به درون جوی آب بیندازد. خود هرگز بنفشه یا سوری‏ای را محض آراستن خود نمی‏کند. از گلحلقه و دسته‏گل نفرت داشت، همه‏چیز را سر جای خود خوش‏تر می‏دانست.
با خود در صلح و خشنودی بود. تنها افسوسش آن‏که چرا نمی‏تواند خودش را تماشا کند. با آن گام‏های آهنگین در خلوت سپیده در حال صعود به بلندا: چرا که همین صحنه‏ی صعود می‏توانست خودش موضوع و مایه‏ای برای یک استاد نقاش باشد. پس این تصویر در پیش چشم جانش شکل گرفت.
سپس نگاهی به پیرامون انداخت که آیا تنابنده‏ای بیدار نشده و آیا او را نظاره نمی‏کند. اما هیچ‏کس به چشم نمی‏خورد.
وانگهی آن وزوزه‏ی عجیب – جایی در عمق گوش و شاید هم سر، در نقطه‏ای که بر خودش هم به‏درستی معلوم نبود ــ از نو سر برداشت. اینک هفته‏ها می‏شد این ولوله‏ی بی‏شک ناشی از اختلال گردش خون، آزارش می‏داد. باید که می‏دوید، با تکاپویی بیش‏تر، تا خون گردشی تندتر می‏یافت.
پس به گام‏هایش شتاب داد.
سرانجام از بام و سقف خانه‏ها بالاتر کشیده بود. هنگام نفس تازه‏کردن، خاموش ایستاد و در پایین پای خود شاهد شکوهی تمام بود. موجی از تأثر وجودش را گرفت. در پیش چشم‏انداز این اعماق شگفت حس کوچکی و سرافکندگی سوزشی در جانش دواند. با چشمانی شیدا به تماشای کوه پیش روی خود ایستاد که بر پرده‏ی افق بر سینه‏کش پرشیب و شکاف خود سبزه‏ای تازه و یک‏دست داشت و در دامنه‏اش، در عمق دره، نیلی و بنفش دریاچه را، که در پای آن تپه‏ها با خفت ملایمشان هریک فرشی سبز و تا غایتِ دیدرس شکوفه آذین بود و بر پشته‏هایشان این‏جا خانه‏ای و آن‏جا باغی یا کپه‏ی دهی پنجره‏هایش در قابِ، شیروانی‏های قرمزرنگ، با برج‏هایی سفید، روشن از چراغ برق.
فقط در دوردستِ جنوب رگه‏ی عطری نقرابی دریا و آسمان را با هم پیوند می‏داد و پرده‏ای به روی دشت می‏کشید. ولی بر فراز این رگه، با تابش شیرگون و ناب گنج‏هایی سترگ از نقره، رشته‏ی دراز قله‏های برف‌پوش سر در آبی محو و ملایم و نمادین آسمان فرو برده بودند.
دیری به این چشم‏انداز خیره ماند. و هنگامی که نگاهش را سرانجام فروگرفت، دیگر خشکی و جزمیتی در وجودش نبود، بلکه گشادگی دل بود و فروگذاری خود. و حال یک دل سیر گریه.
سپس به راه خود ادامه داد.
از بالادست، آن‏جا که ردیف درختان بلوط آغاز می‏شد، صدای فاخته به گوشش رسید: همان دو ضرباهنگ تند با تکرار گاه و بی‏گاهش. در خلوص و خلوت دل از نو به راه افتاد.
تکان و تأثر رازآمیز در قبال طبیعت برایش حسی ناآشنا نبود. با این‏همه این حس تا حال چنین پرپیمان و ناگهانی در جانش ندویده بود. آری، درکش از طبیعت قوی‏تر و ژرف‏تر می‏شد، و این واکنشی بود واضح و بدیهی، و بی‏نیاز از آن‏که درباره‏اش اندیشه‏هایی وسوسه‏آمیز و بیمارگونه کنی. وانگهی یقینی در خود می‏یافت که با هر دقیقه محکم‏تر می‏شد.
در غلبه‏ی تلاطمی دوباره، از نو ایستاد. و حال در زیر پایش، این شهر بود که در او کشش و اکراهی توأمان بیدار می‏کرد. شهر را مثل پوستی پوشیده از چرک و زخم چندش‏آور می‏یافت، مثل خوره‏ی پیوسته دامن‏گستری که به درون این بهشت تزریقش کرده باشی. تلنبار تنگاتنگ مشتی سنگ با اندک‏مایه‏ای از سبزه و درخت در لابه‏لایشان. دریافت که انسان خطرناک‏ترین همه‏ی حشرات است. بله، هیچ تردیدی نبود: شهرها جز غده و دمل فرهنگ نبودند و نظاره‏شان در او اکراه و درد بیدار می‏کرد.
اینک که به دل درختان بلوط رسیده بود، به پهلو افتاد و تنگْ همسایه با زمین، بوی خاک و گیاه را در سینه داد و در همان حال سبزی زلال علف‏ها را در پیش نگاه چشمان داشت. حسی گوارا سینه‏اش را انباشت: عشقی پیوسته دامن‌گستر، و سعادتی که منگش می‏کرد. تنه‏های درختان ستونی از نقره بود و در بالادست‏شان سرشاخه‏ها چتر سبزی جابه‏جا از تابش آفتاب زرین و از تکان آرام باد در زمزمه، و پر از آواز شاداب و سرزنده‏ی پرندگان. سراپا غرقه و تسلیم، چشم‏ها را بست.
و در این حال خواب دیشب به خاطرش آمد: نخست صدایی بیگانه، تپش و تعالی دل، پیش‏درآمد تصوری که باید در ذهنش می‏کاوید تا که به سرچشمه‏اش می‏رسید، و سرانجام خاطره وضوح یافت: در گرگ و میش غروبِ یک جاده‏ی بی‏پایان و غبارآلود جایی در ایتالیا، با هرم هوایی هنوز گرم، روستاییان آفتاب‏سوخته و ژنده‏پوش از صحرا برمی‏گردند. مرد و زن و بچه، با چشمانی سیاه، به‏درجسته و در تسخیر ایمان‏زده. در آن روبه‏رو کلبه‏هایی فقیرانه، و بالای سر این کلبه‏ها ناقوسی ساده و کوچک. خود او هم گرسنه و تشنه، و خسته و خاکی آهسته از گرد راه می‏آمد و مردم بر سر راهش زانو می‏زدند و دست‏ها را به تکریم او بر هم می‏فشردند و او احساسی از رحمت و حشمت در خود داشت.
همچنان دراز کشیده بود و در لذت این تصویر غرق بود. شوق و خشیت ناگهان پریشانش کرد. بر سرِ پا خاست.
و حال که چشمانش را باز کرد، بهتش برد. چرا که خوابش مثل فواره‏ی آب پراکند و فرو ریخت.
با بازخواست از خود به درون جنگل زد. محض نشئه‏ی این خواب خودشیفته‏وار خودش را سرزنش می‏کرد، چراکه آن را با اراده و تصمیمش همخوان نمی‏یافت. از وزن و قدرت تکبرش به وحشت افتاد و با‌این حال: بسا که این وحشتِ درونْ آزار پایه‏ای نداشت.
با این‏همه این وحشت، به‏رغم آن‏که حال به‏روشنی بی‏پایه‏اش می‏یافت، بیش از پیش در وجودش رخنه می‏کرد.
این ایتالیایی‏ها که پیاده از دهکده‏هاشان گذشته بود، به‏راستی تکریمش می‏کردند و آورده بودند که بچه‏هایشان را تبرک کند. و حال که همه‏ی کشیشان چنین می‏کردند، دلیلی برای پروای او نبود، آن‏هم جایی که چنته‏ای پرتر، و برای گفتن حرفی بیش‏تر داشت، و گوهر همه‏ی حرف‏هایش هم کلمه‏ی یگانه و والای صلح! تمام توشه و ارمغانش درون این یک کلمه نهفته بود. آری، همه‏ی معنا و مفهوم جهان درون این یک کلمه نهفته بود، همه‏ی معنا و مفهوم جهان.
جهان بوی خون می‏داد. خونِ جاری نشانه‏ی جنگ بود و آتش این جنگ پیوسته و هرباره، و در خواب و در بیداری آدم‏ها سر برمی‏داشت. و برادر بود که برادر، و خواهر بود که خواهر خود را می‏کشت. او همه‏ی آدم‏ها را دوست داشت و چون این غلیان و غیض‏شان را می‏دید، از سر درد و تردید دست برهم می‏سایید.
در دل آرزوی آتشینِ برخورداری از صدایی به بلندی رعد داشت، تا نظاره‏گر چکاچاک این نبرد بر بلندای صخره‏ای بایستد و با صدایی رسا بر همگان ندا و هشدار دهد. باید که به حکم وجدان از قتل برادر و خواهر زنهار می‏داد و هادی راه صلح می‏شد.
او خود این راه را می‏شناخت. به ساحت صلح از دروازه‏ای پا می‏گذاشتی که بر تارکش نوشته بود: طبیعت.
شوق و شجاعت رفته‏رفته ترس را از جانش بیرون راند. می‏رفت، بی‏خبر از مقصد خود، و در عالم خیال غرق در عتاب با تمامی یک ملت: شماها شکمباره‏اید و نوشخواره. مثل جانور بر سر سفره‏تان لاشه‏ی حیوان کود می‏کنید. دست از شکم‏چرانی، از کشتار فضاحت‏آمیز جانداران بردارید! میوه‏ی مزرعه و باغ خوراکتان باد! آن بستر ابریشمین و فرش گران‏قیمت، آن‏همه اسباب و جامه‏ی نفیس‏تان را یک‏جا تل کنید و مشعل در آن بیندازید، تا شعله‏ای بلند زبانه بکشد و همه را به کام خود ببرد! و چون از این کار آرام گرفتید، بیایید، همه‏تان بیایید، ای از سنگینی مال و بار سنگین‏گامان! به دنبال من بیایید! می‏خواهم شما را به سرزمینی ببرم که در آن یوز و بز کنار هم چرا می‏کنند و نه مار زهری دارد، و نه زنبور نیشی. در آن‏جا نفرت در وجودتان خواهد مرد و عشق جاویدان سر برخواهد داشت.
موج درد در قلبش می‏دوید، مثل جویباری تنداب فوج سرزنش، تسلی و زنهار از دهانش سرریز می‏کرد. تمامی تنش در هیجان می‏سوخت. کششی بنیان‏کن برمی‏انگیختش که تمامی عشق و شوق خود را نثار کند. دلش می‏خواست حتی درخت و پرنده را پای صحبت خود بنشاند، صحبتی نافذ و مقاومت‏ناپذیر. در خود می‏دید سنجاب پرجست‏وخیز میان درختان را با چند کلمه سحر کند و به پیش خود بنشاند. بر این توان خود آگاهی داشت، آن‏هم با وضوح و یقینی که بدانی سنگ خاصیتش آن‏که فرود بیاید. نیرویی قاهر در وجودش بود، نیروی قاهر حقیقت.
ناگهان جنگل به آخر رسید و او وحشت‏زده و پلک‏زنان، مثل آدمی از اعماق چاه بالا آمده مبهوتِ این جهان ماند و با این‏همه جهان او را تکان می‏داد و به خود می‏آورد. یکباره گام‏هایش جهت یافتند و او جستان و خیزان از شیب تند راه پایین آمد.
خود را سربازی می‏دید مصمم و نگاهش دوخته به هدف. از شتاب بسیار توقف برایش دشوار بود. ولی این تاب و تکان تند برای او بیداری‏ای به همراه می‏آورد: نوعی کشش، نوعی شوق یا حتی جنون.
با این‏همه وضوح ذهنش از نو بازگشت و وحشت‏زده دریافت، دارد با گام‏هایی بلند رو به دامنه پایین می‏آید. یکباره در دلش مقاومتی سر برداشت که می‏خواست مانع فرود او شود. ولی این دریا در این میان همه‏ی سدها را شکسته بود، آن‏هم به‏رغم این ترس فلج‏کننده‏ی اعماق جانش، به‏رغم این هراس و حیرت بی‏پایان.
در این میان بدنش مثل جسمی بیگانه و بی‏مهار می‏توفید. مشت می‏کوبید و دندان بر هم می‏فشرد و زمین را لگد می‏زد، و می‏خندید، پیوسته بلند و بلندتر، بی‏وقفه می‏خندید و هنگامی که به خود آمد، لرزه‏ای در جانش افتاد. با اندامی از وحشت فلج به تنه‏ی زیرفونی جوان تکیه داد و حال صرفا با احتیاط و پیوسته در ترس از بازگشت آن حس غریب و ترس‏آور به راه خود ادامه می‏داد، ولی دوباره سبکباری و اطمینان در دل یافت، چندان که در پایان بر این وحشت خود
لبخند زد.
در طنین ضرباهنگ یکنواخت و محکم گام‏هایش، با نگاه به نخستین‏خانه‏ها یاد روزهای سربازی‏اش افتاد. چه بارها که با قلبی پر از حس منگ‏کننده‏ی تکبری خشنود، در مقام افسری آراسته در کنار گروهانش و با طنین طبل و شیپور به شهر درنیامده بود. با آن اولین بارقه‏ی این خاطره موسیقی پرپیمان و شورانگیز رژه از نو در سرش طنین برداشت. این موسیقی بارها روح تعصب را در وجود او دمیده بود. این‏بار هم این موسیقی موجب شد سر و گردن بیفرازد و یال و کوپالی بیش از اندازه به خود بدهد، نیز لبخند پیروزی بر لبش نشست و چشمانش فروغی تازه گرفت. با گامی چنین نظامی‏وار همزمان بر دل خود گوش خواباند و حیرت‏زده دریافت با هر ضرباهنگ، طنین هر ساز را به‏روشنی از دیگری تمیز می‏دهد، حتی پژواک کوبه‏ی سنج را. نمی‏دانست آیا خوش‏تر دارد این دریافتِ تا این حد واضح، ناراحتش کند، یا که خوشحالش. درهرحال بی‏شک که این خود قابلیتی بود و جا داشت بگوید که استعداد موسیقی در اوست. بسا که می‏توانست آهنگ‏های بزرگی بسازد، و جز این هم یقین که بسیاری استعداد دیگر در وجودش خفه شده بود که البته فرقی هم نمی‏کرد. هنر درهرحالی زهر بود و یاوه. و رسالت مهم‏تری در انتظار او بود.
دختری با پیراهن کتان آبی، پیشبندی صورتی و کتری شیر در دستش از روبه‏رو می‏آمد. نگاهی از گوشه‏ی چشم، و دریافت دختر از دیدن او حیرت کرد و با چشمانی گشاده به تماشایش ایستاد و در این حال فروخورده و ادب‏آمیز سلامش کرد که در پاسخ، این یک با سپاسی جدی آرام از کنارش گذشت.
درجا همه‏ی غرور درونش فروخفت و آن خیال و تصور حقیرِ دمی پیش‏اش در پشت سرش واپس ماند و اگر با این حال در گوش خود همچنان نوای موسیقی می‏شنید، این موسیقی دیگر زمینی نبود. با احساسی گام برمی‏داشت که گویی بی‏کم‏ترین نَمی برپوزار، روی آب راه می‏رود. چنان به چشم خود والا و بزرگ آمد که باید به خود نهیب می‏زد. و چون فروتنی پیشه کرد، بی‏اختیار به یاد مسیح و آمدنش به اورشلیم افتاد و سرانجام به یاد این جمله که: «ببین که پادشاهت نرمخویانه به پیش تو می‏آید.»
باز لختی نگاه دختر را در تعقیب خود احساس کرد. به دلیلی نامعلوم، درست از وسط جاده می‏رفت، حتی وقتی که به شیب خیابانی پهن و روشن پیچید و در این حال انگاری در چنبره‏ی اجباری خاص، باید که پیوسته با خود تکرار می‏کرد: پادشاهت به پیش تو می‏آید.
و این سرودی بود که از دهان چند کودک برمی‏خاست و هنوز درست بر سر زبان خود او ننشسته بود، اگرچه آن را از تنفس خود تمیز می‏داد و نیز از این بانگ تبارک‏الله در خشاخش شاخ نخل در بالای سر ازدحام چشمانی پریده‏رنگ و ذوق‏زده. سپس باز این سکوت ناگهانی بود و تنهایی.
حیرت‏زده سر را بالا گرفت، پیرامونش نمای پرده‏ای خالی آویخته بود: همه‏جا در راست و چپش خانه‏هایی سنگی و سرد و عبوس. درنگ و دودلی دوباره در وجودش افتاد، اما هنگامی که به یقین رسید، درونش با محیط همخوانی یافت. چنین بود که فروتن و بی‏غش شد و هشیاری در نگاهش جای سرمستی را گرفت.
این‏جا و آن‏جا پنجره‏ای باز بود. سر یک دختر در چارچوب قرار گرفت و این دختر می‏خواست روتختی تکان بدهد. یک دانشجو، با موهایی سیاه، به‏ظاهر روسی، در پای پنجره‏ای دیگر سیگار صبحانه‏اش را می‏پیچاند، طولی نکشید که خیابان زنده‏تر شد. و این سالک با چشمانی به زمین دوخته، با این حال دزدانه نگاه می‏دواند و این نگاه بیش از همه با پوزخندهای پت و پهنی روبه‏رو می‏شد که البته این‏جا و آن‏جا حیرت راه را بر آن می‏بست، با این حال این تمسخر در پشت سر او مهار را رها می‏کرد و کنایه‏هایی نیشدار و گزنده از پشتش روانه می‏شد.
دنیای رؤیاهایش در زیر این ضربه با هر قدم به روزمره نزدیک‏تر می‏شد. بغضی در گلویش پیچید. آن تلخکامی نومیدانه از نو جان گرفت و مثل دیواری ستبر و صعودناپذیر، بار دیگر کوردلی بی‏رحمانه‏ی بشریت در پیش رویش سینه افراخت.
و حال یکباره به گمانش آمد هرگونه انکاری بی‏فایده است و او به‏راستی بیش از طبعی خودپسند و حقیر و سطحی ندارد و این طعن و تمسخری که می‏بیند، حق‌اش است. چنین، دقایقی دراز رنج و شرم شیادی مچش باز شده جانش را می‏سوخت، و آرزوی آن‏که از همه‏ی جهان بگریزد، به‏گوشه‏ای بخزد و چهره پنهان کند، یا اساسا به زندگی خود پایان بدهد.
اگر در پیرامون خود شاهدی نداشت، بسا که رشته‏ی دور سرش را که به هاله‏‌ای می‏مانست، پاره می‏کرد و آتش می‏زد. انگاری کلاه‏بوقی دیوانگان بر سرش باشد، در آتش شرمی سوزان به راه خود ادامه داد.
به تودرتوی کوچه‏هایی تنگ و پر سایه پیچید، پیشنمای یک نان‏فروشی محلی نگاهش را جلب کرد. درِ شیشه‏ای را فشرد و پا به مغازه گذاشت. نانوا نگاهش را به او دوخت، و زنش هم؛ و او در زیر بار این نگاه‏ها گرده‏ی نانی کوچک انتخاب کرد و بیرون آمد.
جلوی در جماعتی کنجکاو جمع شده بودند: زنی پیر، چند بچه و شاگرد قصاب با تغار تکه‏های قرمز گوشت روی شانه‏اش. نگاهی کوتاه انداخت و هیچ رگه‏ای از تمسخر بر این چهره‏ها ندید. پس راهش را از میان این ازدحام باز کرد و رفت.
این جماعت با چه حالتی به او نگاه کرده بود! اول از همه آن نانواها. انگاری که او گرده‏ی این نان را نه برای خوردن که برای به‏نظاره‏گذاشتن معجزه می‏خواهد. و محض همین هم بود که جماعت جلوی در به انتظار او ایستاده بود؟ این انتظار بی‏شک دلیلی داشت، و دلیلی بیش‏تر این تراپ‌تروپ و پچ‏پچه‏ی پشت سرش. برای چه به دنبالش می‏آمدند؟ برای چه
تعقیبش می‏کردند؟
هیجان‏زده گوش گرفت و زود دریافت ملازمانش همه کودک‏اند. با زدن به بیراهه و گذر از سر میدانچه‏ها و چشمه‏ها و برگشت عمدی به همان راه اوّل دریافت این گروه کوچک از ملازمت او دست برنمی‏دارد.
چرا به دنبالش می‏آمدند و از تماشای او سیر نمی‏شدند؟ آیا انتظاری از او داشتند؟ آیا به‏راستی امید داشتند چیزی نو، فوق معمول و سحرآمیز از او ببینند؟ آن ضرب همنواخت پاهای پرشتاب را مُبیّنِ ایمانی قوی، و بسا چیزی بیش از آن گرفت؛ مبین یقین. و به‏یکباره با همه‏ی وضوح از خاطرش گذشت چرا انسان‏هایی به‏راستی همه بزرگی و پاکی، بارها فرجام فریبکارانی بی‏مایه را می‏یابند. به‏یکباره حسرتی سوزان و کششی مقاومت‏ناپذیر در جانش افتاد که سحری انجام دهد و آن بزرگ‏ترین خفت را هم در قیاس با اعتراف به عجزش کوچک یافت.
در این میان به خیابان پای رود لیمات رسید و این خردسالان هنوز از پی‏اش می‏آمدند. برخی می‏دویدند و بزرگ‏ترهاشان برای عقب نماندن گام‏هایی بلندتر از معمول برمی‏داشتند و لحن فروخورده و حرمت‏آمیز کلیسا در کلامشان بود. هنوز موفق نشده بود از این کلمات فروخورده نکته‏ای دریابد. اما ناگهان و با همه‏ی وضوح کلمه‏ی «آقا مسیح» از دهانی به گوشش خورد.
جادویی در این کلمه نهفته بود. از تأثیر آن اعتلا و نیرویی دوباره در خود یافت.
به‏تمسخر دور مسیح را گرفته بودند و چوب را در حقش روا دانسته و به صلیبش کشیده بودند. پاداش همه‏ی پیامبران تحقیر بود و پوزخند. این خرده‏رنج او در این میان چه به حساب می‏آمد.
حضور آدمی برای جنگ است و نشان مبارز زخم. خنده‏ی باطل عوام… آیا بالاتر از خنده‏ی عامی نشانِ افتخاری هست؟! با زینت این افتخار حق بود که مغرور و آزاد نگاه کنی. وانگهی: از دهان نارسیدگان و شیرخوارگان مزد خود را فراهم آورده‏ای.
در پیش زنی که نارنج می‏فروخت، ایستاد. بچه‏ها هم بی‏درنگ ایستادند و توده‏ای کنجکاو در پیاده‏رو گرد آمد. خوش داشت میوه‏اش را بی‏بیان حتی تک‏کلمه‏ای بخرد. جماعت با همه‏ی هیجان منتظر نخستین کلام او بود و این انتظار دست‏وپابسته و مضطربش می‏کرد. احساسی خالی از تزلزل با او می‏گفت توهمی هست که نباید بشکنی‏اش، که بستگی به شیوه و سخن او خواهد داشت که آیا شنوندگانش همچنان از پی او بیایند، یا آن‏که دلسرد از او، از پی کار خود بروند. با این‏همه چاره‏ای نداشت. زن بارفروش زیادی می‏پرسید و پرگویی می‏کرد، چندان که از پاسخ گریزی نمی‏ماند.
و همین که صدای خود را شنید، آرامش و خشنودی‏ای یافت، چرا که آهنگ و رسایی‏ای در آن می‏یافت و وقار آیین‏مندانه و همزمان غمگینی که در تأثیرش تردیدی نبود. از دهان خود چنین شیوه‏ی سخنی تا به حال نشنیده بود؛ به آوازی می‏مانست که به آوازخوان لذت می‏بخشید. یک‏آن روی پل ایستاد. در پایین پایش چیناب دریاچه‏ی نیلی‏فام بود. به پیشواز دوباره‏ی نور و رنگ و تازگی صبحگاهی به روی نرده‏ی پل خم شد. بادی تند از سر آب‏ها برخاست و ریش‏اش را به روی شانه‏اش خماند و سینه و پیشانی‏اش را با نم خود طراوت بخشید.
و حال از این جوشش شجاعانه‏ی درونش در مقام تصمیمی راسخ احساسی بیرون زد. وقت آن رسیده بود که کاری بکند. در خود می‏دید که بشریت را تکان بدهد. آری، حال بگذار آدم‏ها بخندند، به ریشخندش بگیرند و مسخره‏اش کنند. مصمم بود که همه‏ی آن‏ها را نجات دهد، همه را!
عمیق در درون خود به کند و کاو درآمد. مسلم آن‏که باید کاری صورت می‏گرفت، اما چگونگی این کار نکته‏ای بود که باید می‏سنجیدی.
امروز جشن عید پنجاهه برگزار می‏شد و این مناسبت خوبی بود. یاران مسیح در روزهای این جشن با زبانی آتشین موعظه کرده بودند چرا که حال و هوای آیین‏مندانه پذیرندگی انسان‏ها را بیش‏تر می‏کرد. جان‏های آدم‏ها در این روزها به زمینی شخم‏زده می‏مانست.
عمیق‏تر و عمیق‏تر در درون خود فرو رفت، چندان که به فضاهایی بلند و پهناور و بی‏انتها رسید. و چنان با همه‏ی احساس‏های خود در این جهان غرق شد که مثل خواب‏زده‏ها بی‏اراده راه می‏رفت و دیگر هیچ چیز از آنچه در پیرامونش رخ می‏داد به آگاهی‏اش راه نمی‏یافت، مگر صدای پای بچه‏ها در پشت سرش.
این صدا که تا دیری یکنواخت بود، حال رفته‏رفته اوج می‏گرفت، گویی که یک تنْ صد می‏شد و صد، هزار.
دقیق‏تر گوش گرفت و حال چنان بود که پنداری سپاه و توده‏ای از پی‏اش روان است.
زیر پایش عرصه‏ی خاک را در لرزه یافت. از پشت سرش نفیر نفس‏هایی گرم و راسخ می‏آمد، پچ‏پچه‏ای شتاب‏آلود و در لابه‏لای آن قیهه‏ی شادی‏ای البته بریده و فروخورده، که با این حال در پساپشتش فراگیر می‏شد و پژواک آن در آن دور دست‏ها فرومی‏خوابید.
خوب می‏دانست این همهمه به چه معناست، با این حال سرعت این همایش غافلگیرش کرده بود. غرور سرداران لشکر در جانش زبانه کشید و با آتش چنین غروری آگاهی بر این مسئولیت سترگ بر دوشش سنگین‏تر از این رشته‏ی به دور سرش نمی‏آمد. بازی و نقشی در کارش نبود. می‏دانست به کدام راه باید که ببردشان. از شادی و شتاب روح خود احساس می‏کرد اکنون آن سعادت فرجامین جهان دستیابش شده است، آن بختی که انسان‏های کور با دست و چشمی خونین از هزاره‏هایی بسیار بیهوده از پی‏اش می‏جستند.
و چنین، پیشاهنگی می‏کرد، آری او، او! و ملت‏ها به بی‏شماری موج دریا تنگ از پی‏اش می‏آمدند. نگاه این میلیاردها به او دوخته بود. و آن آخرین مسخره‏پرداز دیری بود که دهان از یاوه بسته بود و آن آخرین تحقیرگر به افسانه بدل شده بود.
چنین، به پیش می‏رفت، به‏سوی کوهستان. در آن بلندا مرز بود و در پس آن مرز سرزمینی که خوشبختی در پهنه‏ی آن در آغوش صلح جاویدان آرمیده بود. و حال خوشبختی چنان نیرویی در وجودش دواند که مقاومت در پیش آن عضلاتی ورزیده می‏طلبید.
و او از چنین عضلاتی برخوردار بود، از عضلاتی ورزیده. همه‏ی وجودش شکوفایی شوق‏آمیز و بازی‏گونه‏ی نیرو بود.
هوس چوگان بازی با صخره و درخت در دلش دوید اما پرچم ابریشمین در پشت سرش تاپ‏تاپ می‏کرد و زائران انبوه در پشت سرش او را با گام‏هایی بی‏وقفه به پیش می‏خواندند.
توده شادی می‏کرد. فریاد سرمی‏داد، اشاره می‏کرد و چادرهایی سیاه و آبی و سرخ پیچ و تاب برمی‏داشتند و گیسوی گشوده و زرین زنان همراه سرهای پیران در جنبش بود و عضلات برهنه‏ی بازوها می‏درخشید، چشمانی پرفروغ به آسمان نگاه می‏کردند و آکنده از ایمانی خالصانه به این پیشاهنگ، با زبانه‏ی شوق به او خیره می‏شدند.
اینک او آهسته و به‏سختی آن کلمه‏ی نفیس و مقدس را رسا بر زبان آورد: صلح جهانی. و با همه‏ی آهستگی لحن‏اش این کلمه جان داشت و از دهانی به دهان دیگر پرواز می‏کرد و به نشان شوق و همسویی، همهمه‏یی همگانی می‏شد. باد از دور آمد و ضرباهنگ نرم سرآغاز سرودی جمعی را آورد. طنین فروخورده‏ی کرنا و صداهایی که دودل، اما بی‏غش به خواندن آوردند، تا آن‏که چیزی مثل یخ رودخانه شکست برداشت و سرودی آماس کرد و سرریز شد، به سترگی خروش هزاران ارگ، سرودی همه جان و طغیان، با آهنگی کهن که وی با این‏همه بجایش آورد: اینک ای همگان بر خداوند سپاس بگذارید!
به خود آمد. قلبش پتک‏وار می‏کوبید. بغض در گلویش پیچید. در پیش چشمانش نقطه‏هایی سفید در هم جاری شدند. همه‏ی اندامش حالتی
کوفته یافت.
روی نیمکتی در پای دریاچه فروافتاد و به خوردن نانی که خریده بود روی آورد. سپس پوست نارنج را کند و درونه‏ی خنک آن را به پیشانی‏اش فشرد. با خشوع مسیح به هنگام خوردن نان مقدس، به خوردن این میوه روی آورد. و هنوز تا به آخر نخورده بودش که خسته به پهلو افتاد. کمی خواب حالش را جا می‏آورد، البته اگر آرامش و استراحت شدنی بود، آن‏هم با این آشوب و عذاب درون سر، و این قلبی که می‏خواست از جا کنده شود، و تو میل درآمدن به عرصه‏هایی ناشناس را داشتی و رسالتی که از تو قبولی بی امّا و اگر می‏طلبید، خاصه جایی که انسان‏ها در بیرون با خشوع چشم به راه بودند و انتظار آنان گامی عملی را
ضروری می‏ساخت.
عذاب‏آور بود این به پهلو ماندنش با آن‏همه پرسش بی‏پاسخ، با این برهوت دلگیر و دردناک درون و بروز گاه و بی‏گاه این عارضه. بی‏اختیار به یاد یک قنات افتاد. بالای چاه ایستاده بود و با همه‏ی توان ریسمان را می‏کشید، با این‏همه این چرخ به حرکت درنمی‏آمد.
اگرچه او از این کوش و تلاش دست نمی‏کشید، چرا که این سطل باید که بالا می‏آمد، وگرنه تشنگی عذاب‏آور می‏شد. اما چرخ در همه حال از جا نمی‏جنبید و این ریسمان نه بالا می‏رفت و نه پایین. و این عذابی بود به‏وضوح رنجی جسمانی. پس خوشحال شد که صدای پایی می‏شنود، و به این شکل از افکار خود بیرون آمد. آخر ای خدای بزرگ، این چه وقت میل خواب بود! بلند شد و حیرت کرد که چرا در پستوی خود است. در راهرو را باز کرد. مادرش همچنان که یقین داشت، پشت در ایستاده بود. راه را به روی او باز کرد. مادر به درون آمد: نگاه تحسین‏آمیزش پرفروغ و لبانش لرزان. و در این حال دستانش را از حس احترامی عمیق به هم فشرد. پسر دست روی سر این علیل گذاشت و گفت: برخیز! و این علیل برخاست و ببین که پای راه‏رفتن داشت. و در همین لحظه این یک دریافت این زن مادرش نه، که آن رنج‏دیده‏ی نصرانی بود که از تماس دست وی شفا و زندگی دوباره یافته بود. کفن هنوز بر پیکر مسیح پیچ‌و‌تاب می‏خورد و هم در این حال مسیح به جانب او آمد و قدم در کالبد او گذاشت. و با این قدم موسیقی‏ای خوش طنین برداشت. تمامی این روند اسرارآمیز، این حلول اندام مسیح را در کالبد خود، با وضوح دریافت. و حال حواریون را دید که در جست‏وجوی استاد خود بودند. پتروس از صف آنان بیرون آمد و ندا داد: ربی! و این یک در پاسخ گفت: من هستم. پس پتروس نزدیک‏تر آمد، و نزدیک‏تر. چندان که در چشمخانه‏اش بر چشم او بوسه زد و آن را به چرخش درآورد. حواری گوی زمین را به چرخش درآورده بود. ساعت آن رسیده بود که بر ملت ظهور کند. پس بر ایوان تالار منزلگاهش آمد. در آن پایین دریای مردم موج برداشت و در این خروش و تلاطم صدای یگانه و نازک کودکی طنین‏انداز شد: مسیح رستاخیز کرده است.
و این صدا هنوز سرود خود را دم نگرفته بود که پایه‏ی ایوان خم برداشت. این یک به‏شدت ترسید. بیدار شد، چشمانش را مالید و دریافت که روی نیمکت خوابش برده است…
شاید حوالی ظهر بود. خواست دوباره به جنگل بلوط برگردد و منتظر زمان خود باشد، در آن بالادست آفتاب باید که تبرکش می‏داد.
و به هنگام بالارفتن‏اش از کوه هنوز هم این هوای پاک و خنک، این چکامه‏ی پرندگان، و این آسمان نقرابی که به جامی از بلور می‏مانست. چه بی‏خدشه بود همه‏چیز، چه تازه.
خود او هم خود را تازه می‏یافت. به دستانش نگاه کرد و این دستان خدایان بودند. و روحش چه آزاد بود و پاک! و این سبکباری عضلات، و این اطمینان کامل درون، اطمینانی خالی از کم‏ترین دغدغه‏ی گناه، هر آن اندیشه و کنکاش خاکی از او دور بود. و هنگامی که فیلسوفان جهان را از خاطر می‏گذراند، دلسوزانه لبخند می‏زد. ترحم‏انگیز بود تلاش این طایفه که می‏خواست با نهان‏کاوی‏های خود به کنه چیزی پی ببرد، مثل این بود که بچه‏ای زور بزند با آن دو خردینه بازویش پرواز کند.
نه! نه! برای پرواز بال لازم است، بال پهناور عقاب ــ و نیرویی خدایی!
او خود چیزی همانند الماسی سترگ در سر داشت، الماسی که فروغ آن تمامی اعماق تاریک و ورطه‏ها را روشن می‏کرد: اینک در پیرامونش هیچ سیاهی‏ای نبود… آن دانش بزرگ طلوع کرده بود…
ناقوس‏های کلیسا به صدا درآمدند و بانگ و قیل و قال‏شان فضای دره را انباشت. هوا انگاری که با زبانی به شفافی نقره به سخن درمی‏آمد، و این بانگ و خروش چون به او رسید، خم شد و گوش گرفت. سر را فرو نینداخت. زانو نزد. همچون به صدای دوستی قدیمی لبخندزنان گوش سپرد.

اظهار نظر

*

نظرسنجی

  • از برنامه‌های تلویزیون برای جام جهانی 2018 روسیه رضایت دارید؟

    Loading ... Loading ...

آخرین اخبار