براي ميلوش فورمن که در ٨٦‌سالگي درگذشت

یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۷ در ۱۵:۴۸


خبر رسید میلوش فورمن پس از یک دوره کوتاه بیماری از دنیا رفت. شیوه خبررسانی طوری بود که انگار فورمن از قبل همه‌چیز را مو به مو برای همسرش دیکته کرده و گفته بود: «خبر مرگ مرا طوری اعلام کنید که هر‌کسی به زعم خودش درباره داستان مرگم قضاوت کند.» مثل داستان مک‌مورفی، مثل همان صحنه‌هایی که مخاطب نمی‌توانست بین دیوانگی مک‌مورفی یا تظاهرش به دیوانگی تصمیم بگیرد‏، مثل هزاران سوالی که با تک‌تک صحنه‌های فیلم «دیوانه از قفس پرید» در ذهن مخاطب نقش می‌بست و قضاوت‌ها می‌کرد‎؛ آیا مک‌مورفی دیوانه است؟ خودش را به دیوانگی زده؟ آیا آن پرستارِ آنتاگونیست با آن همه جنون و دیوانگی که در رفتارش موج می‌زند، صلاحیت تشخیص سلامت روان دیگران را دارد؟ اصلا مرز دیوانگی و سلامت کجاست؟ چه می‌شود که انسان‌ها مرز عقل را رد می‌کنند و به جنون کشیده می‌شوند؟ سوال‌ها یکی پس از دیگری پشت سر هم ردیف می‌شدند. خبر مرگ میلوش فورمن هم که رسید‏، باز سوال‌ها رژه رفتند. یک دوره بیماری کوتاه! بیماری‌اش عمیق بود که دوره‌اش کوتاه گذشت یا بیماری خفیف بود و میلوش دیگر حوصله چالش با دنیای ناسازگار را نداشت؟ خبر مرگ میلوش فورمن که رسید، نه فقط سوال‌ها، تصاویر هم به راه افتادند. تصاویر فیلم‌هایی که برای هر کسی یک دنیا خاطره داشت. مگر می‌شود کسی فیلم‌های فورمن را ببیند و با آنها در دنیای آدم‌ها، حرف‌ها، خاطره‌ها و قضاوت‌ها راه نرود؟ با مرگ او‏، یک بار دیگر دیوانه‌ها از قفس پریدند. انگار همه‌چیز در ذهن مخاطبان فلاش‌بک می‌خورد و می‌رفت به آغاز داستان برسد. جایی که فیلم با نمای سرد و تاریکی از گرگ و میش یک روز صبح شروع می‌شد.

نمای سرد و یک پایان تلخ

میلوش فورمن در چاسلاو، نزدیک پراگ به دنیا آمد. زمانی‌که پدرش، رودلف فورمن، استاد دانشگاه و مادرش، آنا شوابووا با حرفه هتل‌داری در اردوگاه کار اجباری نازی‌ها کشته شدند، تنها هشت سال داشت. پدر و مادرش رفتند و او در اردوگاه آشویتس یتیم شد. خیلی‌ها معتقدند ایده ساخت نمای ابتدایی فیلم «دیوانه از قفس پرید» از همین‌جا آمده‎؛ نمای سرد و تاریک مثل آشویتس‏، مثل اردوگاهی که روح زندگی در آن مرده است. فورمن اولین‌بار خودش را در همان فضای سرد و تاریک به عنوان یک شخصیت مستقل شناخت. دو عمویش با کمک دوستان پدر و مادرش او را از اردوگاه آشویتس بیرون بردند و خیلی بعد از آن بود که فهمید پدر بیولوژیکی‌اش یک معمار یهودی به نام اتو کوهن بوده است. سال ١٩۵٠ و در سن ١٨ سالگی در مدرسه تازه‌تاسیس فیلم پراگ به نام «فامو» ثبت‌نام کرد و چهار سال بعد از آن مشغول فیلمسازی برای تلویزیون چکسلواکی شد. سال ١٩۶٣ دو فیلم کوتاه یکی در بخش رقابتی و دیگری در بخش استعدادیابی ساخت که از خلال آنها نشان داد چقدر مشتاق نمایش معانی رفتار انسان و طعم لذت‌های ساده است. بعد از این دو فیلم کوتاه، نوبت به فیلم‌های مستند داستانی رسید که او با ساخت فیلم «پیر سیاه» اولین قدم را در مسیر ساخت مستندهای داستانی برداشت. او با استفاده از آدم‌های معمولی و نابازیگران، گفت‌وگوهای بداهه و فیلمبرداری در خیابان جنبش جدیدی را در سینمای چک به ارمغان آورد. فورمن سینمای کمدی- درام را با فیلم «عشق‌های یک بلوند» تجربه کرد که بعدا لقب پررنگ‌ترین ملودرام فورمن را گرفت و به خاطر بار کمیکی که در دل قصه عاشقانه‌اش نهفته در لیست مهم‌ترین آثار موج نوی سینمای چک جا داده شد.

سال ١٩۶٧ نوبت به «مجلس رقص آتش‌نشان‌ها» رسید که هر‌چند به زعم خیلی‌ها فیلم خوبی بود و همان سال نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم زبان خارجی اسکار شد، اما اعتراض‌هایی به همراه داشت؛ رییس سابق سازمان آتش‌نشانی شهری کوچک تولد هشتاد و شش‌سالگی‌اش را جشن می‌گیرد و مردم به مهمانی بزرگی دعوت می‌شوند. همه اعضای شهر دعوت هستند اما همه‌چیز طبق برنامه پیش نمی‌رود. یک نفر جایزه بخت‌آزمایی و کاندیدای ملکه زیبایی را می‌دزدد و قصه رنگ دیگری می‌گیرد. طنز تلخ فورمن در این فیلم به طرز استادانه خودش را نشان می‌دهد. فیلم بیشتر از اینکه به تحقیر آتش‌نشان‌ها بپردازد سعی دارد تلفات سیاسی محلی که نتیجه کار آنهاست را بارز کند. بسیاری از منتقدان این فیلم را حمله فورمن به کمونیسم اروپایی می‌دانند، هر چند خود فورمن در مصاحبه‌ای از آن طفره رفت. در نهایت این فیلم که بعضی از نقاط ضعف در بروکراسی کوچک را به نمایش درآورده بود، باعث ناسازگاری آقای کارگردان با مقامات شد و چهل هزار نفر از آتش‌نشانان چکسلواکی به نشانه اعتراض استعفا دادند. فورمن در نهایت ناچار شد توضیح دهد که تمام این تصویرها تمثیل بوده تا بتواند غائله را ختم به خیر کند. بعد از حمله شوروی به چکسلواکی در سال ١٩۶٨، فیلم «مجلس رقص آتش‌نشان‌ها» در لیست چهار فیلمی قرار گرفت که برای «همیشه» در چکسلواکی ممنوع شدند. این آخرین ساخته فورمن در چکسلواکی بود و او با تلخی‌ای که هیچگاه تمام نشد، چکسلواکی را برای «همیشه» به مقصد ایالات متحده امریکا ترک کرد.

نواختن نت آرامش

خداحافظی فورمن با چکسلواکی، آغاز قصه‌ای بود که بعدها نامش «دیوانه از قفس پرید» شد. قصه فیلم از زندان آغاز می‌شود و جایی به تیمارستان گره می‌خورد تا حد سلامت شخصیت اول داستان را اندازه بگیرد. از همان قدم اول مخاطب دعوت می‌شود که در مورد مک‌مورفی با بازی خیره‌کننده جک نیکلسون به قضاوت بنشیند. مورفی جریان به زندان افتادنش را طوری تعریف می‌کند که انگار عده‌ای در حال ایجاد مزاحمت برای یک دختر نوجوان بوده‌اند و او از راه می‌رسد و حساب همه‌شان را کف دست‌شان می‌گذارد. همین‌ بهانه‌ای می‌شود که آن به قول مورفی اراذل و اوباش‌ها در دادگاه علیه‌اش شهادت دهند و در نهایت مک‌مورفی به جرم تجاوز به دختری پانزده‌ساله به زندان می‌رود. اوضاع در زندان روبه‌راه پیش نمی‌رود و به دلیل اجتناب مورفی از انجام کارهای سخت در دوران محکومیت، گمان می‌رود که او تمارض می‌کند که بیماری روانی دارد و همین باعث می‌شود به حکم دادگاه برای بررسی وضعیت روانی به تیمارستان ایالتی فرستاده شود. سال ١٩٧۵ که پیشنهاد ساخت فیلم «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» که در ایران با نام «دیوانه‌ای از قفس پرید» معروف است به او داده شد، راهی بیمارستان روانی ایالتی شد تا از نزدیک همه‌چیز را لمس کند. او آنجا را استعاره‌ای از یک جامعه هنجارطلب می‌دید که سال‌ها پیش از آن فرار کرده بود.

آن‌طور که رونالد برگان در گاردین می‌نویسد‏، به اعتقاد خیلی‌ها شخصیت فورمن شباهت زیادی به مک‌مورفی (جک نیکلسون) دارد‎ و شاید برای همین است که او توانسته بازی به اندازه شگفت‌انگیزی از نیکلسون در قاب دوربین ثبت کند‎؛ مبارزی که با سیستم‌های استثماری و ضدقهرمان‌هایی مانند پرستار رچد (لوئیز فلچر) نمی‌تواند سازگاری داشته باشد. چرا که امثال رچد می‌خواهند مردم را مثل موم در دستان خود بگیرند و کاری کنند که حتی از تصور زندگی در دنیای بیرون از زندانی که آنها ساخته‌اند، وحشت‌زده شوند. در نبردی که بین مک‌مورفی و پرستار رچد در‌می‌گیرد، مک‌مورفی در نهایت با بریدن بخش‌هایی از مغزش به فرد جدیدی تبدیل می‌شود که دیگر توانایی فکر کردن و حتی صاف نگه داشتن گردنش را هم ندارد که به تعبیر فورمن همان کاری است که رژیم‌های تمامیت‌خواه با آن از مجرمان انتقام می‌گیرند. این دقیقا همان چیزی است که فورمن در جریان زندگی تحت سلطه نازیسم و استالینیسم تجربه کرده بود و مو به مو قواعدش را از بر بود. ساخت چنین نمایشی چیزی نزدیک به سه میلیون دلار برای مایکل داگلاس و شول زائنتز، تهیه‌کننده‌‌های فیلم هزینه برداشت. اما فورمن همه‌چیز را آنقدر شسته و رفته در جای مناسب قرار داده بود و تصویر ایده‌آلی روی پرده نقره‌ای نشاند که حاصلش بر اساس گزارش باکس‌آفیس فروش صد‌میلیون دلاری شد و سر و صدایی که هنوز بعد از سال‌ها خاموش نشده است. همچنین این اولین فیلمی بود که بعد از فیلم «در یک شب اتفاق افتاد»‏ ساخته فرانک کاپردا در سال ١٩٣۴ موفق شد در پنج زمینه جایزه اسکار بگیرد؛ جایزه اسکار بهترین فیلم در سال ١٩٧۵، جایزه اسکار بهترین کارگردان برای میلوش فورمن، جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای جک نیکلسون، جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن لوئیز فلچر و جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی. این برای فورمن یک پیروزی شیرین و البته ویژه بود.

بعد از فیلم «دیوانه از قفس پرید»، نوبت رسید به فیلم «فرار از خانه» که با ترجمه «خیز» همه آن را می‌شناسند؛ نمایشی که سبکی کمدی- درام و موزیکال داشت و با اینکه برنده جایزه «بزرگ» فیستیوال کن شد اما زیاد مورد اقبال عمومی قرار نگرفت. با آمدن «آمادئوس»، دوباره غوغا به پا شد. ساخت «دیوانه از قفس پرید» سطح انتظارات از فورمن و سینمایش را تغییر داده بود و مخاطب‌های آقای کارگردان سختگیرتر شده بودند. با «آمادئوس» فورمن دوباره برگشت. وقتی سال ١٩٨۴ برای ساخت فیلم «آمادئوس» به پراگ سفر کرد، اولین‌باری بود که در ١۶ سال گذشته گذرش به سرزمین مادری‌اش می‌افتاد و پا به میهن می‌گذاشت. برگان می‌گوید: «فورمن سال ١٩۶٨، درست قبل از اینکه روس‌ها به چکسلواکی حمله کنند و نقطه پایانی بر «بهار پراگ» بگذارند، از آنجا فرار کرد و دیگر تا آن روز و به بهانه ساخت «آمادئوس» سراغش را نگرفت.»

از اسم فیلم پیدا بود که قرار است فورمن از موتزارت و موسیقی‌اش بگوید و دوباره این مخاطبان بودند که باید سر تا پا به قضاوت می‌نشستند؛ این‌بار دیگر نقل اندازه‌گیری سطح دیوانگی مک‌مورفی نبود، هرچه بود میان نت‌های موسیقی موتزارت بالا و پایین می‌شد. فیلم با یک قطعه کوتاه موسیقی و نمایی از یک کالسکه، تصاویری از برف و کوچه‌های پیچ‌در‌پیچ شروع می‌شود. آن‌طور که برگان می‌نویسد‏، «آمادئوس» برای خیلی‌ها فقط یک فیلم سینمایی تمام عیار نیست، یک شاهکار است؛ فیلمی درام، تاریخی، موزیکال و بیوگرافی که در زمینه‌اش موسیقی دارد، به زندگی یکی از بزرگ‌ترین موسیقیدان‌های تاریخ چنگ می‌زند و در متنش از انسان می‌گوید؛ انسانی که قهرمان نیست اما به خاطر استعداد ویژه‌ای، تحسین و حسادت اطرافیانش را برمی‌انگیزد. «آمادئوس» در مجموع نامزد دریافت ۵٣ جایزه شد و توانست ۴٠ جایزه را با خود به خانه ببرد که این جوایز شامل ٨ اسکار، ۴ جایزه بفتا، ۴ جایزه گلدن گلوب و در نهایت یک جایزه دی‌جی‌ای بود. این اما نقطه پایان هنرمندی‌های میلوش فورمن نبود و او بعد از «آمادئوس» با ساخت فیلم‌های دیگری مانند «مردم علیه لری فلینت»، «مرد روی ماه»، «ارواح گویا»، «محبوب» و بسیاری فیلم‌های دیگر در دنیای شلخته هالیوود خوش درخشید. فورمن سال ١٩٧۵ شهروند امریکایی شد و دو ازدواج ناموفق در کارنامه‌ زندگی‌اش داشت. او در نهایت با کمک همسر سومش مارتینا که سال ١٩٩٩ با او ازدواج کرده بود، از شر مشکلات رها شد و به یک زندگی متعادل دست یافت. مارتینا تنها یک خط توضیح اضافه‌تر درباره مرگ او به خبرگزاری جمهوری چک داده بود: «مرگ او در آرامش و در کنار اعضای خانواده و نزدیکانش روی داد» کلمه آرامش را در گیومه گذاشته بودند: «آرامش». تاکید مارتینا بود یا تصمیم کسی که خبر را تنظیم و منتشر کرده بود؟ این اصرار برای اینکه میلوش در «آرامش» از دنیا رفته است، چه پیامی دارد؟

منبع اعتماد

اظهار نظر

*

نظرسنجی

  • در ماه رمضان علاقه‌مند به تماشای کدام برنامه هستید؟

    مشاهده نتایج

    Loading ... Loading ...

آخرین اخبار